گنج

شمارهٔ ۹۷ - در مدح ملک اتسز

مظلم شبی دراز از طرهٔ نگار گشته سیه زمان و شده تیر روزگار
افلاک شسته چهرهٔ خود را برنک تیرو آفاق کرده جامهٔ خود را بلون قار
بر خلق تنگ گشته مساکن چو کام کور بر چرخ داده نور کواکب چو چشم مار
شب پر بلا و واقعه چون روز رستخیز ره پر نهیب و حادثه چون خشم کردگار
من همچو آتشی بصمیم شب اندرون ظلمت مراد خان و کواکب مرا شرار
تازان گهی چو شعلهٔ آتش سوی هوا یازان گهی چو قطرهٔ باران سوی قفار
مالیده گشت قالبم از پای آسمان فرموده گشت پیکرم از دست اضطرار
نی نی ، که اندرین ره مهلک نداشتم جز عیش هیچ صنعت و جز لهو هیچ کار
در خدمت رکاب علایی گذشت خوش آن هول بی کرانه و آن خوف بی شمار
شد در رکاب تاخته وز دستبرد او ایام در تعجب و گردون در اعتبار
عنقای مهر خورده ز زوبین او دلم تنین چرخ گشته ز پیکان او فگار
از بانک صید گشته همه کوه ناله گاه وز خون کشته گشته همه دشت لاله زار
شیران شرزه را شده از بیم تیر او دل همچو تفته نار و جگر همچو کفته نار
شیر زمین که باشد؟کاقبال اتسزی بی عون دور شیر فلک را کند شکار
اختر نکرد یارد بی امر او مسیر گردون نکرد یارد بی حکم او مدار
با رأی او چو ماه سپر ماه آسمان با سهم او چو شیر علم شیر مرغزار
آنجا که عزم او ، نه شریفتست آسمانو آنجا که حزم او ، نه متینست کوهسار
دریا بپیش بخشش او نیست جز شمرگردون بجنب همت او نیست جز غبار
در ظل او بماند نکوه خواه با نواوز تیغ او ندید بد اندیش زینهار
از وی شب موافق او گشته همچو روزوز وی گل مخالف او گشته همچو خار
از عون رأی او شده دست هنر قویوز سهم عدل او شده شخص ستم نزار
ای در سخا شده بهمه جای مشتهروی در وفا شده ز همه خلق اختیار
در عزم همچو بادی و در حزم همچو کوهدر لطف همچو آبی و در عنف همچو نار
در دست عقل تیغی و در پیش دین سپربر پای ظلم بندی و بر دست حق سوار
چون دهر پایداری و چون چرخ باشکوهچون کوه مایه داری و چون بحر کامگار
حکم ترا مضای قدر بوده پیش روامر ترا نفاذ قضا بوده پیش کار
همواره تا بتابد بر چرخ مهر و ماهپیوسته تا بروید از شاخ و برگ و بار
یمنت همیشه باد شب و روز بر یمینیسرت همیشه باد مه و سال بر یسار
بادا بهار حاسد جاه تو چون خزانبادا خزان ناصح ملک تو چون بهار