گنج

شمارهٔ ۱۶۶ - نیز در مدح اتسز

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ون۵۳ بیت
چو از حدیقهٔ مینای چرخ سقلاطوننهفته گشت علامات چتر آینه گون
ز نقشهای عجیب و ز شکلهای غریب صحیفه های فلک شد چو صحف انگلیون
جناح نسر و سلاح سماک هر دو شدند ز دست چرخ مرصع بلؤلو مکنون
بحسن روی قمر همچو طلعت لیلی بضعف شکل سها همچو قالب مجنون
شعاع شعری اندر میان ظلمت شب چنان که در دل جهال و هم افلاطون
شهاب همچو حسامی برهنه کرده بحرب سهیل همچو سنانی خضاب کرده بخون
شبی دراز وز حیرت فلک درو ساکن و لیکن از دل من برده هجر یار سکون
مهی ، که کردتم را ببند فتنه اسیربتی ، که کرد دلم را بدست عشوه زبون
زبان من شده در وصف زلف او عاجر روان من شده بر نقش روی او مفتون
چو نون و چون الفست او بابرو و بالاوزوست قد الف شکل من خمیده چو نون
فراق یار بود صعب در همه هنگام و لیک باشد هنگام نوبهار فزون
کنون که دست طبایع بسان فراشان بباغ وراق ستبرق فگند و بوقلمون
فشاند مشک و قرنفل بجای گرد ریاحنمود لعل و زبرجد بجای میوهٔ غصون
کنار باغ همه پر خزاین دارا فضای راغ همه پر دفاین قارون
فراق از گل و گلرخ بدین چنین فصلیز امهات جنونست و الجنون فنون
منم که بهر تماشای باغ، همچو صباز لهو رفتم و رفتم ز باغ و راغ برون
بران براق نشستم ، که هست پیکر اوچو بیستونی ، در زیر او چهار ستون
گهی چو شکل پلنگان دونده بر کهسارگهی بشبه نهنگان رونده در جیحون
بزیر زینش نیایی بوقت پویه شموسبزیر رانش نبینی بگاه وقفه حرون
نهاده رخ برهی ، کندرو نیابد کسبجز لقای فنا و بجز خیال منون
هزار خوف در اطراف او شده موجود هزار فتنه باکناف او شده مقرون
قرارگاه افاعی همه جبال و قفار مقامگاه شیاطین همه سهول و حرون
درو بهیبت نازل نوایب گیتی درو بعبرت ناظر کواکب گردون
ز سهم راه مرا آیت طرب منسوخ ز هجر یار مرا رایت نشاط نگون
گهی چو هامون از آتش دلم دریا گهی چو. دریا از آب دیده ام هامون
ز بهر حفظ تن و جانم اندرو خوانده ثنای صدر بزرگ خدایگان چو فسون
عنا بلهو بدل شد ، چو سوی حضرت شاهمرا ستارهٔ اقبال گشت راهنمون
ابوالمظفر ، خورشید خسروان ، اتسزکه هست تابع حکمتش قضای کن فیکون
بجنت جاه بزرگش فضای عالم خردبپیش قدر بلندش محل گردون دون
بمهر حضرت او جان عاقلان مشعوف بدست منت او شخص فاضلان مرهون
خدایگانا ، آنی که در خرد ناردقران انجم گردون قرین تو بقرون
ببحر کف تو قواص مکرمات از درسفینهای امل را همی کند مشحون
زسعی بخت تو اقبال کوکب مسعودبگرد صدر تو پرواز طایر میمون
محیط فضل و هنر را ضمیر تو مرکزحساب مجد و شرف را جلال تو قانون
بیت احزان یاد تو سلوت یعقوببجوف ماهی نام تو دعوت ذوالنون
هزار صاعقه در یک شکوه تو مضمرهزار فایده در یک حدیث تو مضمون
بقدر مرتبه دار تو همچو کیکاوس بجاه غاشیه دار تو همچو افریدون
ز شخص تیر فلک سهم تو ربوده حیاتز فرق گاو زمین باس تو شکسته سرون
هوای بزم بطیب سخای تو ممزوجزمین رزم بخون عدوی تو معجون
برنده نسل عدو خنجر تو چون کافورسپرده هوش یلان هیبت تو چون افیون
ز وصف بر تو عاجز شده بیان عقولز کنه قدر تو قاصر شده مجال ظنون
بامر و نهی ترا بهر چاکری منقادبحل و عقد ترا چرخ بنده ای ماذون
ز هر ذنوب دل تو منزهست و بری ز هر عیوب تن تو مطهرست و مصون
بحشمت تو قوی گشت پشت دین رسولچو پشت موسی عمران بشرکت هارون
بشد خلاف دربان کاخ مأمونی بعهد تو ز شرف چون خلاف مامون
چو بیضهٔ حرمست و چون روضهٔ ارمستبه ایمنی و خوشی از تو این بلاد اکنون
سکون گرفت و مطهر شد از همه آفات ز حد ری بحسام تو تا بآبسکون
اگر عدوی ترا در سرست سودایی بدفع سودا تیغت بسست افتینون
همیشه تا که بود در فراق عاشق رادلی چو آذر و رخساره ای چو آذریون
موافقان تو بادند سال و مه مسرورمخالفان تو بادند روز و شب محذون
همه حدیث خلایق ثنای صدر تو بادوگرچه هست در امثال : کلحدیث شجون
بحشمت تو شده رام گنبد توسنبهیبت تو شده نرم اختر وارون
ز حادثات جهان و ز نایبات فلک نگاهدار تن و جانت ایزد بی چون