گنج

شمارهٔ ۶۹ - نیز در ستایش اتسز

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اندهد۳۷ بیت
شاهی، که قدر او ز ثریا نشان دهد درگاه او ز گنبد جافی امان دهد
خوارزم شاه عالم و عادل، که خاک راسم سمند او شرف آسمان دهد
آن شاه شیر دل ، ملک اتسز که عون اوروباه را مهابت شیر ژیان دهد
تیغش برزم یاری شرع هدی کنددستش ببزم روزی پبر و جوان دهد
او پشت ملک و دین و ببخشد بیک زمانهر چان بعمرها شکم بحر و کان دهد
ساقی باس او جگر بدسگال راشربت همه ز چشمهٔ تیغ و سنان دهد
عنفش بجنگ فعل قضا و قدر کندلطفش بصلح نظم زمین و زمان دهد
چون بشنود خصایص عدلش خجل شودآن کس که شرح سیرت نوشیروان دهد
ای خسرو که تیغ تو چو نیلوفرت بحرباطراف خاک را صفت ارغوان دهد
هنگام کر و فر کنف آفتاب رااز گرد تیره مرکب تو طیلسان دهد
عفو تو از حدایق جنت خبر کند خشم تو از صواعق دوزخ نشان دهد
هر روز بامداد جناب ترا به بفخرخورشید بوسه در طرف آستان دهد
سرمایه مرگ را نبود جز خلاف تواو را به جای سود زمانه زیان دهد
آن را که نام تو سبک آید بگوش او دست تو گوشمال به گرز گران دهد
حسادت را سیاست سهم تو جان برد و احباب را عنایت جاه تو جان دهد
تو بحر بی کرانی و موج نوال تواطراف دهر را گهر بی‌کران دهد
بی کارزار پشت عدوی ترا ز بیمنقش خیال تیر تو نقش کمان دهد
کینت ز آب شعلهٔ آتش برآورد قهرت بخاک خاصیت پرنیان دهد
شد وقت آن که مملکت شرق و غرب را تأیید آسمان بکف تو عنان دهد
رایت نشاط بقعهٔ ما فارقین کند امرت قرار خطهٔ مازندران دهد
صد پهلوان چو رستم داری و جاه تو هر روز کشوری بیکی پهلوان دهد
شاها، تویی که دست جواد تو در و زرچون ابر نوبهار و چو باد خزان دهد
در روشنی چو چشمهٔ خورشید بگذرد هر علم را که لفظ شریفت بیان دهد
هر کس که سوی صدر تو آید، زاهل فضل او را قبول مجلس تو نام و نان دهد
از بد چه باک باشد آنرا ؟ که بخت نیک اندر پناه صدر رفیعت مکان دهد
داده بعدل زمانه سریر ملککس را زمانه ملک کجا رایگان دهد
علمست هم‌نشینت و دانسته ای که علمجان را لباس زندگی جاودان دهد
آنست پادشاه بحق، کندرین جهان ترتیب کار مملکت آن جهان دهد
دانا چو یافته نعمت باقی، کجا بحرصتن در حطام فانی این خاکدان دهد
عاقل نباشد آنکه تواند بعز رسیدآنگه زمام نفس بدست هوان دهد
مردم ز بهر کسب معالی کشد عنا سگ باشد آن که دل بغم استخوان دهد
منت خدای را، که مرا لطف تو همیهر چان صلاح هر دو جهانست آن دهد
گاهم عواید تو علاج بدن کند گاهم فواید تو شفای روان دهد
ندهد بباغ و رواغ بصد سال ابر آنچدر یک زمانه آن کف گوهر فشان دهد
تا جعد دلبران صفت از غالیه بردتا روی عاشقان خبر از زعفران دهد
بادی تو شادمان ، که همی اهل فضل را ایام دولت تو دلی شادمان دهد
افزونت باد زور و توان، زانکه در جهان دین را همی جلال تو زور و توان دهد