گنج

شمارهٔ ۷ - نیز در مدح اتتسز

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)۳۲ بیت
ای دوست، غم تو برده هوشم بگذاشت چو دیگ پر ز جوشم
سرمایهٔ مرد عقل و هوشستدر عشق تو رفت عقل و هوشم
بی روی تو خسته ماند جسممبی گفت تو بسته گشت گوشم
تو جز بجفای من نکوشیمن جز بفای تو نکشم
خونست ز حسرت تو اشکمزهرست زانده تو نوشم
از دست فراق جان خراشتبر چرخ همی رسد خروشم
جز با رخ همچو زر نباشمجز جامهٔ غم همی نپوشم
این جامه و زربهای عمریستکز بهر ترا همی فروشم
آخر کرم علاء دولتبرگیرد بار غم ز دوشم
شاهی ، که بجام مهرش اکنونجز بادهٔ بی غمی ننوشم
گردون جلال نصرة الدیندریای نوال نصرة الدین
خورشید جهان، علای دولتآن قاعدهٔ بنای دولت
شاهی، که مشاطه وار آراستتیغ و قلمش لقای دولت
از عدت او نظام عالموز مدت او بقای دولت
افروخت دلش چراغ دانش وافروخت کفش لوای دولت
بر طاعت اوست عهد گردوندر خدمت اوست رأی دولت
ای از تو نگون هوای بدعتوی از تو فزون بهای دولت
حکمت شده مقتدای گیتی امرت شده پیشوای دولت
شاهان دگر چو حلقه بر درتو در کنف سرای دولت
این لفظ بود و بیگاهتسبیح جهان ، دعای دولت
یک لحظه مباد هیچ خالیاز نصرة دین، علای دولت
گردون جلال نصرة الدیندریای نوال نصرة الدین
ای شاه، قرین تو ظفر باددر پیش تو آسمان سپر باد
قدر تو چو چرخ با شرف گشتامر تو چو دهر با خطر باد
تا هست جهان بحسن سیرتاز حسن تو در جهان خبر باد
تا هست زمین بعون مدت از تیغ تو بر زمین اثر باد
دست تو نشانهٔ کرم باددست تو خزانهٔ هنر باد
کشف همه شکلهای مشکلنزدیک دل تو مختصر باد
بذل همه گنجهای معظم در پیش کف تو ما حضر باد
نجم شرف تو مندرستشاخ طرب تو بارور باد
همواره ترا برغم حاسددر صدر جلال مستقر باد
گردون جلال نصرة الدیندریای نوال نصرة الدین