شمارهٔ ۱۰ - نیز در مدیحه گوید
زهی از امر و نهی تو نظامی دین دنیا راخهی ! از حل و عقد تو قوامی مجد علیا را
ثبات هضم تو داده سکون میدان عغبر رانظام تو کرده روان ایوان خضرا را
کف تو شاه راهی در سخا بسیار و اندک رادل تو کار داری دردها پنهان و پیدا را
بتازد صف کین تو سنان داران گردون رابسوزد تف خشم تو زره پوشان دریا را
خراج از کارگاه تو نسیج و حد حکمت رارواج از بارگاه تو صنیع فرد نعما را
نماند رتبتی با قدر تو بهرام و کیوان رانباشد حکمتی با ملک تو کسری و دارا را
زبانی نیس جز در مدح تو اجسام پستی راقرانی نیس جز بر حکم تو اجرام بالا را
کف تو جود را بایسته همچون نور انجم رادل تو فضلرا شایسته همچون جان مرا عضا را
زبوی خلق تو غیرت کمال طیب عنبر رازچین خط تو حسرت جمال نقش دیبا را
نبینم هیچ پیرایه جز از مهر تو عاقل راندانم هیچ سرمایه به از مدح تو دانا را
خداوندا ، ز مهر تست رحمت آب جیحون راچنان کز بهر صاحب شرع رحمن خاک بطحا را
کسی کو را بدین درگاه والا قربتی باشدبود جهل ارثنا خواند جز این دگاه والا را
نه مطر باشد و طرار ، هر کو از پی دنیاشود منقاد این یک فوج طرار مطرا را
مدیح این قوم را زشتست ، خاصه در دیار توکه در مسجد بتر باشد پرستیدن چلیپا را
همه ایام داعی از عنا شب های یلدا شدبه از مدح تو صبحی نیس این شبهای یلدا را
عروس فکرت من از ثنای تو نشاط آردبلی با چهرهٔ یوسف نشاط آید ذلیخا را
چو باشم با تو در یک بقعه باشد عین رسواییاگر گویم ثنا مشتی فضیحت حال رسوا را
بهر علت چرا باید منازل زیر پی کردنچو با خود در یکی منزل همی بینی مسیحا را؟
نه حورالعینی آمد بصدر تو زطبع منکه رشک آید از و بر طارم فردوس حورا را؟
زحسن لفظ تو غیرت بود سالک لئالی رازلفظ نظم من حسرت بود سمط ثریا را
من این ابیات غرا سوی درگاهت ازآن آرمکه جز تو قدر نشناسد کس این ابیات غرا را
کسی کو نظم من بیند ، نجوید سحر بابل راکسی کو صوت من یابد ، نخواهد لحن عنقا را
چه قیمت با کمال بنده این مشتی مزوررا ؟چه قوت با نفاذ تیر شاهان بانک غوغا را؟
همی تا در چمن گردد زبان بگشوده سوسنراهمی تا بر فلک باشد میان بر بسته جوزا را
زجودت باد آسایش همه اعقاب آدم را!بصدرت باد آرامش همه اولاد حوا را