شمارهٔ ۱۳۰ - نیز در ستایش اتسز
ای ز حکیمان شنوده علم اوایل هم ببراهین رسیده ، هم بدلایل
طبع تو افروخته بنور حقایقجان تو آراسته بنقش فضایل
چند مسایل کنم سؤال ز حکمتتا تو که گویی درین جواب مسائل؟
چیست فلک ؟ شکل او چگونه کردار؟کیست مدیرش وزین مدار چه حاصل؟
وین کرهٔ گل بزیر چرخ چه چیزیست؟بر زبرش وحش و طیر ساخته منزل
گر تو ندانی، مرا بپرس، که ما راهیچ نماندست از علوم تو مشکل
جرم فلک از بساط آمد و شکلش دایره کردار و مرکزش کرهٔ گل
عقل مدیر ویست و داند این حال هر که بود با روان روشن و عاقل
حاصل دورش وجود هر چی بگیتیست آیت کون و فساد را شده قابل
این همه را آفریدگار خدایستلم یزل و لایزال و منعم و مفضل
فعلی بس محکمست گیتی و باشد فعلی محکم دلیل حکمت فاعل
ظل خدایست بر سر همه گیتیخسرو حق، شهریار عالم عادل
شاه جهانگیر، اتسز، آنکه حسامش در دل و جان عدو فگند زلازل
آنکه بود وقت مکرمات همه دست و آنکه بود گاه کارزار همه دل
دین بجلالش دریده سینهٔ بدعتحق بقبولش شکسته گردن باطل
مجلس مأنوس او پناه اکابر حضرت محروس او مآب افاضل
بخت بکوی هوای او شده ساکن چرخ بسوی رضای او شده مایل
کشور اسلام را بوقت مهمات همت میمون اوست کافی و کامل
ای تو سپهر و مناقب تو چو انجم وی تو سحاب و مکارم تو چو وابل
نیست فلک با علو قدر تو عالینیست جهان با کمال ذات تو کامل
خیره شده از نفاذ امر تو صرصرطیره شده از ثبات حزم تو بابل
حافظ ایمان تویی بیمن مساعی زینت گیهان تویی بحسن شمایل
مانده نهاد کرم بجود تو باقیگشته نشان ستم بعدل تو زایل
تا که نباشد بنزد عقل برابر منقلت عالم و خساست جاهل
باد در اقبال روزگارت و بادا درگه تو قبلهٔ سران قبایل
همت تو کارساز صادر و واردبخشش تو پاسدار زایر وسایل
باد ببحر بقا سفینهٔ عمرتدشمن جاه ترا رسیده بساحل