گنج

شمارهٔ ۱۸ - نیز در مدح اتسز

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: اب۶۲ بیت
ای در کف عزیمت تو خنجر چو آبجان عدو سؤال حسام ترا جواب
بحریست خاطر تو پر از گوهر هنر چرخیست فکرت تو پر از اختر صواب
پیرایهٔ روان شده مهر تو، چون خردپیرایهٔ روان شده یاد تو، چون شراب
ایام بی طراوت اقبال تو دژمآفاق بی عمارت انصاف تو خراب
از راه بِرّ و لطف، تویی مالک القلوبوز روی امر و نهی تویی مالک الرقاب
دولت گزیده بر در معمور تو مقام نصرت کشیده بر سر میمون تو قباب
صدر تو همچون خلد و چو انفاس اهل خلد امداد بخشش تو برون رفت از حساب
از بهر نصرت تو زند چرخ بامداد بر تیغ های کوه، علم های آفتاب
خاکی که یاد خلق حمیدت بر او وزد‌یابد ضیای آتش و گیرد صفای آب
تا از حجاب چهرهٔ ملکت نشد پدیدپنهان نگشت چهرهٔ احداث در حجاب
اندر میان بیشه و وادی ز عدل توضیغم نهفته مخلب و ارقم فگنده ناب
تأیید را به رایت و رأی تو التماس اقبال را به نامه و نام تو انتساب
اوقات مدحت تو مبارک تر از مشیبو ایام خدمت تو گرامی تر از شراب
از حادثات حضرت محروس تو مآلوز نایبات مجلس مأنوس تو مآب
از لفظ فایق تو حسد برده دُرّ پاک و ز خلق فایح تو خجل گشته مشک ناب
دوزخ ز تف کوشش تو کمترین شرارکوثر ز کف بخشش تو کمترین لعاب
یک پایه از جلال تو برتر ز صد فلک یک نکته از حدیث تو بهتر ز صد کتاب
در خشکسال حادثه، کشت امید را از فیض نعمت تو رسیدست فتح باب
فرزانگان گرفته و احرار یافته از جاه تو نصیب و ز انعام تو نصاب
چون بحر باشکوهی و دشمن ز بیم توگریان و دل پر آتش و نالنده چون سحاب
از خواب بر نخیزد، الا بنفخ صورهر دشمنی که بیند شمشیر تو به خواب
گر شعله ای ز خشم تو بر بحر بگذرد دود سیه برآید از آن بحر پر غیاب
از تو بدیع نیست هنر، چون ز می نشاط از تو غریب نیست کرم، چون ز گل گلاب
بر دشمنان به خنجر و بر دوستان به جودهم مرسل عقابی و هم مُنزل ثواب
روزی که نیزه را بود از سینه ها غلاف جایی که تیغ را بُوَد از فرقها قراب
از معرکه به عالم عُلوی کند رحیلارواح سرکشان، چو دعاهای مستجاب
گردد گشاده چهرهٔ آجال را قناعگردد گسسته چشمهٔ آمال را طناب
سرها پر از خمار کند بادهٔ طعاندلها پر از شرار کند آتش ضراب
همچون زمین ساکن گردون در اضطرارهمچون سپهر گردان هامون در اضطراب
از خون تازه پشت زمین چون رخ تذرووز گرد تیره روی هوا چون پر غراب
چون کام مار حربگه و چون زبان او لرزان بُدست مرد محارب درون حراب
شیران حرب را و دلیران رزم‌ را جان عرصهٔ نهیب و روان طعمهٔ نهاب
آنگه ز باد تیر تو جان‌ها شود هباو آن دم ز تف تیغ تو دل ها شود کباب
بر جان بدسگال تو از صفحهٔ اجلخواند زبان خنجر تو آیت عذاب
عاجز شود ز حفظ عنان دست صفدراندر معرکه چو پای تو بینند در رکاب
گردد چو خاک زیر سم مرکبان توآن کس که کرده باشد کین تو ارتکاب
یارب ! چه روز بود که از خون مشرکان تیغ تو کرد عرصه خوارزم را خضاب؟
از بانک صفدران دل آفاق پر فزع وز گرد غازیان رخ افلاک در نقاب
چندین هزار پیر تن و شیر دل همه از رمح مار پیکر تو طعمه کلاب
از پیچ نیره تو تن صفدران به پیچوز تاب خنجر تو تن سرکشان بتاب
شاها ، ز کارزار تو همت عدوت را گشت از همه غنیمت ، مقصور بر ایاب
آمد به صد امید و به صد درد بازگشتچندان که تشنگان جگر تفته از سراب
از کوهسار صید شتابان رود ولیک دریا چو پیش آید کم گرددش شتاب
آورد روی سوی ملاقات شرزه شیرچندین هزار مفسد پر غدر چون ذباب
با حملهٔ تو زمرهٔ کفار را چه قدر ؟ شیطان چه قدر دارد با حمله شهاب ؟
از آهوان نباید کاری به جز گریز چون شیر شرزه نعره زند در میان غاب
این فتح آیتیست ز آیات عز تو این فتح یافتی و چنین فتح صد بیاب
معلوم شد که تا ابدالدهر ایمنستاین دولت از تزلزل و این ملک از انقلاب
شاها ، جناب توست که آرند اهل فضل در زیر زین جنیبت دولت ازین جناب
هر کو باین جناب کرم کرد التجا احداث راز جانب او باشد اجتناب
من بنده ، تا ز باب رفیعت جدا شدم از بخت بهره هیچ ندیدم ز هیچ باب
نستد دلم ز دست طرب هیچ تحفه ای گویی که بسته است دلم با طرب حساب
مستور کرد چرخ ز من چهرهٔ نشاط چونان که زیرکان ذهب و مذهب و ذهاب
گه بر تنم ز لشکر تیمار تاختنگه بر دلم زد آتش اندوه التهاب
منت خدای را ! که رسیدم به صدر تو با من نماند گردش ایام را عتاب
نی اخترم به چشم عداوت کند نظر نی دولتم به لفظ حقارت کند خطاب
زین خاطر چو بحر بر آرم به تازگیاندر ثنای دولت تو لؤلؤ خوشاب
نامی و نعمتی ، که مرا بود ، دی برفتتو نام و نعمتی، کنم امروز اکتساب
تا هیچ پشه را نبود اقتدار پیل تا هیچ صعوه را نبود قوت عقاب !
بادا دعای ملک تو تسبیح مرد و زن !بادا حریم صدر تو محراب شیخ و شاب !
طبع موافقان تو پیوسته در نشاط! جان مخالفان تو همواره در عقاب !
جمشیدوار ، در چمن مملکت بچم خورشیدوار ، بر فلک مفخرت بتاب