گنج

شمارهٔ ۱۵۲ - نیز در مدح اتسز

هوا تیره است، آن بهتر که گیری بادهٔ روشنز دست لعبت مهروی مشکین موی سیمین تن
شده انواع نزهت را لب نوشین او موضع شده اسباب عشرت را رخ رنگین او معدن
رخش چون ارغوان، لکن برو پیدا شده سنبلبرش چون پرنیان ، لیکن در آن پیدا شده آهن
بشرط سنت بهمن بباید ساختن جشنیز رخسار چنین معشوق ، خاصه در مه بهمن
کنون کز هر بساطی گشت خالی ساحت بستانکنون کز هر نشاطی ماند فارغ موضع گلشن
بسان گرد کافورست ابری بوده چون لؤلؤنشان تیغ فولادست آبی بوده چون جوشن
یکی پیراهن از شاره فلک پوشیده در گیتیکه بروی نه گریبانست و نه تیریز و نی دامن
حیات از قالب گیتی زمستان بستدست ،آریچنین پوشند اندر قالب اموات پیراهن
همان بهتر که نوشی اندرین مدت می صافیهمان بهتر که پوشی اندرین موسم خَزِ ادکن
می صافی بسی نوشد، خز ادکن بسی پوشدکسی کو را بود درگاه تاج خسروان مسکن
علاء دولت عالی، ضیاء ملت باقیظهیر معشر اسلام و ظل ایزد ذوالمن
خداوندی ، که بگریزد معایب از صفات اوبدان گونه که از اوصاف یزدان خیل اهریمن
گشاده اختر تابان بامر ونهی او دیدهنهاده گنبد گردان بحل و عقد او گردون
ولی حضرت او را ستاره ساخته عدتعدوی دولت او را زمانه سوخته خرمن
ملک با مهر او آمیخته چون شیر با بادهفلک از کین او بگریخته چون آب از روغن
زهی خواهندگان را مجلس معمور تو مقصودزهی ترسندگان را حضرت میمون تو مأمن
اگر بیژن شود خصم تو در مردی گه هیجاکند بروی نهیب تو جهان همچون چه بیژن
شده بینا بدیدار تو چشم اکمه نرگسشده گویا مدح تو زبان اخرس سوسن
ترا بر خسروان ترجیح ، همچون نیک را بربدترا بر صفدران تفضیل همچون مرد را بر زن
جهان هر ساعتی با حاسدت گفته که:«لاتفرح»فلک هر لحظه ای با ناصحت خوانده که «لاتحزن»
ندای دولت از صدرت شنیده خلق چون موسیندای لطف یزدانی ز سطح وادی ایمن
خداوندا، جهانگیرا، رهی را در پناه تونیارد گشت احداث جهان هرگز بپیراهن
جهانیدی مرا از دام نحس اختر وارونرهانیدی مرا از بند جور گنبد ریمن
باقبال تو مشهوری شدم امروز در هر صنفبتعلیم تو استادی شدم امروز در هر فن
بلیغان جهان وقت بلاغت پیش من عاجزفصیحان جهان گاه فصاحت پیش من الکن
بخوشی نثر من همچون لب معشوق، بل اجلیبخوبی نظم من همچون رخ معشوق ، بل احسن
ز رشک و حسرت جودت مرا شد امتی حاسد ز رنج و غیرت و بزمت مرا شد عالمی دشمن
ز راهم برگرفتستی ، بجاهم در نشان دستی بچاهی ، تو ازین رتبت ، بگفت کس مرا مفگن
همیشه تا ز ایامست هم اقبال و هم محنت همیشه تا زاقبالست هم شادی و هم شیون
باطراف همه اسلام ظل جاه در پوشان باکناف همه آفاق تخم عدل بپراگن
زبان تو بکشف سرگردونی شده ناطق روان تو بنور عدل یزدانی شده روشن
مباد صدر تو بی من ، که نارد تا گه محشرنه ممدوحی جهان چون تو ، نه مداحی فلک چون من