گنج

بخش ۸۹ - پشیمان شدن مریدان از آن حالت و خود را ملامت کردن که چرا گفتۀ شیخ را حق ندانستیم چون از ما کاملتر و داناتر و بیناتر است

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۰ بیت
همه گفتند کای شه ممتازگرچه ما را نبود دیدۀ باز
چونکه دیدن نمیتوانستیمچون بعقل اینقدر ندانستیم
که توئی صد چو ما بعلم وتقیجان ما از تو یافت ذوق بقا
زهد و تقوای ما ز داد تو استحاصل جمله از رشاد تو است
طفل خود کی رسد بدانش پی رچه زند پیش بحر حوض و غدیر
چون نگفتیم کانچه او گویدهمه از وحی امر هو گوید
در نمکسار نی که هر مردارچون در افتد نمک شود ناچار
چه عجب گر ز حق شود بندهنور باقی و جان پاینده
قطره چون باز ر ف ت در دریابحر خواند یقین ورا دانا
نی که اکسیر چون رسد در مسزر کند صاف چون زند بر مس
چونکه در معده رفت قلیه و نانمیشود بعد هضم قوت جان
در رحم چون رود ز شخص منیمیشود آدمی خوب و سنی
چونکه کارند دانه را در خاکمیزند سر ز خاک بر افلاک
سوی بالا همیرود هر دمبی سر و پا همیرود هر دم
زانکه هستی او ز ارض و سماستنیمش از پست و نیمش از بالاست
پدرت آسمان زمین مادرزاید از نسل هرد و شاخ و ثمر
هرچه زاد از زمین و از گردونهست در وی نهفته عالی و دون
نیم علویش راند بر بالانیم سفلیش ماند در ادنی
بیخ او بسته گشت اندر خاکسر او کرد روی بر افلاک
متواتر ز آسمان بزمینمیرسد از خورو مه و پروین
تربیتها و تحفه های نهانبهر دریا و خشگی و که و کان
از مطر میشود به بر برهاوز مطر بحر درگزین درها
سنگ را لعل میکند خورشیدنقره و زر دهد بکان ناهید
میبرد دمبدم زمین ز سماصد هزاران هزار جو دو عطا
باز این آسمان کزوست عطاببر و بحر و شاخ و برگ و گیا
آن عطا از جناب حق داردور حقش ندهد از کجا آرد
زین سبب جان آدمی بخدامیکند میل کو بود زانجا
قالبش گرچه هست شد زجهانجان او از جهان همیشه جهان
هستیش چون ز نور و نار شده استنور بر نار تن سوار شده است
نور را میل سوی نور بودنار را میل هم بنار شود
عاقبت جنس سوی جنس رودفرع با اصل خویشتن گرود
ناریان اندرون نار روندنوریان در کنار یار روند
درخمی کان بود پر از بادهنیک بنگر مباش تو ساده
درد او بین که چون بپست رودصاف بالا غذای مست شود
آسمان بازمین اگر آمیختهر یک آخر باصل خویش گریخت
هست رازی در این میان پنهانکه بود آن ورای فکر و گمان
اگر آن راز را بگویم مننی جهان ماند و نه مرد و زن
دولبم را ببسته است خداکه مکن شرح من مرا منما
گر بگویم سری که میدانمنیست گردد یقین تن و جانم
ذره ذره شود زمین و فلکخیره سر گردد از نهیب ملک