گنج

شمارهٔ ۱۹۳ - در مدح ملک اتسز

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ری۷۱ بیت
ای طلعت تو بر فلک حسن مشتریمن مشتریت را به دل و دیده مشتری
تو مشتری نه‌ای، که به بازار نیکویی صد مشتری است روی تو را همچو مشتری
گر خوش بود جوانی و اقبال خلق را حقا که از جوانی و اقبال خوش‌تری
با طلعت چو لاله و زلف چو سنبلیبا عارض چو سوسن و حسن چو عبهری
از چهره رشک مشتری و ماه و زهره‌ایوز طره شرم غالیه و مشک و عنبری
من چون در آب شکّرم از عشق و باز توبا لطف و با حلاوت آبی و شکری
طیره ز نقش چهرهٔ تو نقش مانویخیره ز شکل صورت تو شکل آزری
گر من بنفشه‌بر شدم از زخم کف، رواستایدون که تو بنفشه‌عذار و سمنبری
من سیم و زر ز اشک و ز رخسار ساختم تا دیدمت که شیفته بر سیم و بر زری
ما را غم تو کرد توانگر به سیم و زرواندر زمانه چیست ورای توانگری؟
در کار من فتاده زره‌وار صد گره تا پیشه کرد زلف سیاهت زره‌گری
زلف تو شد زره‌گر و عارض به زیر او از بیم تیغ غمزه گرفته زره‌وری
ای حسن تو گذشته ز غایت، نگشت وقتکآخر یکی به سوی در بنده بگذری؟
گیتی به چشم کینه به من هیچ ننگردگر تو به چشم مهر به من هیچ بنگری
پیدا و ظاهر است از احوال ما دو تنآثار عاشقی و امارات دلبری
چونان‌که بر صحیفهٔ کردار شهریارآیات خسروی و علامات سروری
خسرو علاء دولت و دین، اتسز، آن‌که هستشمشیر او وقایهٔ دین پیمبری
شاهی، که در زمانه به دست وفا و عدل اندرنوشت فرش جفا و ستمگری
شاهی، که وقف کرد بر اشخاص مشرکانتیغ چو ذوالفقار ز بازوی حیدری
چون علم ذات او ز مثالب شده جداچون عقل شخص او ز معایب شده بری
ارزاق را مکارم او کرد تفرقهوآمال را صنایع او داد یاوری
در روزگار دولت او اهل فضل رابا گشت روزگار نمانده‌ست داوری
تابندگان گنبد فیروزه‌نام رادر نیک و بد اشارت او کرد رهبری
ای برج فضل و پیکر دانش به معرفتبرتر هزار بار ز برج دوپیکری
از روی قدر ناسخ هر هشت گنبدیوز روی عدل راعی هر هفت کشوری
اصل جلالتی تو مگر چرخ اعظمیمحض سعادتی تو مگر سعد اکبری
در حزم با ثبات زمین مسطحی در عزم با مضای سپهر مدوری
از قول و فعل قوت شرعی و ملتیوز طعن و ضرب آفت درعی و مغفری
هم بحر دانشی تو و هم کان بخششی هم روی دولتی تو و هم پشت لشکری
با اقتدار بادی و با احتمال خاکبا اصطناع آبی و با هول آذری
آنچ آمده‌ست از تو به کفار شرق و غرب آمد ز مرتضی به جهودان خیبری
رخت افکند سعادت و منزل کند شرف هر جا که تو بساط عنایت بگستری
اسلام را ز فتنهٔ یأجوج حادثاتسدی است حشمت تو، ولیکن سکندری
هر نقطه‌ای ز جاه ضمیر تو عالمیهر شعله‌ای ز رای منیر تو اختری
بحری است مردمی و تو در وی چو لؤلؤییکانی است خسروی و تو در وی چو گوهری
از محض کبریا و بزرگی مرکبی وز عین اصطناع و مروت مصوری
معدوم شد ز جود تو نام مطوقیمنسوخ شد ز صدق تو رسم مزوری
در احترام چون شب قدری ز روی قدرواندر مصاف با فزع روز محشری
در زیر پای بارهٔ چون باد وقت حربسرهای سرکشان همه چون خاک بسپری
شخص مخالفان تو در موت احمر استتا تو به روز معرکه با تیر اخضری
اندر پدیدکردن روزی و روز خلق گردون دیگری تو و خورشید دیگری
در رزم و بزم زینت میدان و مجلسیوز تیغ و تیر حافظ محراب و منبری
چون جان پاک با همه چیزی موفقی چون بخت نیک بر همه کاری مظفری
سرمایهٔ تظاهر ملکی و دولتی پیرایهٔ تفاخر کلکی و خنجری
شایسته‌سیرتی تو و بایسته‌صورتیمحمودمخبری تو و مسعودمنظری
باطل شده ز طعنهٔ تو رسم رستمی ویران شده ز حملهٔ تو قصر قیصری
صد طوس و نوذر است کمینه‌غلام تو گفتن تو را خطاست که: چون طوس و نوذری
فردوس و کوثر است سرای عطای توجاوید زی که صاحب فردوس و کوثری
پر شد وثاق صادر و وارد به عهد تو از در معدنی و ز دیبای ششتری
ای اختر سعادت و نیکی، خلاف تو اصل شقاوت است و اساس بداختری
اندر شمار ملک تو آورد کردگارهر چیز کز نوادر ایام بشمری
من‌بنده بر افاضل ایام مفخرم چونان‌که بر ملوک زمانه تو مفخری
مداح غیر من نسزد مجلس تو را ناید به هیچ حال ز افسار افسری
صدر تو خلد و مدحت من آب کوثر است هر خلد را گزیر نباشد ز کوثری
تو شاه سروری و نباشد به هیچ رویلایق به تو ثنای یکی مشت سرسری
بحر است خاطر من و در است لفظ من در نظم و نثر این دو زبان: تازی و دری
با لفظ من نعیب بود نکتهٔ حبیب از نظم من حقیر شود گفتهٔ سری
از هر دری هزار هست بنده را وین فخر بس که: چون دگران نیست هردری
شعریٰ و نثره را به بلندی و مرتبت با شعر و نثر بنده نباشد برابری
فرزندوار مدح تو طبعم بپروردبا مدح تست طبع مرا مهر مادری
ایمان و حب صدر تو هردو گرفته‌اند اندر صمیم جان من الف برادری
از بندگی تست مرا نام خواجگی وز کهتری تست مرا عز مهتری
زر یافت از تو بنده و اینک به شکر کرد گوهر نثار بر سرت، ای شاه گوهری
ممدوح عنصری اگر اکنون بزیستیآموختی ز جود تو مداح‌پروری
این دولت مبارک و این بارگاه را دانی که نیست چاره ز چون من ثناگری
شیطان همیشه تا به صفا نیست چون ملک انسان همیشه تا به صفت نیست چون پری
بادا معظم از شرفت قدر مملکت بادا منظم از هنرت عقد سروری
داده رضا به صدر تو گیتی به بندگیبسته میان به پیش تو گردون به چاکری
ای خورده بر افاضل عالم ز مال توچندان بزی که از همه لذات بر خوری
تا قد چون صنوبر و زلف چو عنبر استبا زلف عنبری زی و قد صنوبری
بر تو گشاده باد در کام و بسته باددر ملک این‌سریت سعادات آن‌سری