گنج

بخش ۶۶ - در بیان آنکه حق تعالی بعضی روحها را از ازل پاک آفرید و بعضی را ناپاک. چون در این جهان آن روحهای ناپاک زهد و صلاح و دیانت و تقوی ورزند آن همه بر ایشان عاریت باشد زیرا که از اصل ناپاک آمدند هنگام اجل آن رنگهای عارضی از ایشان برود ناپاکیشان پیدا شود و بعکس این بدیها و فجور و فسق بر روح پاک هم عاریه باشد وقت اجل ناپاکی از او برود پاکیش ظاهر گردد.

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۴۷ بیت
هم چو شیطان بد از ازل کافرزان نگردید اول و آخر
مرغ کز مادرش سیاه آمداز قدم کافر و تباه آمد
گر شود از گچ و ز دوغ سپیدآن بود عرایه چو گل بربید
آبهای اجل برد زو آنتا که گردد سیاه چون زاغان
وانکه جانش بد از ازل اسپیدزاده بود از شعاع آن خورشید
از گنه ار شود چو زاغ سیاهجان پاکش شود ز جرم تباه
برود زاب توبه آن سیهیپاک گردد نماندش تبهی
هرکه آمد سفید مادر زادعاقبت زین بلا شود آزاد
چون بدیها نبود لایق اوگنه و جرمها مطابق او
باز گردد چنانکه بود اولنکند اندر او گناه عمل
گر بیابد صلیب زر شخصیگر بود متقی و بی نقصی
بهر نقش بدش نیندازدبل برد در وثاق و بگدازد
تا رود نقش ناپسند از زرزانکه بر خیر عاریه است آن شر
نقش شر بود عاریه برخاستخیر اصلی چنانکه بد برجاست
نقش بد چون بر او نبود اصلیرود آن چونکه خوبود اصلی
ذات از اصل چون بود نیکوعاقبت کار او شود نیکو
رابعه نی که بود در بد کارگشت آخر ز زمرۀ احرار
نی که اول فضیل بود فضولرهزن و بی حفاظ همچون غول
آخر کار متقی شد اوگشت بیدار و رفت از او آن خو
گشت از سلک اولیای کبارهمچو او بوده در جهان بسیار
نامشان گر برم دراز شوددر مقصود از آن فراز شود
فوت گردد معانی دیگرنرسد تان از آن علوم خبر
فهم کن رمز اگر خردمندیبند بگشا ز دل چه دربندی
سوی ظاهر مرو چو نادانانسوی باطن رو ار تو داری آ ن
گرچه بر زر گل سیاه بودنقد زر کی از آن تباه شود
ور شود مس زشت زر اندودمخر آن را که نیست در وی سود
زر نماند بر او چو عاریه استمس تنها بماند اندر دست
لیک صراف هر دو را از دوربشناسد چو نیست زو مستور
مس و زر را شناسد آن داناهمچو روز است پیش او پیدا
تا نگردی غلط برنگ برونبین که در رنگها چه شد مدفون
نی که در دور خویش بر صیصابود بی مثل در صلاح و تقی
چون نبود آن تقاش مادرزادهر چه او کرده بود رفت بباد
عاقبت همچو مرغ آن خود کامبسته شد بهر دانه ای در دام
گشت زانی و قاتل و بد نامرفت دینش بماند دشمن کام
هر میسر لما خلق آمدجز بمیسور خود نیارامد
نی که ابلیس بر فلک ز قدماز ملائک فزون بد او بقدم
داشت بر آسمان ولایت هاکرده املاک از او روایت ها
پیش املاک همچو شاگرداناو چو استاد فایق و همه دان
بود استاد بر سما نامشنعمت آمد ز حق سرانجامش
چونکه گوهر نداشت جان بدشدست نگرفت علم و هم خر د ش
در نبی حق ز کافرانش خواندوز بلندیش سوی پستی راند
ظاهراً گرچه او مسلمان بودباطناً بی حضور و ایمان بود
بود از اصل کافر و مردودآخر کار حق ورا بنمود
که چه بود از ازل نهاد بدشوز چه رو کرد از ان جناب ردش
گشت سر نهان او پیداپیش خرد و بزرگ شد رسوا
نیک و بد بیگمان در آخر کارآشکارا شوند روز شمار
این سخن را کران نخواهد بودقصۀ شه حسام دین گو زود