شمارهٔ ۳۴ - در حق ادیب صابر بن اسماعیل ترمذی
ملک شاعران بنظم و بنثرخادم صدر خود ، مرا بستود
تا بدان نظم و نثر حرمت اونزد اشراف مملکت بفزود
نظم و نثری، که در طراوت و لطفهیچ گوشی نظیر آن نشنود
درج سحری ، کزو ببنده رسیددرج کی بود؟ درج گوهر بود
جان بیاسود از آن خطاب و لیکلحظه ای از ثنا زبان ناسود
بر بیاض و سواد او کردندآفرین اختران چرخ کبود
شد تراز مفاخر بندهاین خداوندیی، که او فرمود
بار محنت ز شخص من برداشتزنگ انده ز جان من بزدود
ای بزرگی که در کمال و هنر چرخ گردان نظیر تو ننمود
چشم عقل تو راز دهر بدیدپای قدر تو اوج چرخ بسود
در علو دست همت عالیت قصب سبق از آسمان بربود
دانشت را عدو نکرد انکار کس بگل آفتاب را نندود
داند ایزد که: شخص من بنده زیر پای فراق تو فرسود
عیشم از باد اندهان پژمرد رویم از خون دیدگان آلود
در دلم آتش غمیست، کزونفسم پر شرار گشت چو دود
دیدهٔ من اگر غندوستیجز برای خیال تو نغنود
من ز تو دورم و بدو معنی هستم از بخت خویش ناخشنود
ای دریغا! همی زنم، لیکنای دریغا! که می ندارد سود
باز خر از فراق خویش مراکه دلم در فراق تو پالود
ملک شاعران تویی، لابدبر رعایا ببایدت بخشود
دارم از فضل حق طمع که : مرابرساند ببارگاه تو زود