بخش ۳۳ - در بیان آنکه نظر عارف به خداست و نظر زاهد به عمل خود. زاهد گوید «من چه کنم؟» عارف گوید «تا حق چه کند؟» خود را فراموش کردهاست بلکه خودی او نماندهاست و مستهلک حق گشته که «هم العارف ربه و هم الزاهد نفسه»
نقل صائب شنو از آن سروردر بیان صفات این دو نفر
زاهد از ترس گفته «من چه کنم؟در میان چنین محن چه کنم؟»
عارف از عشق گفته «او چه کند؟عجب از بهر من خدا چه تَنَد؟»
نظر او بود به سوی خودیکه کنم نیک و نگروم به بدی
نظر این بود به سوی خدانگرد دائماً بر وی خدا
نظر الزاهدین فی الافعالنظر العارفین فی اضمحلال
صحوة الزاهد من الاعمالسکرة العارف من الاجلال
عمل البر متکا الزاهدمطمح العارف لدی الواحد
ذا یری نفسه یفعل البرذاک للحق شاهد فی السر
ذاک احسانه مدی معدودعارف الحق هادم المحدود
ذاک فی الارض عمره یفنیعارف الحق فی البقاء سما
زاهد اندر میان خوف و رجاعارف الحق طار فوق حجی
مسکن الزاهدین فی ذاالفرشهمة العارفین فی ذی العرش
نیست این را نهایت آن سلطانبازگو چون شد از فراق و چسان