شمارهٔ ۹ - در رثای سید معزالدین بهاء الدین علی بن جعفر نعمه
دیده ها را ز سر بپالاییدچهره ها را بخون بیالایید
ساعتی از جزع میارامیدلحظه های از عنا میاسایید
شمع لهو و سرور مفروزیددر عیش و نشاط مگشایید
گه بتیمار جان بر نجانیدگه باندوه تن بفرسایید
از میانتان معز دین گم شدای بزرگان جزع بیفزایید
مجلس نزهتش بر اندازیدمحفل ماتمش بیارایید
گر نشایید ماتم او را اندرین حال پس چه را شایید؟
کودکی با فضایل پیران مثل او در زمانه ننمایید
بار غفلت ز دوش برگیرید زنگ طلمت ز سینه بزدایید
بر دل اهل بیت پیغمبر اندرین حادثه ببخشایید
نیست کس را ز دست مرگ نجاتاُذکُروا ذکر هادِم اللّذّات
رفت آن کو جمال عالم بودافتخار نژاد آدم بود
کودکی بود در جهان ، کو رافضل پیران همه مسلم بود
دل او چون خرد مطهر بودعرض او چون هنر مکرم بود
از مؤخر ز مصطفی د رعهد لیک اندر شرف مقدم بود
خاتمی بود آسمان او را آفتابش نگین خاتم بود
سقف دین و قواعد دولتبجلالش بلند و محکم بود
همت او بارتفاع محل دیدبان سپهر اعظم بود
شمع فضل از لقاش روشن بودباغ مجد از بقاش خرم بود
کعبه ای بود در سخا و کفش ناسخ صد هزار زمزم بود
در علو جلال و رفعت قدراو فزون بود و آسمان کم بود
نیست کس را ز دست مرگ نجاتاُذکُروا ذکر هادِم اللّذّات
این ز قصر بقا بیفتاده عالمت شربت فنا داده
یک جهان مرد و زن بماتم تودرد و غم را شدند آماده
بسته دل در غم تو و بی توخون دل از دو دیده بگشاده
سینه از زخم کف چو پیروزهچهره از خون دل چو بیجاده
ای ز دار فنا ترا ایزدسوی دار بقا فرستاده
دیدهٔ فضل چون تو نادیده مادر عقل چون تو نازاده
روزگارت نظیر ننمودهآسمانت مثال ننهاده
نفس تو از عفاف ناجستهنعمت چنگ و لذت باده
چون گل ساده بود طلعت تو شد بگل سوده آن گل ساده
در زمانه زبند حسرت تو نیست آزاد هیچ آزاده
نیست کس را ز دست مرگ نجاتاُذکُروا ذکر هادِم اللّذّات
تا جدا گشتی از کنار پدرتیره شد بی تو روزگار پدر
مجلس علم و مجمع علمااز تو شد خالی ، ای نگار پدر
روز و شب در فراق طلعت توناله و نوحه گشت کار پدر
تا ترا چرخ کرد یار فناصد هزاراران غمست یار پدر
بشمار پدر در آمد غمتا برون رفتی از شمار پدر
از خزان و بهار ببریدی بی تو شد چون خزان بهار پدر
تا تو در خاک بی قرار شدی در فراق تو انتظار پدر
هست از ین روز را، که دیدی تودر فراق تو انتظار پدر
غمگسار پدر تو بودی و گشت بی تو یاد تو غمگسار پدر
تو برفتی و تا ابد از تودرد دل ماند یادگار پدر
نیست کس را ز دست مرگ نجاتاُذکُروا ذکر هادِم اللّذّات
تنم از اندهان بفرسودیدلم از دیدگان بپالودی
پشتم از بار رنج بشکستی رویم از خون دیده آلودی
در فراق لقای خویش مراصبر و غم کاستی و افزودی
من وصالت هنوز نادیده هجر جستی ز من باین زودی
دل من زار بود در مهرت بر دل زار من نبخشودی
طلعت همچو شمی خویش مرابنمودی و زود بربودی
کس بگل شمس را نینداید تو بگل شمس را بیندودی
هر چه فرمودت، زبیش و ز کمهمه جز امتثال ننمودی
ای چراغ دلم ، کجا رفتی ؟ای نشاط دلم ، کجا بودی؟
از بقاع زمین جدا گشتی در ریاض بهشت آسودی
نیست کس را ز دست مرگ نجاتاُذکُروا ذکر هادِم اللّذّات
ای عزیز پدر ، کجا رفتی ؟از کنار پدر چرا رفتی؟
اژدهاییست مرگ مردم خوارپس تو در کام اژدها رفتی
چه سزای تو بود مرگ اکنون؟ای سزا ، چون به ناسزا رفتی؟
تو همه عمر ورچه اندک بود بر ره مجد و کبریا رفتی
خاطر صائبت نداد رضاکه تو گامی سوی خطا رفتی
بر نخورده ز بوستان بقا سوی کاشانهٔ فنا رفتی
نی ؟ که از کلبهٔ فنا دلشاد بسوی روضهٔ بقا رفتی
هست ارواح انبیا د رخلدبر ارواح انبیا رفتی
مصطفی جدتست ، پس تو مگر گه نزدیک مصطفی رفتی
فرع زهرا و مرتضی بودی بر زهرا و مرتضی رفتی
نیست کس را ز دست مرگ نجاتاُذکُروا ذکر هادِم اللّذّات
آن فروزندهٔ رخ دین کو؟آن سر افراز آل یاسین کو ؟
آن کزو بود رونق حق کو ؟و آن کزو بود قوت دین کو؟
آن شهابی ، که بود حملهٔ اوقامع لشکر شیاطین کو؟
آن جوادی ، که بود مجلس او مسکن جملهٔ مساکین کو؟
بر سپر سیادت و دولتصورت ماه و شکل پروین کو؟
اندر اطراف باغ فضل و هنر قامت سرو و روی نسرین کو؟
دین حق را جمال و رونق کو ؟اهل دین را محل و تمکین کو؟
ای جمال هدی ، بهاءالدین باغ عیش ترا ریاحین کو؟
همچو یعقوب در غم یوسف مر ترا دیدهٔ جهان بین کو؟
رفت یوسف ، ترا در انده او غمگساری چو ابن یامین کو؟
نیست کس را ز دست مرگ نجاتاُذکُروا ذکر هادِم اللّذّات
صدر عالم، بهاء دین نعمه زادک الله رائع النّعمه
ظلمتی دید عیش تو، لیکن بیدالله تنجلی الظّلمه
در دل از درد چون زنی آتش؟چشم از خون چرا کنی چشمَه؟
در حوادث دو چشم تقوی را نیست جز گرد صابری سرمَه
صبر کن، صبر کن، خداوندا انّما الصّبر کاشف الغُمّه
تهمت خشم ایزدست جزعفتجنّب مواقع التُّهمَه
صبر در حادثات مومن را هست حق خدای در ذمَّه
قد مضی سِبطک العزیز الیجنة من اطایب جمَّه
فجزاه الاله مغفرة و کساه ملابس الرّحمه
جاودان باد با تو در عالم سامی القدر عالی الهمّه
نیست کس را ز دست مرگ نجاتاُذکُروا ذکر هادِم اللّذّات
گر من از مجلس تو مهجورم وز جناب ضیاء دین دورم
عالم السر ز حال من داند که درین حادثه چه رنجورم ؟
بعنا و خروش متصلم وز نشاط و سرور محجورم
گاه در بند دهر ممتحنم گاه در دست چرخ مقهورم
کرد گردون ز درد تو قیعم داد گیتی ز رنج منشورم
او شراب فنا چشید ، ولیک من ز انواع رنج مخمورم
در زمان کین خبر رسانیدند زهر شد نوش و نار شد نورم
داشتم سور و چون شنیدم حال ماتمی شد در آن زمان سورم
گر نبودم بماتمش حاضر دور ، دورست راه ، معذورم
لیک کردم من اندرین غیبت هر چه بود از غریو مقدورم
نیست کس را ز دست مرگ نجاتاُذکُروا ذکر هادِم اللّذّات
سرورا ، آسمان مطیع تو باد چاکر همت رفیع تو باد
چرخ و ایام در همه احوال این معین تو و آن مطیع تو باد
مدد سیر اختران فلک همه از فکرت سریع تو باد
راحت روح عاقلان جهان همه آن نکتهٔ بدیع تو باد
مربع و مرتع افاضل عصر عرصهٔ حضرت مریع تو باد
ملجأ و مقصد اکابر دهر کنف سدهٔ منیع تو باد
دشمن مال و مهلک دشمن کف راد و دل شجیع تو باد
بر سر اهل شرع گسترده سایهٔ دولت وسیع تو باد
روز محشر ، بعرصه گاه فنا قرة العین تو شفیع تو باد