بخش ۵۹ - در تفسیر این آیت که ارض اللّه واسعة ارض معنوی است که بیحد است و کران، همه عقول و ملائکه و ارواح در آن ارض ساکناند و مقیم و در بیان آنکه شیخ را کرامتهای عالی است که مرید از آن مستفید گردد و از تأثیر نظر شیخ بینا شود و روشن و صافی و از حبس تن برهد و از شمشیر اجل خلاص یابد کسی که این نوع کرامتها از شیخ دیده باشد بکرامتهای دیگر که تعلق بدنیا دارد و در آنجا او را فایدهای نیست کی التفات کند. مثلا مرید کاری کرد مثل خوردن و خفتن چون شیخ بوی گوید که فلان چیز خوردی او را آن چه فایده خواهد بودن چون خود میداند که چه خورده است از آن گفت او را علمی نو حاصل نشود. لیکن چون او را از اسرار غیب که بیخبر بود آگاه گرداند در آنجا ویرا فایدۀ عظیم باشد هر که چنین کرامت اعلی را دیده باشد بکرامت ادنی سر فرود نیارد.
کارض واسع بخواند اللهشنتوان رفت بی فنا راهش
چه جهانها کنند هست از نیستبی وجود بلند و پست از نیست
بی زمین و فلک جهان عجبکه نه روز است اندر آن و نه شب
صد هزاران چو این جهان و فزونبدرآ رد ز هر شکن بیرون
این جهان چون تن است و آن چون جاناین جهان چون کفی بر آن عمان
چه زند کف به پیش بحر صفااز کمین موج لاشی است وفنا
شیخ را اینچنین کرامتهاستوین از او خود کمین کرامتهاست
بر مریدی که افکند نظریدل سنگ و را کند گهری
قطرۀ خو ن بسته در جائیزو شود موج زن چو دریائی
نظرش بخشد ارچه کور بودور ستاره است ماه و هور شود
آنکه از او اینچنین کرامت دیدگونه گون سرهای غیب شنید
زین قوی تر کرامتی جویدخوب تر زین علامتی جوید
گرچه هر چه که مردمان ورزندز اجنبی وز خویش و از فرزند
همه را داند و بپوشاندگر نگوید مگو نمیداند
هر کرا فهم و عقل بانظر استداند این کو ز جمله با خبر است
این کرامت که داند او کردتیا چه خواهی و چیست در خوردت
طالب آش و نان و حلوائییا کسی را بصدق جویائی
این کرامت بدان نه چندان استاین کرامت نصیب ابدان است
هرچه کردی تو خود همیدانیاز دعا ها و از نگهبانی
زین کرامات هیچ نفزودیبود معلومت آنچه بشنودی
زانچه از چشم تست ناپیداگر کند آگهت بود بینا
گر بخانه ات بود بیک کنجیاز زر و نقره و گهر گنجی
تو ندانی که آن دفینه کجاستگه سوی چپ روی و گه سوی راست
هر که بنمایدت کجاست دفینگنجنامه است او ورا بگزین
زانکه ضالۀ وی است حکمت اویهرچه گم کرده ای از او میجوی
یک از آن کالها که گم کردیچون بتو داد از جوانمردی
خدمتش کن که تا دگر دهدتاز یم روح خود گهر دهدت
تا بری گنجهای بس بسیاربنده شو خویش را بوی بسپار
پیش او مهر تا که میر شویوز همه واقف و خیبر شوی
در جوارش شوی ز خوف ایمنبرتر از طور دور ای مؤمن
در جهان عدم شود جایتحضرت حق معین و ملجایت
تا که حق هست هست باشی توبر همه خلق نور پاشی تو
پیش او هر که مرد زنده شودچون ملایک بسوی عرش رود
لیک اگر نعل واژگونه زندبهر ر و پ وش کرد جهل تند
تو از آنها مرم میفت از اسبزو همیکن علوم حق را کسب
دامنش را مهل پیش میروهر طرف که رود بدان سو شو
هر چگونه ات که خواهد او آن شوهر سوئی کود و اند آن سودو
رنج او را بکش که گنج بریپای او بوس تا سزی بسری
هر که گشتش غلام شاه شودملک و انس را پناه شود
باده پیمانه است و شه چون میخنک آن جان که گشت پر از وی
نظرش کیمیاست جسم چو مسزو خدا بین شود یقین هر حس
درنمکلان چو اوفتد مردارمیشود خوب و پاک و با مقدار
نی نمک لان کمین غلام وی استهر چه در وی فتد نه رام وی است
صفت خود هلد شود چون اوبر مثال نجاست اندر جو
بر نجس چونکه غالب آب بودزان نجس آب را ز ی ان نشود
دل نجس چون که محو آب شودپاکی جسم شیخ و شاب شود
چون بر او غالب است آب رواننرسد از نجس بآب زیان
باز با شه صلاح دین آئیمهمچو طوطی زقند او خائیم
با ولد گفت شو مرید مرادلت از جان اگر خرید مرا
گفتش او در جواب کای سلطاننیست مثلت کسی در این دوران
تو ز عزت ز خلق پنهانیهر که داناست داندت کانی
کردیم صاف با یکی دردیچون شدم مست دل ز من بردی
دل من شد بدست تو چون بازهر کجا را نیم بیایم باز
عین راندن بود مرا خواندنتا چو آ ی م برت فزایم من
قل تعالوا بگفت الرحمنتا ز دانا شود جدا نادان
تا هر آن کوز عهد روز الستبود از بادۀ وصالش مست
چون خ مار فراق را بکشدباز گردد می وصال چشد
وان کز اینجا نرفت چون آیدقرب را هر خسی کجا شاید
بعد هجران وصال شیرین استهر که از این نیست شاد غمگین است
قطرۀ من چو شد ز تو دریاگوهر وصل را شوم جویا
دایمم بین ز عشق اندر جوشموجها بحر را شده روپوش
تا نظرها فتد بر آن امواجخیره مانند اندران افواج
صنع از بهر صانع است چو موجگر بپستی بود و گر بر اوج
پرده شد صنع تا نبینندشصنع را همچو جان گزینندش
اهل بینش بعکس این دانندهر دم از صنع سوی حق رانند
در بد و نیک روی او بینندعشق او را بصدق بگزینند
نیک و بد همچو موجهاست ز بحرخواه از لطف گیر و خواه از قهر
جنت و دوزخ است ازو پیدادو صفت دارد او جفا و وفا
هست لطف و وفای او جنتعکس این شد جفای او محنت
قهر و لطف است در جهان ز خدااین دو هستند در نهاد شما
از یکی صد جهان شود گلشنوز یکی باغ و روضه ها گلخن
گفت یارا ز موعظه بگذربجز از وصف من مگو دیگر