شمارهٔ ۹۵ - در مدح اتسز
زهی! خطهٔ ملک را شهریار خهی! از تو بنیاد دین استوار
چو تن را بجان و چو جان را بعلمبجاه تو اسلام را افتخار
نه در بیضهٔ حشمت تو خلل نه در صفحهٔ دولت تو غبار
جهان همچو اطفال را مادران بپرورده ملک ترا در کنار
فلک بر مراد تو گشته روانزمین بر رضای تو داده قرار
ز مهر تو واضح بشارات فخرز کین تو لایح اشارات عار
نه در مجلس بزم چون تو جواد نه در عرصهٔ رزم چون تو سوار
چو پیدا شود آیت رستخیز چو شعله زند آتش کارزار
ز خون تر شود دامن آسمان ز غم خون شود زهرهٔ روزگار
بتفسد هوا از تیغ و تیر بلرزد زمین از غو گیر ودار
شود باده عیش هم طعم زهرشود چهرهٔ روز همرنگ قار
ز صف باره غرنده چون شر ز مشیر بکف نیزه پیچنده چون گَرزه مار
ز بس نیزه بیشه اطراف دشت ز بس کشته چون پیشه اکناف غار
فرو بسته افواه مردا ز نطقفرو مانده اعضای گردان ز کار
امل سرکشیده ز بهر امان اجل پر گشاده بحرص شکار
در آن حال از تیغ جانسوز ترنیابد بجان هیچ کس زینهار
بکوبی سر سرکشان را چو گویبدری دل گردنان را چو نار
هوا گردد از رمح تو ناله گاهزمین گردد از تیغ تو لالهزار
بآیات تیغ و علامات رمحکنی صفحهٔ فتح را پرنگار
زهی! یمن جیش ترا بر یمین خهی! یسر خیل ترا بر یسار
ترا محمدتها فزون از قیاسترا مکرمتها برون از شمار
بهار عدو از تو همچون خزان خزان ولی از تو همچون بهار
ز گردان ترانیست در حرب جفتز شاهان ترانیست در جنگ یار
همی تا ز افلاک تابد نجوم همی تا ز اشجار آید ثمار
شب نیکخواه تو بادا چو روزگل بدسکال تو بادا چو خار
همایونت عید و پذیرفته صومولی کامگار و عدو خاکسار
ستوده خصال ترا آدمی فزوده جلال ترا کردگار
برآورده از دشمن مملکت بتیغ چو آب و چو آتش دمار
ترا یادگارست از اسلاف فلک و لیکن مبادا ز تو یادگار