بخش ۱۶ - استشهاد آوردن حکایت سلطان محمود که امیرانش از حسد میگفتند که چرا پیش سلطان، ایاز از ما مقربتر باشد و دریافتن سلطان ضمیر ایشان و بشکستنِ گوهر شبافروزشان امتحان کردن و ناشکستن ایشان گوهر را و تحسین کردن پادشاه و عاقبت به دست ایاز رسیدن و شکستن ایاز آن گوهر شبافروز را
همچنین بود قصۀ محمودبا ایاز گزیدۀ مسعود
باژگون نعلها نگر به جهانشاه اندر لباس بنده نهان
بنده بر تخت شسته همچو شهانشاه همچون غلام بسته میان
نی غلط گفتم این نبود نکوکه یکند آن دو شه مبینشان دو
بگذر از جسم و بنگر اندر جانهمچو در صد وجود یک ایمان
بنده بر تخت پر ز صورت شاهپس دو را یک ببین گذر ز کلاه
نام او بنده است و معنی شاهگذر از ابر نام و بین رخ ماه
دارد این سرهای بیحد و عددر دل و جان خود بجو ز احد
شاه محمود ایاز را چون جانداشتی دوست آشکار و نهان
شب ز عشقش دمی نخفتی اوجز حدیثش سخن نگفتی او
گفته تا هم وزیر و جمله کباراز چه از ما ایاز شد مختار؟
پیش شه به ز ماست یک مویشای عجب شه چه دید در رویش
شاه چون فهم کرد راز همهکرد بر چنگ عشق ساز همه
خواند ایاز و وزیر را بسزاجمله ارکان دولت خود را
چون همه نزد شاه جمع شدنداز امیر و وزیر و هرکه بدند
گوهر شبفروز پیش آوردنوش بنمودشان و نیش آورد
شاه فرمود با وزیر که گیراین گهر را که نیست هیچ نظیر
بشکنش خرد و پس برون اندازدل خود را ز مهر در پرداز
گفت با شه، وزیر کای سلطانگرچه من چون تنم تو همچون جان
گرچه تو حاکمی و من محکومحکم تو آتش است و من چون موم
کی روا دارم اینکه گوهر راشکنم گر بود خرد سر را
در جهان گر بدی چنین گوهرسهل بودی بجستمی دیگر
دادمی زر خریدمی از جانکردمی من فدای شاه جهان
کرد شاه آفرینش اندر حالگفت از تست منتظر احوال
مهربانی و عاقل و خوش رایخلق خلقت بود جهان آرای
هر امیری که بد به حضرت اواز که و از مه و بد و نیکو
هر یکی را بخواند و داد گهرگفت این را تو بشکنش زوتر
گفت همچون وزیر شمع صدوراز شکستن شدند جمله نفور
همه را کرد شاه بس تحسینهر یکی را نهاد صد تمکین
همه خوشدل شدند و شاد شدندهمه سرمست ار(؟از) قباد شدند
شاه فرمود ایاز را پیش آچون تو کافر نئی سوی کیش آ
این گهر را بگیر و بشکن زودبیتوقف ز دست شاه ربود
زد بر آن گوهر او یکی سنگیتا نماندش ز گوهری رنگی
کرد چون سرمه خرد آن دُر راهمچو سنگ آسیا جو و بر را
بعد از آنش چو گرد داد ببادپیش شه بندگانه سر بنهاد
شاه گفتش بگوی حکمت اینچون شکستی بسنگ دُر ثمین
گفت او زانکه امر شه شکنمبر دُر آن به بود که سنگ زنم
خود در امر شه است و آن سنگ استبهر روپوش بروی آن رنگ است
تا از آن رنگ گوهرش دانندبر سرش زر ز جهل افشانند
لیک آنکس که در امر شناختبهر آن صد هزار گوهر باخت
هرچه زاد از جهان فنایش دانگرچه باشد زر و در و مرجان
گونهگون جامه از بد و زیباهمچو برد و بطانه و دیبا
همچنین هم طعامهای جهانلون لون از برنج و از بریان
سرخ و زرد و سپید اندر خوانترش و شیرین به نزد هر مهمان
رسته از خاک دان تو این همه راگشته مطلوب خلق چون رمه را
هرچه از خاک زاد خاکش بینگر ترا هست بوی ز اهل یقین
گذر از رنگ و بوی و نقش و نشانچون تو جانی برو سوی جانان
سوی بی سوی تازه چون مردانجود کن خویش چون جوانمردان
مکن از بوی و رنگ ره را گمکان بود عاریت چو می در خم
روشنی از خور است نه از خانهدر تنت جان بود ز جانانه
زادهی خاک اگر نه خاک بودعاقبت از چه روی خاک شود
نیک و بد جمله اندر آخر کارخاک گردند همچو اول بار
بیضهی جوز را چو رنگ بودطفل نادان پیش ز جهل دود
دهد افزون بها خرد آن راکی پذیرد بگو خرد آن را
انکسی را که شد خرد پیششرنگ و بیرنگ یک بود پیشش
همچنین رنگهای خاک دژممیفریبند خلق را هر دم
پس یقیندان که جمله خاک بدندگرچه در رنگها نهفته شدند
خاک و باد است قوت نفس چو مارکمترک خور از آن مخور بسیار
تا که مار چو مور اژدرهانشود عاقبت از این دو هلا
پیش از آنکه شود چو کوه کلانبکش او را به خنجر ایمان
زانکه چون نفس سرکشت از نانجاه را میشود ز جان جویان
نان بود خاک و باد باشد جاهجاه چاه است دور شو از چاه
زین دو شد سرکش و عدو فرعونچون نبودش ز حق عنایت و عون
قوت مار است خاک و باد بدانتو همان قوت میخوری به جهان
چونکه نان و خورش شود افزونطلب جاه سر کند ز درون
سروری را طلب کنی از جانبهر میری شوی غلام شهان
دان حقیقت غذای نفس اینستنخورد زین دو آنکه حقبین است
غیر این لقمه خور گر انسانیمیل کم کن به قوت حیوانی
حکمت و علم اگر شود خور تونبُوَد غیر عشق در خور تو
زان خورشها شوی ز سلک ملکچون ملک بر روی به بام فلک
از چنان قوت قوتی زایدکه بدان روح تا ابد باید
بیسلاحی مصافها شکنیدشمنان را ز بیخ و بن بکنی
هرچه خواهی ترا شود مقدوردائماً بیغمی روی مسرور
در ره عشق بیقدم پویییار را در درون خود جویی
خود نبینی برون خود چیزیاز تر و خشک و نیک و بد چیزی
همه باشی تو و دگر نبودتا نمیری ز خود چنین نشود
چون شود در تو نیست وصف بشرذات تو بگذرد ز خیر و ز شر
زانکه این هر دو وصف اضدادندسر زده از جهان اعدادند
ضد و ند و عدد بود اینجااین دو را نیست در یکی گنجا
زانکه اعداد جمله لا گردندچون در آخر سوی خدا گردند
زود گو لا اله الا اللّهتا ز وحدت شوی تمام آگاه
چونکه از لا کنی تولا توشوی آگه ز سر الا تو
زانکه لا پرده است حق الاپرده بر دار تا شوی اعلا
خورش و جاه خاک و باد بودمار نفس اژدها از این دو شود
چون از این دو همیخوری شب و روزکی شوی همچو مقبلان پیروز
هم همین مار عاقبت کشدتهمچو کفار در سقر کشدت
همچو لقمان غذا ز حکمت خورتا شوی عین نور همچون خور
چشمهی نور لایزال شویمعدن علم ذوالجلال شوی
علم و حکمت غذای املاک استسفره و خوان آن بر افلاک است
گرد آن خوان پاک بیپایانعاشقانند نشسته جاویدان
پیششان بیشمار نقل و شرابساز و آواز و نای و چنگ و رباب
در چنان جنتی که هست در اوحوریان شکر لب و مهرو
چار جوی است اندر او چو روانشهد و شیر و شراب و آب روان
زان نوا برگ و بر شده رقصانگشته پر بار از آن هوا اغصان
طرب و ذوق و عشرتش باقی استعاشقان را در آن خدا ساقی است
هرکه در خاک پاک را طلبیداینچنین عیش را همیشه سزید
جنت و حور اجر او آمدکه ز جان رام امر هو آمد
هرکه در خویش دید ساقی رایافت او نقد ملک باقی را
هر که او جان پاک در تن خاکیافت، رست از زیان و نقص و هلاک
در زمین دژم ز خاک رهیدبر فلک رفت و آن قمر را دید
کم خور از خاک تا نگردی خاکساز همچون فرشته قوت از پاک
تا شود نفس دون مطیع خردروح را از بلا و رنج خرد
چونکه غالب شود خرد بر تنفرش و عرشت نماید اندر تن
بیحجابی جمال جان بینیسِر بنهفته را عیان بینی
وارهی زین جهان چون زندانپا نهی در بهشت جاویدان
همچو عیسی روی فراز فلکزیر پای تو سر نهند ملک
اولیا را که عاقلند بداننفریبد نقوش کون و مکان
همه را آنچنانکه هست به علمدیدهاند از بلند و پست به علم
نبودشان نظر به ظاهر کارچون از ایشان نهان نشد اسرار
دیده در رنج گنجها مدفونیافته در کمی نهفته فزون
شرح این راز بشنو از قرآنآنچه مکروه تست خیرش دان
وانچه باشد به نزد تو محبوبهست آن شر محض نامطلوب
پیش بینا بود بد و زیباهمچو خورشید آسمان پیدا
شبه را از گهر شناسد اوکی بود یکْ برش بد و نیکو؟
علم حق را چو مظهرند ایشانپیششان رو که رهبرند ایشان
برترند از سما و عرش علاهمه هستند پر ز نور خدا
ببرندت ورای هفت فلکتا شوی رشک جن و انس و ملک
هم فلک هم ملک شوند غلامچونکه ایشان نهند آنسو گام
همه زان گام کامها یابندچون مه و مهر و بی فلک تابند
پیش گفتارشان گهر چه بوَد؟پیش رخسارشان قمر چه بوَد؟
آن جهان عکس نور ایشان استگرچه بیجسم آن جهان جان است
آن جهان قدیم پایندهکین جهان از وی است زاینده
عقل جزوی کجا رسد سوی آنچونکه عقل کل است سرگردان
وصف مردان اگر کنم صد سالبود از کانشان کم از مثقال
دامن شیخ را مهل از دستتا شوی عالی و نمانی پست
تا برد او ترا ورای سپهرتا ز مهرش شوی چو چشمهی مهر
امر او را مده به گوهرهاامر او را چو نیست هیچ بها
بشکن از بهر امر او چو ایازگوهر هستیت به سنگ نیاز