گنج

شمارهٔ ۴۰ - در مدح ملک اتسز

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ست۳۴ بیت
دیدار تو ، ای جان جهان ، راحت جانستروی تو تماشاگه عشاق جهانست
در خد تو ، ای آفت دین ، زایش دینستدر جعد تو ، ای راحت جان ، کاهش جانست
تنگ شکرست آنکه تو گویی ، نه حدثیستدرج دررست آنکه تو داری ، نه دهانست
بر هر گره جعد تو صد شعبده پیداست در هر مژهٔ شوخ تو صد فتنه نهانست
هستم من بیچاره ز اندیشه سبک دل تا بر من بیچاره ترا روی گرانست
مانند کمان گشته مرا قامت تیر زان غمزه و آن ابرو چون تیر و کمانست
تنگست و نزارست مرا شکل دل و تن چونانکه ترا شکل دهانست و میانست
جنگ تو صلح تو همه بیم و امیدستوصل تو هجر تو همه سود و زیانست
از بند هوای تو کرا روی نجاتست ؟وز تیر جفای تو کرا بوی امانست؟
هر چند دلم را بستم گوش گرفتند جایی کشد اندوه تو کز فتنه نشانست
از فتنه نشان نیز نبیند دلم ، ایراکدر سایهٔ اقبال شه فتنه نشانست
عنوان ظفر ، نصرة دین ، آنکه حریمشاز صرف زمان مرجع ابنای زمانست
مقصود قرآن ، اتسز غازی ، که در اواز روی شرف کعبهٔ اولاد قرآنست
کوشنده دل او بوغا قاهر بحرست بخشنده کف او بسخا ناسخ کانست
در دولت او مصلحت خرد و بزرگیست در خدمت او مفخرت و پیر و جوانست
ای آنکه بهیجا فزع خنجر و رمحت اصل جزع اهل ضرابست و طعانست
در پای جلال تو ز تایید رکابست در دست کمال تو ز اقبال عنانست
اخبار معالی تو بی عد و شمارست و آثار مساعی تو بی حد و کرانست
در معرکه و صد ز تأیید الهیتهم معجزهٔ سیف و هم اعجاز بیانست
حاشا که ترا بحر کرم خوانم ، کز بحربیشی بود آنرا که چنان بذل و بنانست
هنگام سکون حزم تو بر مثل یقینستهنگام مضا عزم تو مانند گمانست
از بهر تقاضای روان روز ملاقات تیغ تو روان در تن اعدا چو روانست
شاها، تویی آن کسش که انعام و بافضل دست تو بارزاق بشر کرده ضمانست
مراهل نسب را و خداوند حسب را در مجلس و در صدر تو تمکین و مکانست
چون صدر تو بیند ، بنهد آلت رحلت هر طالب خیری ، که در آفاق روانست
دور از تو تن من ، که ز تو دید عزیزی بی عز قبول تو گرفتار هوانست
دانی که پس از خلد چه شد حالت آدم ؟بی حضرت چون خلد توام حال چنانست
هر حادثه کز دهر در اخبار بگویندبر من همه از فرقت صدر تو عیانست
روزان و شبان در دل و در چشم من از رنجاندیشه چو پیکان و مژه همضو سناست
تا باغ پر از گوهر و تا راغ پر از زراز صنع بهارست وز تاثیر خزانست
ذات تو متین باد ، که رأی تو متینستذکر تو روان باد ، که حکم تو روانست
با زور و توان ساعد و بازوت ، که ملت از ساعد و بازوی تو بازور و تواناست
مقصور بر اوصاف هنرهای تو باداتا در دهن هیچ هنر پیشه زبانست
با لعب چون سرو روان باد ترا عیش کز رشک تو بدخواه تو چون نال نوانست