بخش ۲۲ - رسیدن شمس الدین و مولانا به یکدیگر
نزد یزدان چو بود مولانااز همه خاصتر به صدق و صفا
گشت راضی که روی بنمایدخاص با او بر آن نیفزاید
طمع اندر کس دگر نکندمهر باقی ز دل برون فکند
غیر او را نجوید اندر دهرگرچه باشد فرید و زبدۀ عصر
نشود کس بدان عطا مخصوصاو بود با چنان لقا مخصوص
بعد بس انتظار رویش دیدگشت سرها بر او چو روز پدید
دید آن را که هیچ نتوان دیدهم شنید آنچه کس ز کس نشنید
چون کشید از نیاز بوی ورابی حجابی بدید روی ورا
شد بر او عاشق و برفت از دستگشت پیشش یکی بلندی و پست
دعوتش کرد سوی خانۀ خویشگفت بشنو شها از این درویش
خانهام گرچه نیست لایق تولیک هستم به صدق عاشق تو
بنده را هر چه هست و هر چه شودبیگمان جمله آن خواجه بود
پس از این روی خانه خانۀ تستبه وثاقت همیروی تو درست
بعد از آن هر دو خوش روانه شدندشاد و خندان به سوی خانه شدند
یک زمانی به هم همیبودندمدت یک دو سال آسودند
غیرت حق در آمد و ناگاهفجفج (فچفچ) افتاد در همه افواه