شمارهٔ ۳۴ - نیز در مدح اتسز خوارزمشاه
شها ، قدر تو از فلک برترست ستاره جناب ترا چاکرست
تویی شاه عالم، و لیکن بعلم نهاد تو خود عالمی دیگرست
حسامی تو در دفع یاجوج مرگ جهان را به از سد اسکندرست
تو آن جوهری در معالی و مجدکه نه چرخ اعراض آن جوهرست
من چون رأی تو اختر ثابتستنه چون قدر تو گنبد اخضرست
بقای تو آسایش عالمست لقای تو آرایش کشورست
ز موج کف گوهر افشان تو همه صحن آفاق پر گوهرست
عجب نیست از دست تو موج در که دست تو دریای بی معبرست
ازان نیزهٔ چون دم کژدمتچو کژدم عدو دستها بر سرست
وزان خنجر همچو ناب نهنگمخالف بکام نهنگ اندرست
ایا پادشاهی که انصاف توجهان را بنیک و ببد داورست
به غیرت زالفاظ تو لؤلؤست بحیرت ز اخلاق تو عنبرست
کهین پایه از قدر ولای توبر از هشت گردون و هفت اخترست
در اندوه درگاه میمون تو نه خوابست من بنده را ، نه خورست
زتف دل و از نم دیدگان لبم خشک و رخسارگانم ترست
بظاهر من از رندگانم و لیکمرا مرگ ازین زندگی خوشترست
چو ماندستم از حضرت تو جدامرا زندگانی چه اندر خورست؟
بمان جاودان ایمن از نایبات که یزدان تو را حافظ و یاورست
ترا باد نصرِة که مطلوب تو همه نصرة دین پیغمبرست