شمارهٔ ۱۴۳ - در مدح اتسز
مفخر ملک عرصهٔ عالمگوهر تاج گوهر آدم
شاه غازی علاء دولت و دین آن فلک حشمت ستاره حشم
شهریاری ، که طبع بازل او گردن فقر بشکند بکرم
کامگاری ، که دست فایض او دامن آز پر کند ز درم
آن بهر جای پیشوای ملوک و آن بهر وقت مقتدای امم
آنکه هستش فلک ز خیل عبید و آنکه هستش ملک ز خیل خدم
حشمتش در زمانه بوده قدیم همتش بر ستاره سوده قدم
بهمه چیز فعل اوست مشاربهمه علم ذات اوست علم
ناصح از مهر او قرین نشاط حاسد از کین او ندیم ندم
ای مطاعی ، که بهر خدمت توبسته زاد از زمین میان قلم
وی شجاعی تست کیمیای وجودکوشش تست توتیای عدم
سد امن تو بسته راه بلاتیر عدل تو خسته جان ستم
کرده مر علم را و علم را طبع تو شاد و صنع تو خرم
داده مر دوست را و دشمن را لطف تو سور و قهر تو ماتم
خاک در دست نیک خواه تو زر نوش در کام بدسگال تو سهم
تا دلی را دهد زمانه سرور تا رخی را کند ستاره دژم
نیک خواه تو باد یار نشاط بدسگال تو باد جفت الم
شخص هر تو سنی ز سهم تو رامپشت هر گردنی بپیش تو خم
با دل تو همیشه شادی جفت با کف تو همیشه رادی ضم
دشمن تو غمین و طبع تو شاددولت تو فزون و خصم تو کم
چون زمان بندهٔ تو گیتی نیز چون زمین چاکر تو گردون هم