گنج

شمارهٔ ۸۲ - هم در مدح اتسز گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)قافیه: ر۱۰۶ بیت
رایت شهریار دین گسترسایه افگند بر جهان یکسر
مسرعات فلک رسانیدندخبر فتح او بحر کشور
رونقی یافت ملت ایزدقوتی یافت شرع پیغمبر
قلب فتنه گشت زار و نزارخانهٔ بغی گشت زیر و زبر
بحسام علاء دولت و دین شاه صفدر ، خدایگان بشر
بوالمظفر، پناه ملک ، اتسزکه بدو ملک را فزون خطر
آن سپهر جلال و مهر شرف آن مکان نوال و کان هنر
آن ستوده بظاهر و باطن و آن گزیده بمخبر و منظر
وانکه باغ سخاوت او را نیست جز فتح و نصر هیچ ثمر
گردن دهر و گوش گیتی رادر آثار او شده زیور
تارک ماه و فرق فرقد را خاک اقدام او شده افسر
متحلی بنام او سکه متبهج بیاد او منبر
عنف و لطفش دلیل خوف و رجا مهر و کینش نشان نفع و ضرر
لفظ او را رشک لؤلؤ لالارأی او شرم زهرهٔ ازهر
خیره مانده زخط او دیباطیره گشته ز خلق او عنبر
نایب کمترین او کسریحاجب کمترین او قیصر
ای تو اندر میان چرخ و زمینلیکن از چرخ و از زمین برتر
هست مر آش فروزان رازبر و زیر دود و خاکستر
اصل مهر ترا سعادت فرع شاخ کین ترا شقاوت بر
صدر فرخندهٔ تو چون جنت دست بخشندهٔ تو چون کوثر
از تو رایات مملکت عالی وز تو آیات مکرمت مظهر
دل اعدای تو شب تاریک وندر آن شب سنان تو اختر
و آنکه آن اخترست رهبر مرکاختر ، آری ، بشب بود رهبر
شهریارا، بعون حق بردی بسوی کشور عدو لشکر
لشکری در نبات چون بابل سپهی ؛ در نفاذ ، چون صرصر
همه قاهر تر از سپهر و نجوم همه قادرتر از قضا و قدر
بگه وقفه یک بیک صف دار بگه حمله سر بسر صفدر
جان ربایان نیزه چون رستم دژ گشایان بتیغ چون حیدر
چرخ از زخم تیرشان بفزعمرگ از نوک رمحشان بحذر
با هز بران بیشه هم بالینبا پلنگان بکوه هم بستر
زیر ران تو باره ای ، که ازووهم خیره شود بکر و بفر
مشتری جبهت و قمر رفتارآسمان گردش و زمین پیکر
سوی بالا چو دعوت مظلوم سوی پستی چو رحمت داور
چشم چرخ از غبار او شده کورگوش دهر از صهیل او شده کر
ماهیان زو بحیرت اندر بحرآهوان زو بعبرت اندر بر
در کفت خنجری چون بصفالیک زو جان صفدران بخطر
چرخ نی و چو چرخ پر زینت بحرنی و چو بحر پر گهر
فتح بر صفحه های او پیدا مرگ در چشمه های او مضمر
لاله روید بحر بگاه ازو ورچه دارد نهاد نیلوفر
قاهر صد هزار تاج و کلاه و آفت صد هزار خود و سپر
آب کردار و آتش از بیمش مستقر گشته در صمیم حجر
راندی و پس بباره ای معروفبر یکی قلعه ای زدی منکر
در بلندی برابر جودی در حصینی برابر خیبر
گفته با اختران تابان سربرده بر آسمان گردان سر
گرد آن قلعه باره ای محکم در متانت چو صد اسکندر
پیش آن باره خندق معظم در مهابت چو بحر بی معبر
معدن صد هزار کینه شور موضوع صد هزار فتنه و شر
بگسلد شیر از شکوهش پی بفگند مرغ از نهیبش پر
اندران قلعه شیر مردانیهمه هنگام حرب شیر شکر
همه در جسم پر دلی چو روان همه در چشم صفدری چو بصیر
صورت کینه را شده مایه عرض فتنه را شده جوهر
دل سیاهان بخشم چون لالهشوخ چشمان بحرب چون عبهر
نیزه هاشان چو مار گَرزهٔ بدبارهاشان چو شیر شرزهٔ نر
کوششی کردی اندران موضوع که از آن ماند آسمان بعبر
در زمانی کز آتش هیجاهمه روی هوا گرفت شرر
عرصهٔ حربگاه شد ز غریوسهمگین تر ز عرصهٔ محشر
تیر بانده گشت چو باران تیغ رخشنده گشت چو آذر
صحن هامون ز تیغ شد روشن روی گردون ز گرد شد اعبر
یاس بر بست مرامل را راه خوف بگشاد مراجل را در
مجتمع گشته نیزه و سینه مقترن گشته خنجر و حنجر
گشته تا زنده ادهم و اشهبگشته گسترده ارزق و احمر
وز علمهای مختلف اشکالرزمگه شد چو گنبد اخضر
رفتی اندر مصاف وز هولتجنت عدن خصم شد چو سقر
حمله بردی سوی یمن و یساروز پی تو ز یمن و یسر حشر
بر تن از سعی دولتت جوش بر سر از حفظ ایزدت مغفر
چرخ از نعرهٔ تو شد ناله دهر از حملهٔ تو شد مضطر
در فتادی بلکشر اعدا همچو آتش بمرغزار اندر
لاجرمشان بسوختی چونانکزان طوایف نه خشک ماند و نه تر
گاه کردی دو را یکی از رمح گاه کردی یکی دو از خنجر
من شنیدم که : با محمد خاناز سران سپاه ترک و از خزر
بر در آن حصار جمع شدند صد هزاران سوار جوشن ور
همه با تیغ های آتشبارهمه با نیزه های آهن در
مدتی کارزار کرد ولیک هیچ گونه ندید روی ظفر
عاقبت بازگشت بی مقصودمال و مردش شده هبا و هدر
بس غرورا! که از محمد خان بودشان در دماغ کرده مقر
لیک امروز گرز تو نگذاشت زان غرور اندران دماغ اثر
خسروا، الب سنغر غازی یافت از خدمت تو هشمت و فر
منهزم گشته از برادر خویش بسوی حضرت تو کرد گذر
از بلای زمانه گشته روان وز جفای سپهر جسته مفر
جز بدین بارگاه فرخندهز حوادث نیافت هیچ مقر
مدتی بس مدید بود بطوعچاکران ترا کمین چاکر
گاه بر درگه تو کرده سجود گاه در خدمت تو بسته کمر
حال او را پس از خلل دریافت چشم افضال تو بحسن نظر
تا بجایی رسید از رتبتکز برادر فزون شد و ز پدر
راه کفران سپرد در عالم خود ز کفران چه خصلتیست بتر؟
برد کیفر زتیغ تو ، لابد هر که کافر شود برد کیفر
شد ز مادر جدا و لیک زمین در کنارش کشید چون مادر
شاد باش ، ای ستاره را مقصد دیر زی ، ای زمانه را مفخر
تویی آن سروری ، که هست امروز در تو سجده گاه هر سرور
روز هیجا نهیب خنجر تو مغفر سرکشان کند معجر
وندر اصلاب بدسگالانت پسر از بیم تو شود دختر
گر پسر زاید از عدوت ، آید روز عمرش ز خنجر تو به سر
باحسام تو دشمنان ترا نیست جز ماتم از وجود پسر
ای شده ذات تو بعلم علموی شده نام تو بفضل سمر
بشنو این نظم را ، که هر بیتش هست افزون ز صد خزانهٔ زر
در طراوت چو دسته های سمندر حلاوت چو تنگهای شکر
وقت انشای او بسان صدف پر شود گوش سامعان ز درر
تا که آیین شاعری آمد هیچ شاعر چنین نگفت دگر
گر نداری کلام من مقبول ورت ناید حدیث من باور
شو ز ابیات رفتگان بر خوان یا در اشعار ماندگان بنگر
تا بدانی که: هیچ رونق نیست اختران را بپیش چشمهٔ خور
تا بتابد بر آسمان خورشید تا بروید ز بوستان عرعر
باد گیتی بعدل تو تازه باد عالم بعلم تو انور
دولتت باد سال و مه تابع ایزدت باد روز و شب یاور
در معالی و منقبت خوش باش وز بزرگی و مملکت بر خور
مر جهان را بخرمی بگذار لیک تا حشر از جهان مگذر