گنج

بخش ۳۵ - رفتن مولانا بجانب شام در جستجوی شمس الدین

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۱ بیت
کرد آهنگ و رفت جانب شامدر پیش شد روانه پخته و خام
چون رسید اندر آن سفر به دمشقخلق را سوخت او ز آتش عشق
همه را کرد شیفته و مفتونهمه رفتند از خودی بیرون
همه گشتند عاشقش از جاندیده در درد او دو صد درمان
خانمان را فدای او کردندامرش از دل بجای آوردند
همه از جان مرید و بنده شدندهمچو سایه پیش فکنده شدند
طالبش گشته طفل و پیر و جوانهمه او را گزیده از دل و جان
شامیان هم شدند والۀ اوکاین چنین فاضل پیمبر‌خو
از چه گشته است عاشق و مجنونکاندر او مدرج است صد ذوالنون
عالم و عامی و غنی و فقیرمانده خیره در آن فغان و نفیر
گفته چه شیخ و چه مرید است اینکه نبدشان به هیچ قرن قرین
تا جهان شد ز عهد آدم کسنشنید این چنین هوی و هوس
دیده بر روی او هزار اثرهر کرا بود در درون گوهر
هر دم از وی کرامتی همگاندیده مانند آفتاب عیان
سر ماضی و حال و مستقبلگفته با جمله بی خطا و زلل
همه گفتند خود عجب اینستاین چنین دیده کاو خدا‌بین‌ست
مثلش اندر دهور نشنیدیمنی چو او در زمانه هم دیدیم
کی بود در جهان از او بهتردر بزرگی و عز از او مهتر
که شده است اینچنین ورا جویانهر طرف گشته خیره سر پویان
شمس تبریز خود چه شخص بودتا پیش این چنین یگانه رود
ای عجب شیخ از او چه می‌جویدکه پیش هر طرف همی پوید
این چه سِر است ای خدا بنمابی حجابی بما چو خور پیدا
خود ندانسته این که فوقی نیستجز بخود با کسیش شوقی نیست
اندر او خویش را همی بیندغیر را عقل هیچ نگزیند
عقل گوید که طالب عقلمدایم از عاقلان بود نقلم
جنس آن دان که عین آن باشدکی شکر جنس ناردان باشد
دو مبین در میان که هر دو یکیمدر دو شکی است ما بری ز شکیم
ما غریبیم و هم غریب رویماندر آخر سوی حبیب رویم
بی‌شکی جفت باز باز شودهم یقین سوی زاغ زاغ رود
تو مرا غیر شمس دین مشمرروح ما یک بود گذر ز صور
چار و پنج است و هفت یک قالبیک ز جان گشت چون جهان از رب
خاک قالب بد اول افکندهدر زمین هر طرف پراکنده
آن پراکندگی ز جان شد یکاندر این نیست هیچکس را شک
باز چون روح شد جدا از تنتن همان خاک گشت ای پر فن
شد پراکنده باز آن اجزاهمچو او ّ ل که بود در مبدأ
چشم و گوش و سر و دو دست و دو پایک ز جان گشته اند چشم گشا
ورنه چون جان رود ز تن بیرونگردد از همدگر جدا تن دون
متفرق شوند هر سوییپا رود جانبی و سر سویی
یک شود کوزه یک شود دستینیست گردند جمله زان هستی
همچنین ذره‌های ارض و سمااز خور و ماه و از که و دریا
شده مجموع از یکی جان اندهمه زو زنده اند و جنبان اند
همچو یک شخص گیر عالم راکه به روحی است قائم و برپا
چون رود در قیامت از وی جانآسمان و زمین شود ویران
ماه و استارگان فرو ریزندزیر و بالا بهم بیامیزند
نی جهان ماند و نه ارض و سماهمه گردند لا بجز الا
جان چو اعداد را کند یک تنچون بود جان دو چیز گوی به من
گو نه هر اسب اسب را جویدسوی اشتر چرا نمی‌پوید
این سخن هست روشن و پیداپیش آن کس که او بود دانا
جستن از نسبت است و جنسیتهر کسی را جداست ماهیت
سر این بیکران و بی‌حد ّ استناید اندر شمار بی عد ّ است
زین معانی گذر کن ای سرمستقصه را گو که تا کجا پیوست