بخش ۱۶۶ - استشهاد آوردن حکایت ابراهیم ادهم رحمة اللّه علیه جهت تاکید پند و موعظه بر این معنی
یک شبی خفته بود ابراهیمبر سر تخت خودب ناز و نعیم
ناگه از بام بانگ و نعره شنیدشقشق پ ا بگوش شاه رسید
بانگ زد گفت های بر سر بامچه کسانید در چنین هنگام
پاسبانید یا که دزدانیدکیست اندر سرا نمی دانید
تو مدان خود فرشتگان بودندکادمی وار خویش بنمودند
شاهشان گفت هی چه میجوئیدبر سر بام من چه میپوئید
همه گفتند در تکاپوئیمشتر یاوه کرده می جوئیم
شه چو بشنید آن سخن خندیدگفت کای ابلهان خام پلید
بر سر بام کس شتر جویدهیچ عاقل چنین سخن گوید
همه گفتند این عجایب ترکه بر تخت شاهی و کر و فر
شدۀ طالب وصال الهنشنیده است کس طلب در جاه
کس نبرده است با حجاب هوابوی از کردگار بی همتا
کس نخورده است نعمتی زنعیمدر تک نار و شعله های جحیم
چون حجاب است ملکت دنیاکی نماید در او ترا عقبی
در بن چاه باغ می جوئیراست بشنو که کژ همیپوئی
در چنین نار نور جوئی تودر صف دیو حور جوئی تو
این تمنا کژ است از این بگذرسوی جان رو برون شو از پیکر
تا رسی اندر آنچه میجوئیتا در آن روضه همچو گل روئی
خود همان بود این سخن چو شنیدکرد ترک شهی و فقر گزید
گشت در حال ناپدید از خلقکرد زربفت را بدل با دلق
کوه وص حرا گرفت چون شیدامست و بیخویش گشت از آن ص هبا
گرچه از چشم خلق بد مستورشد چو سیمرغ در جهان مشهور
عوض ملک چند روزه وراداد حقش شهی هر دو سرا
برهید از جهان مرگ و فنازندگی یافت در سرای بقا
عوض قلب زر نقد ستددر چنین سود هر کسی نفتد
عوض ملک و تخت دار و غرورملک باقی شدش ز حق مقدور
رست از شاهی دروغ مجازپادشاه حقیقتی شد باز
خود شه راستین کنون است اوکه چو مجنون در این جنون است او
عقل او را عقیله بود و عقالنگشود آن عقال را چو ر جال
رفت از خاطرش غم دنیاگشت دلشاد و خرم از عقبی
گرد عالم چو چرخ میگردیدهر دمی صد جهان نو می دید
روز و شب در طواف بد هر سوبعد ده سال آن شه حق خو
ناگهان بر کنار بحر آمدشست تا لحظه ای بیارامد
دلق خود را گرفته بد میدوختهمچو آتش ز عشق میافروخت
اتفاقا یکی امیر رسیداز غلامان شاه و آن را دید
گفت بهرچه آخر ای سلطانترک کردی شهی شدی اینسان
اطلس و نخ ز تن برون کردیرو بدین دلق کهنه آوردی
آنچنان تخت و بخت و ملکت راوانچنان سروری و دولت را
می نگوئی چرا رها کردیهر طرف چون گدا همی گردی
شاه در حال سوزن خود رابی توقف فکند در دریا
بانگ کرد و بماهیان فرمودبدر آرید سوزنم را زود
در زمان صد هزار ماهی ز آبسر برآورد ز امر او بشتاب
هر یکی سوزنی ز زر بدهانداشت آورد پیش شاه که هان
روی بامیر کرد پس سلطانگفت کاین شاهی است به یا آن
میر در حال سر نهاد بشاهگفت ای خاص خاص خاص اله
گرچه الفاظ بی ادب راندملیک اکنون ز شرم درماندم
از کرم عذر بنده را بپذیرکه نبودم ز سر کار خبیر
پس نشاید گرفت بر مردانکه از ایشان بود فلک گردان
گر بود صدق همره جانتور تو خواهی که بالد ایمانت
با ادب باش پیش مرد خداهمچنانکه بنزد شاه گدا
مکن از خود قیاس ایشان رامنگر خوار عشق کیشان را
پیش ایشان بیفت تا خیزیبعد از آن از لبان شکر ریزی
روز خود میرو شو از ایشان میراللّه اللّه در این مکن تاخیر
تا نمیراندت اجل ناخواهنرسی بعد از آن بوصل آله
کار خود پیشتر ز مرگ بکنور نه بیخت اجل کند ازبن
جسم را بسته اند سخت بجاننتوان کردنش جدا آسان
سخت چفسیده اند هر دو بهمهمچو دو کاغذ از سریش ای عم
اندک اندک ز همدگرشان توبگشا و مگیر آسان تو
ور بتدریج تو جدا نکنیدرد خود را کنون دوا نکنی
ملک الموت چون هجوم آردبر تو عضوی درست نگذارد
چون کند جسم را جدا از جانهستی توش ود قوی ویران
جان ودل همچو تن خراب شودعلف دوزخ و عذاب شود
مهل در عم ر بهر آنت دادتا که جان را ز تن کنی آزاد
همه قرآن بیان این حال استاولیا را همه همین قال است
یک بیک چارۀ جدائی آنبنمودند با تو فاش و عیان
گر بگیری تو آن اوامر رابیشکی جان شود ز جسم جدا
رو چو باحق کنی بری از غیرآن طرف باشدت بمعنی سیر
اندک اندک بحق کنی خو توبنهی رو ز سو به بیسو تو
انس از عالم فنا ببریغیر حق را چو موی سرستری
از عبادت شود ترا آرامرسد از طاعتت هزاران کام
خلق تو عکس خلق خلق شودعمر تو با خدای صرف رود
جز رضای خدا نجوئی توجز بسوی خدا نپوئی تو
خلق از ذکر حق ملول شونددر خور و خواب و در ذبول شوند
چون سخنهای این جهان شنوندبرهند از ذبول و زنده شوند
عکس ایشان بنزد طالب حقهست ذکر جهان عظیم خلق
ننگش آید ز گفتگوی جهانمتنفر بود از آن و جهان
چون سخنهای آن جهان شنودگوش بگشاید وزجان شنود
ماهیان را حیات از دریاستخاکیان را ز خاک نشو و نماست
قبلۀ ماهیان بود دریاکعبۀ خاکیان که و صحرا
ضد همدیگرند روز وشبانهرچه این خواهد او نخواهد آن
اهل دنیا روند سوی جحیماهل عقبی سوی سرای نعیم
اهل حق هم شوند ملحق حقزانکه بودند آن حق ز سبق
هر یکی را مقام لایق اوستهر یکی را جزا مطابق خوست
در خور هر عمل جزا آیدکی بر اهل جفا وفا آید
رحمت آید بسوی مرحومانلعنت آید بسوی مرجومان
سوی ظالم کجا رود رحمتچونکه او هست در خور محنت
هرچه کاری برش همان درویهرچه گوئوجواب آن شنوی