بخش ۳۰ - باز گستاخی و حسد کردن مریدان بعد از آنکه توبه و استغفار کرده بودند
باز شیطان به صورتی دیگرزد در ایشان کدورتی دیگر
بعد چندین صفا و کشف عطابعد چندین عروج سوی علا
مکر شیطان ببین که چونشان بازکرد بیزار از نماز و نیاز
رخت اعمال جمله را دزدیدهر یکی ز اعتقاد برگردید
بازگشتند همچو اول بارمی و مستی گذشت و ماند خمار
روشنی شد بدل به تاریکیصحت تن به رنج باریکی
چشم زخمی رسید از غیرتتا شود جمله خلق را عبرت
تا که خایف بُوَند در ره دیننشوند ایمن از بِلیس لعین
تکیه بر زهد و بر عمل نکنندشادمانی به هر امل نکنند
گرچه گردند از عمل دریاجمله باشند خایف و جویا
عاجزانه روند این ره رانهلند از کف خود آگه را
هیچ بیپیشوا قدم ننهنددامنش را ز دست خود ندهند
گرچه آن خمرشان کند مسرورنشوند از بله بدان مغرور
حال آن جمع یادشان آیدترسشان هر نفس بیفزاید
گر رسدشان ز حق هزار عطانشوند ایمن از کمین قضا
قوت و زور زارشان دارددر عبادت بکارشان دارد
در تنعم کنند مسکینیگاه شادی و عیش غمگینی
زان چنان چشم زخم روز و شبانترس ترسان بوند ناله کنان
هله ای زاهدان شب بیدارهله ای عالمان خوشرفتار
هله ای رهروان ز پیر و فتیهله ای صادقان بیهمتا
هله ای بندگان آن حضرتهله ای طالبان آن دولت
هله آنها که از جهان رستیداز چنین دام بیامان جستید
هله آنها که پاکبازانیدهر یکی در شکار بازانید
هله آنها که فارغ از خلقیدشده قانع به کهنهی دلقید
هله آنها که بیخورش سیریددر چنین بیشه هر یکی شیرید
هله آنها که بر شما آتشهمچو گل شد لطیف و تازه و خوش
هله آنها که بر شما طوفانگشت چون جسر تا روید بر آن
هله آنها که بر هوا رفتیدسبک ار چه به تن قوی زفتید
ترس ترسان روید این ره راتا ببینید روی آن شه را
دشمن جانتان چو شیطان استنبود ایمن آنکه انسان است
دشمن خرد نیست زو ترسیدمکر او را ز رهروان پرسید
صدهزاران هزار چون ما راقصد کرد از برای یغما را
همچو آدم که اصل و بابا بودجد هر مؤمنی و ترسا بود
انبیا و اولیا ز پشت ویاندگرچه از مصر و از عراق و ریاند
مقتدا و خلیفهی یزدانهر فرشتهاش سجود کرده ز جان
با چنین آدم علیم صفیبا چنین پیشوا و یار وفی
مکرها کرد و عاقبت او راکرد بیرون ز جنة المأوی
از کمین نقل نقل کرد از عهدگندمی را نمود بیش از شهد
دام ر ا زیر دانه پنهان کردتا ورا صید همچو مرغان کرد
با تو مسکین که کم ز عصفوریچه کند فکر کن چه مغروری
دشمن آدم است بچگانشکو کسی کو نشد پریانش
باز چون شمس دین بدانست اینکه شدند آن گروه پر از کین
آن محبت برفت از دلشانباز شد دل زبون آن گلشان
عقلشان شد اسیر نفس و هویمؤمنان گشته از هوا ترسا
نفسهای خبیث جوشیدندباز در قلع شاه کوشیدند
گفت شه با ولد که دیدی بازچون شدند از شقا همه دمساز
که مرا از حضور مولاناکه چو او نیست هادی و دانا
فکنندم جدا و دور کنندبعد من جملگان سرور کنند
خواهم این بار آنچنان رفتنکه نداند کسی کجایم من
همه گردند در طلب عاجزندهد کس نشان ز من هرگز
سالها بگذرد چنین بسیارکس نیابد ز گرد من آثار
چون کشانم دراز گویند اینکه ورا دشمنی بکشت یقین
چند بار این سخن مکرر کردبهر تأکید را مقرر کرد