گنج

شمارهٔ ۸۴ - نیز در مدح اتسز

مایهٔ نصرت ، آفتاب ظفرسایهٔ ایزد ، افتخار بشر
شاه غازی، علا، دولت و دین آن مکان جلال و کان ظفر
کامگاری، که جز بفرمانش بر فلک نیست سیر یک اختر
نامداری، که بی ثنا خوانش بر زمین نیست عقد یک محضر
آنکه بر شارع دل شادش نکشد بی غمی نفر ز نفر
و آنکه بر شهره کف رادش بر زند مردمی حشر بحشر
بحر از طبع او مدد گیردزان کند قعر او ز قطره درر
مه از رای او ضیا یابدزان دهد نور او بخاره گهر
بندهٔ جاه او زمان و زمین سخرهٔ حکم او قضا و قدر
شرع را کلک او نموده شرف ملک را تیغ او فزوده خطر
خادم پایگاه او کسری حاجب بارگاه او قیصر
خسروی از کمال او پیدا صفدری در خصال او مضمر
ای برادی قرینهٔ حاتم وی بمردی نتیجهٔ حیدر
جسم دین را هدایت تو روان چشم حق را کفایت تو بصر
بزمگاه تو ساحت فردوسرزمگاه تو آیت محشر
خطبهٔ فرض و منبر حقست در دیار تو خطبه و منبر
چشمهٔ مرگ و گوهر فتحستبر حسام تو چشمه و گوهر
بسپرد یک نفس جهانی را کوه تن بارهٔ تو چون صرصر
بخورد یک زمان سپاهی را آبگون خنجر تو چون آذر
یک بنان تو و هزار کرم یک بیان تو و هزار هنر
باطن تو ستوده چون ظاهر مخبر تو گزیده چون منظر
لطف و قهر تو راحت و محنت خشم و عفو تو دوزخ و کوثر
رفعت قدر تو بمهر و بماه بسطت جاه تو ببحر و ببر
از پی چنگ بدسگال ترا صبح هر روز بر کشد خنجر
وز پی تاج نیک خواه ترا آسمان هر شبی نهد زیور
تا نباشد چو خار هیچ سمنتا نباشد بحر هیچ شمر
آن چه خواهی ز کام نفس بیاب و آنچه بینی ز نام نیک بخر
ملک عالم بدست جاه سپار فرق گردون بزیر پای سپر
گه سر گرد نان چو گوز بکوبگه دل دشمنان چو پسته بدر
تا شود بر سپهر هر ماهی چون کمان و سپر نهاد قمر
باد در دست تو ز فتح کمان باد در پیش تو ز بخت سپر
قامت نیک خواه ملک تو باد بر شده همچو قامت عرعر
دیدهٔ بد سگال جاه تو باد بی بصر همچو دیدهٔ عبهر