گنج

شمارهٔ ۷۶ - در مدح اتسز

ای رایت مبارک تو آیت ظفراقبال را جناب رفیع تو مستقر
مر ملک را سداد تو چون جسم را روان مر شرع را رشاد تو چون چشم را بصر
آثار تو شدست بفرزانگی مثل و اخبار تو شدست بمردانگی سمر
در امر و نهی، تابع فرمان تو قضادر حل و عقد طالع پیمان تو قدر
عزم ترا ز فتح مدد از پی مدد رای ترا ز سعد حشر از پی حشر
چرخیست طبع تو که هنر باشدش نجوم ابریست دست تو که گهر باشدش مطر
از کین تو رحیق مخالف شده حریق وز مهر تو شرنگ موافق شده شکر
در قرب و بعد تو همه اسباب عز و ذلدر لطف و عنف تو همه ابواب خیر و شر
از شربت فریب تو افلاک در هراسوز ضربت نهیب تو ایام بر حذر
اسلام را نظام همه از بقای تستآری نظام تن بود اندر بقای سر
روز سخا و روز وغا پیش دست تو نی مال را محل و نه بدخواه را خطر
چون بر گرفت دست تو شمشیر انتقاماز هیبت تو دست فلک بفگند سپر
آبست راحت جگر خلق و پس چراپیکان همچو آب تو شد آفت جگر؟
چون تو بسوی خطهٔ اعدا سفر کنی ارواحشان ز خطهٔ ابدان کند سفر
از بهر آنکه تا کند ارواحشان نزولمالک زند خیام عقوبات در سقر
ای تو بعقل و شرع شده داور جهانوی تو باصل و فرع شده مفخر بشر
تا عدل تو بگشت در آفاق پاسبان یک لحظه چشم فتنه نیاسود از سهر
نی مر گل سعادت جاه ترا ذبولنی مر شب شقاوت خصم ترا سحر
در عقد خاندان تو ، ای شاه روزگارافزود روزگار یکی قیمتی گهر
تو چرخ دولتی و جهان را همی زتو هر ساعتی پدید شود کوکبی دگر
زین گل که شد شکفته ببستان ملک توزینت گرفت عرصهٔ آفاق سر بسر
افروخته چو چرخ شد اکناف شرق و غرب آراسته چو خلد شد اطراف بحر و بر
در طالعش دلایل شاهی مبینستآری ازین شجر نبود جز چنین ثمر
گردون سالخورده بدین دیدهای تیز هرگز ندید چون تو پدر با چنین پسر
واجب چنان کند که سپارد سریر ملکگیتی بران پسر که مرو را تویی پدر
در هر هنر سوار جهانی و بی خلاف فرزند تو نظیر تو باشد بهر هنر
از پشت پیل چیست بجز پیل ملتمس؟وز صلب شیر چیست بجز شیر منتظر؟
از جای در چه آید الا حصول در ؟وز جان زر چه آید الا وجود زر؟
در حق خاندان تو حق را عنایتیس خواهدکه انقراض نیابد بران گذر
هر ساعتی همی کند از بهر این سبباخوان تو فزونتر و اولاد بیشتر
این ملک ماند خواهد درخاندان توتا روز رستخیز و سخن گشت مختصر
در مدح خاندان تو ، شاها ضمیر منهنگام نظم و نثر درختیست بارور
از نکتهای بکر مرو را همیشه برکوز عقدهای سحر مرو را همیشه بر
ذکرم ببر و بحر عیانست ، همچو شمسشعرم بشرق و غرب روانست چون قمر
از نسج طبع من همه گیتی پر از حلل وز موج علم من همه عالم پر از درر
چون بی نظیر گشتم در مدح تو سزاست در من اگر بچشم عنایت کنی نظر
آثار اهل ملک باشعار اهل نظمباقی بماند کالنقش فی الحجر
از من بخر ثنا ، که بود دست تو مراذکر علی الدوام بانعام ماحضر
معلوم رأی تست که : بودند بی قیاس در روزگار دولت محمود دادگر
مردان با مهابت و گردان کامگارمیران با سیاست و شاهان نامور
جملهٔ بهینه وار برفتند از جهانهم صیتشان هبا شد و هم ذکرشان هدر
کس نام هیچ مرد نداند از آن گروه کس یاد هیچ شخص نیارد از آن نفر
از عنصری بماند وز امثال عنصریتا روز حشر سیرت محمود مشتهر
والا امیر داد ، که در باب ملک بودکردار او ستوده و گفتار معتبر
امداد مال او شده بیرون زشرح و وصفو اعداد جیش او شده افزون ز حد و مر
چون انتقال کرد بسوی جوار حق در حال از آن سپاه و خزاین نماند اثر
گر شعر بوالمعالی حاصل نداشتی کی دادی از معالی او بعد ازو خبر؟
در جمله نام نیک بقای مخلدستفانیست مال ، مال بده ، نام نیک خر
چندین هزار مال بجهان می دهندتا خوش زنید یک دو نفس در جهان مگر
ارباب فضل را ز پی عمر جاودان گر تربیت کنند ، نباشد در آن ضرر
تا از زمین همی متصاعد شود بخارتا در هوا همی متطایر شود شرر
بادا بزیر رایت تو فتح را مکان بادا بپیش درگه تو بخت را مقر
داده جهان ، بدانچه تو پیمان کنی ، رضابسته فلک ، در آنچه تو فرمان دهی ، کمر
اخوان تو بجاه تو در عز و در شرفو اولاد تو بعون تو با فتح و با ظفر
پذیرفته از تو قربان ، فرخنده بر تو عیدتو در امان زآفت و بد خواه درخطر