گنج

بخش ۲۰ - باز رجوع کردن به قصهٔ حضرت موسی علیه‌السّلام

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۱ بیت
باز‌گرد و بگو حدیث خضرچون شد از هجر او کلیم کدر
جرم ثالث بدان که هر دو به‌همنیستی‌شان فکنده بود به غم
جوع‌شان در سفر به جایی بودبهر جنبش نه دست و پایی بود
تنگدستی و قلت بی‌حدکرده‌شان بُد ضعیف و لاغر خَد
حق بر ایشان حلال کرده حرامبهر ابقای نفس در اسلام
در چنان حالتی ز نان محرومبی‌زوار و برهنه و مهموم
ناگهان آمدند در یک دهیک گهی نی در آن و بر همه مه
بود آنجا یکی سرای عظیمصاحب آن سرای مرد کریم
نی کریمی که ملک و مال دهدبل کریمی که قال و حال دهد
نی کریمی که جامه بخشد و نانبل کریمی که بخشد او دل و جان
طفلکانش از او بمانده یتیملیک بسیار بودشان زر و سیم
شده دیوار آن سراشان خمخواست گشتن خراب اندر دم
پس خضر راست کرد آن خم رااز دل هر دو برد آن غم را
طفلکان را ز غصه برهانیدوز چه حبس و رنج بجهانید‌!
بعد از آن خضر گشت زود روانبی خور و زاد با کلیم دوان
گفت موسی به روی خضر درشتصحبتت صعب بود‌، ما را کشت
آن یتیمان ز زر غنی بودندزان عمل مر ترا چه بستودند؟
چون نگفتی ز حال جوع و ضرر؟تا رسیدی زرت از آن دو پسر‌؟
خضر گفتش برو فراق گزینسومین جرم شد یقین دان این
چونکه آمد ز بی‌خودی با خودگفت خضرش که ای نبی احد
نیست با تو مرا دگر صحبتاین قدر بود از خدا رزقت
باز گرد و برو به سوی وطنمصلحت نیست بودنت با من
چون فراقست رفت خواهی بازکنم آگه ترا کنون زین راز
سرّ کشتی شنو که آن چون بودطالبش شاه کافر دون بود
خواست شستن و زان به لشکر خودبر سر مؤمنان به ناگه زد
شهر اسلام خواست کرد خرابمؤمنان را فکندن اندر آب
غارت خان و مان‌شان کردنبه اسیری زن و بچه بردن
چونکه من قصد او بدانستمکردمش خُرد تا توانستم
حکمت این بود ای کلیم الهتو نگشتی ز سر او آگاه
وان که خونی آن پسر گشتمبردمش گوشه‌ای و من کشتم
پدر و مادرش ولی بودندهر دو از صدق و دین ملی بودند
آن پسر خود نبود قابل آنکه شود ز اهل طاعت و ایمان
عاقبت زو شدی پدر کافرهم بماندی ز راه دین مادر
زانکه در جانشان محبت اوچون نشستی نهان شدی ره هو
کشتمش تا رهند هردو ازوسر او این بده است بشنو تو
وانچه دیوار را بکردم راستبهر آندو یتیم هم برجاست
جد ایشان ز صالحان بوده‌ستزبدهٔ حور و انس و جان بوده‌ست
چون بدی این روا که من ز ایشان‌؟جستمی اجر همچو بی‌کیشان‌؟
گر مرا گنج‌های دُر بودیهمه ایثار آن دو حر بودی
سرّ آن هر سه را چو گفت بدوگفت ما را بِهِل خدا را جو
با چنان حشمت و بزرگی خضرکه غلامش بدند مهر و سپهر
با ولی‌زادگان چنین خدمتکرد تا یابد از خدا رحمت
تو که هستی پر از خطا و گناهبا چنین حال ناسزا و تباه
نیک بنگر چه بایدت کردنچونکه غرقی ز جرم تا گردن
بی شک اولاد اولیای خدادر پناه حقند در دو سرا
هرکه‌شان خدمتی کند اینجابَرَد از حق عوض هزار عطا
پدر و جد‌شان شود خشنودچونکه فرزندشان برد ز تو سود
بلکه هر کو ز پشت آدم زادز انبیا و اولیای پاک نژاد
همه گردند شاد و خرم از آندوستدار‌ت شوند از دل و جان
چونکه یک نفس گفتشان احمدهم تو یکشان بدان گذر ز عدد
زان سبب خواند نفس واحدشانکه نباشد شمار در یک جان