شمارهٔ ۱۵۶ - د رمدح یکی از وزراء
ای خرم از مکارم اخلاق تو جهانمنقاد امر و نهی تو اجرام آسمان
در زیر پای همت تو تاریک سپهردر زیر دست حشمت تو عرصهٔ جهان
بر خیر محمدت دل تو گشته پادشاه بر گنج مکرمت کف تو گشته قهرمان
از دولتست خاطر جاه ترا نگینوز نصرتست مرکب عزم ترا عنان
جوید هم ملک ز علوم تو فایدهگوید همی فلک ز رسوم تو داستان
آنجا که حشمت تو ، ز دولت بود اثرو آنجا که همت تو ، ز رحمت بود نشان
ایام را سعادت تو بوده بدرقه و اسلام را سیاست تو گشته پاسبان
رأی تو بر دقایق آفاق مطلعکلک تو از سرایر افلاک ترجمان
بر تو دیدهٔ کرم و جود را بصرطبع تو پیکر هنر و فضل را روان
چشم طمع چو جود تو نادیده مایدهگوش امل چو لطف تو نشنیده میزبان
از سعی تو منافع دولت شده پدید وز کلک تو مصالح ملت شده عیان
خیل مراد کرده دلت را متابعتحفظ خدای گشته تنت را نگاهبان
هر چان بگفته اند در اخبار انبیاگشتست خلق را ز کرامات تو عیان
ای گشته با زمانه مساعی تو قرینوی کرده با ستاره معالی تو قران
از آل و دودمان نبی و وصی توییوندر جهان تراست چنین آل و دودمان ؟
منت خدای را که درین خطه کس ندیدما را ، مگر بمجلس عالیت مدح خوان
جز مهر تو نگشت مرا هیچ در دماغجز مدح تو نرفت مرا هیچ بر زبان
صد را، بفر تو ، که نهشتم بعمر خودعرض کریم را بهوی در کف هوان
ز آنها نیم که بر در هرکس کنم قرارهمچون سگان ز بهر یکی پاره استخوان
از بهر خرقه ای نکشم طعنه های اینوز بهر لقمه ای نخورم عقبه های آن
گر مال نیست ، هست مرا فضل بی شمارور سیم نیست ، هست مرا علم بیکران
یک فضل به مرا که بسی در شاهواریک علم به مرا که بسی گنج شایگان
نگذاردم هنر که من از روزگار خویشرازی شوم به جامه و قانع شوم بنان
آخر همان زمانه بکوبد در عنابر کام دل مرا کند اقبال کامران
آرام بفضل موکب حشمت بزیر چنگو آرام بعلم مرکب دولت بزیر ران
من کرده خویشتن سره از فضل و آن گهی در کنج خانه مانده چو بر خایه ماکیان
لؤلؤ چه قدر داردد اندر صمیم بحر ؟گوهر چه قیمت آرد اندر میان کان ؟
کاری کنم که ماندم از مکرمات اثر جایی روم که باشدم از حادثات امان
خواهم شدن چو تیر ازین جا سوی عراق با قامتی ز بار عطای تو چون کمان
بگشاده چون دوات باوصاف تو دهن بر بسته چون قلم بثناهای تو میان
مسکین ضعیفه والدهٔ گنده پیر منبرخود همی بپیچد ازین غم چو خیزران
داود سری گران ز دل و خاطری سبک دارد دلی سبک ز غم وانده گران
جانش رسیده در کف تیمار من بلبکارش رسیده از غم دیدار من بجان
چون تار ریسمان تن او شد نزار و منبسته کجا شوم بیکی تار ریسمان؟
پوشیده رفت خواهم ازو ، کز گریستن بر بندد اشک دیدهٔ او راه کاروان
یا رب چگونه صبر کند در فراق من ؟آن طبع ناشکیبش و آن شخص ناتوان
هستش دلی شکافته چون نار و از عنارویی چو مغز نار و سرکشی چو ناردان
از زخمهای پنجه و از بادهای سردبر چون بنفشه دارد و چهره چو زعفران
شبهای تیره زار بسی گفت خواهد او :یا رب ، تو آن غریب مرا باز من رسان
حالی شگفت دیده ام امروز من ازووالله! که نیست هیچ خلاف اندرین میان
شد ناگهان ز عزم من آگاه وز جزع خوناب شد دو گوهر تابانش ناگهان
فرزند دیده ای تو ازین گونه بی وفا ؟مادر شنیده ای تو بدین شکل مهربان؟
گر حق این ضعیفهٔ بیچاره نیستی در دل مرا کجا بودی یاد خانمان؟
در مجلس ملوک مرا باشدی مقر در محفل صدور مرا باشدی مکان
غبنا و حسرتا ! که رساند بمن همی یک سود را زمانه بخروارها زیان؟
ای گشته شرع را بهمه تقویت ضمینوی کرده خلق را بهمه مکرمت ضمان
تیمار این ضعیفه ، چو رفتم ، نکوبدارمقدار آن عفیفه ، که گفتم ، نکو بدان
تا شرح داده ای تو گویم بهر زمین تا مدح کرده های تو خوانم بهر زبان
جز من که گفت داند مدح ترا سزا ؟جز من که کرد داند وصف ترا میان ؟
آنم که در دقایق تازی و پارسی دوران چراغ پیر نیارد چو من جوان
آن پیشوای معرکهٔ دانشم ، که من هرگز سپر نیفگنم از تیر امتحان
از صوت من خجل شود الحان عندلیبوز طبع من حسد برد اطراف بوستان
حسان کجاست ؟ تا که در آموزش بنظم در دو زبان مدایح اوصاف خاندان
تا باغ هست چون رخ دلبر بنوبهارتا باد هست چون دم عاشق بمهرگان
اندر کمال باد وجود تو پایدار وندر جلال باد بقای تو جاودان
بادا مخالف تو در ادبار مستمند بادا موافق تو در اقبال شادمان
ای زر فشانده بر سر مردی بکمرمت کردم بشکر بر سرت امروز زر فشان
اندر جهان بماند جاوید این ثنا تا این ثنا بماند اندر جهان بمان