گنج

بخش ۱۳۱ - در تفسیر این آیه که ولنبلونکم بشیئی من الخوف و الجوع و نقص من الاموال والانفس و الثمرات و بشر الصابرین. و هم در تفسیر این آیه که عسی ان تکرهوا شیئاً و هو خیر لکم و عسی ان تحبوا شیئاً و هو شر لکم و اللّه یعلم و انتم لاتعلمون

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۳۴ بیت
سر این راز بشنو از قرآنکه خدا گفت در حق خلقان
گر کنم مبتلا شما را منگه نهان و گه آشکارا من
گه دهم قبض و گاه بسط و خوشیگاه شیرینی و گهی ترشی
گه نهم خوف در دل و جانتانگاه سازم ز جوع درمانتان
گاه در مالتان نهم نقصانگاه در روحها و در ابدان
گاه در کشتزار و میوه و دخلگه زنم نار در نهالۀ نخل
گونه گون بی‌شمار حادثه‌هاکه فرستم به هر نفس ز سما
بر حوادث کنید صبر شماتا رسد صد هزار لطف جزا
هر که او صبر کرد در رنجممال بسیار برد از گنجم
گشت از اغنیای دین آنجایافت از ما هر انچه داشت رجا
صابران را بشارت است عظیمکه رسدشان ز بعد صبر نعیم
نکنند از بلا شکایت هاتا رسدشان ز من عنایت ها
لطف بینند جمله در قهرمدر و گوهر شوند در بحرم
ظن نیکو برند در حق مناز دل و جان شوند ملحق من
رحمت محضم و ز من هرگزبد نبینند مرد و زن هرگز
هرچه آید ز من بود بر جاهمه جویید آن طرف ملجا
هستی جمله شاهد حال اندبی زبانی و کام در قال ‌ اند
که همه لطفم و کرم دایمهمه هستی بود بمن قایم
تن و جانی که هست خوش چو ارمبی‌تقاضا چو می‌دهم هر دم
صد هزاران نعم به جان و به تنهر دمی بی نقم به مرد و به زن
تن بود همچو شهر و دل سلطانعقل در وی و زیر نیکو دان
فکرها بر مثال لشکرهاکه کند وصف حال پیکرها
که چسان ملکهاست در پیکربر فلکها فزود هر پیکر
چیست در پیکر ار بگویم مندو جهان پر شود ز شور و فتن
حق نگنجد در آسمان و زمینلیک گنجید در دلی بی کین
عرش اعظم بود یقین آن دلکاندر او کرده است حق منزل
آن کسی را که شد چنین دل اوخوار منگر در آب و در گل او
تا نگردی شقی چو دیو لعیننروی ز آسمان به زیر زمین
عبرتی گیر از بلیس و بترسچون رسد ترس میبر از حق درس
خایفان را خدا کند ایمنتا که گردند از قلق ساکن
امن ترسنده را رسد ز خداای که بی ترس می‌روی به خود آ
خوف او را بود که ترسش نیستچون شود عالم آنکه درسش نیست
ای خنک جان او که ترسان استچاره را از خدای پرسان است
گفت حق بهر تن ز آش و زناناز شراب و کباب و از بریان
ترش و شیرین ز دوغ و از حلوابی‌نهایت هزار نوع ابا
میوه و باغ و راغ و آب روانآفریدم برای راحتشان
چونکه بی خواست این کرم کردمهمه را همچو دایه پروردم
تا کنندم قیاس و دانند اینکه چو خواهند من دهم بیقین
آن جوادی که بی سؤال دهدچون بخواهند چون نوال دهد
نیست این شرح را کران ای یارمردن خواجه کن ز نو تکرار
خواجه چون آن شنید رفت از دستپا برهنه ز خانه بیرون جست
پیچ پیچان بسوی موسی رفتشد نحیف ار چه بود اول زفت
گشت رویش ز خوف زرد عظیمگفت در ناله با کلیم کریم
کای خداوند و ای رسول خدادست من گیر یک نفس برضا
پند دادی ز لطف و من ز بلهنشنیدم فتادم اندر چه
گر مرا عقل و بخت یار بدیامر و حکم تو اختیار بدی
هیچ از امر تو برون یک گامپیش ننهادمی بجستن کام
تو نمودی عنایت و شفقتاز سر مهر و غایت رحمت
نشنیدم من از خری آنرالاجرم می‌دهم جزا جان را
نزد موسی بگفت قصۀ خویشتا که مرهم نهد بر آن دل ریش
دست خایان و جامه‌ها درانگشت بر خاک پیش او غلطان
از غم و درد و سوز می‌زاریداشک خونین ز چشم می‌بارید
گفت موسی ورا در آخر کارتیر جست از کمان فغان بگذار
هیچ از این مرگ نیستت چارهآه از دست نفس مکاره
جان بخواهی سپردن ای مسکینخواه برخیز و خواه رو بنشین
لیک از حق بخواهم ایمانتتا رساند بحور و رضوانت
آخرت بهتر است از دنیاگرددت جنت ابد مأوا
فانی است این و آن بود باقیحق شود در جنان ترا ساقی
چونکه در مرگ نبودت ایماناز چنان مرگ کن چنین افغان
ورنه چون می‌بری به هم ایمانباش خوشدل سپار جان آسان
اینچنین مرگ زندگی است بدانبهر این زندگی فدا کن جان
چیست یک جان اگر هزاران جانبودت باز در ره جانان
عوض ذره‌ای ببر خورهابدل قطره ای دو صد دریا
جان از آن خرمن است یکدانهچه بود جان بنزد جانانه
ای خنک آنکه جان خود درباختخویش را در جهان وصل انداخت
برهید از جهان پرغش و غلآب و گل را گذاشت زد بر دل
ترک لا کرد همچو مولاناگشت غواص در یم الا
خواجه در حال جان بداد و بمردشاد از وعدهٔ کلیم سپرد
رفت از جا روانه در بیجاکرد آن وعده را ز جان ملجا
چون ز چون سوی عالم بیچونشد روان یافت آن و بل افزون
شکر حق کرد کز چنان زحمتگشت آخر قرین آن رحمت
پس بدان ای برادر هشیارهر دلی نیست قابل اسرار
دانش سر برید او را سرتیغ بر خویش زد ز جهل آن خر
سر پنهان خزینۀ حق استهمچو گنجی دفینۀ حق است
گنج‌های دفین بتو ندهندتا نگردی امین هو ندهند
کی شوی خازن چنان حضرتکی بپوشی ز شاه آن خلعت
خانیان را نباشد این دولتنخورد هر خسی چنین نعمت
ور رسد سر بخاینی ناگهزود فانی شود چو آن ابله
جهت ابتلا دهند او رامنصب خازنی درون سرا
تا که گردد خیانتش معلومتا از آن خائنی شود مرجوم
لیک امین را شود مقام بلندگردد اندر دهان لذیذ چو قند
نفس را از خود ار برانی تواندر این رزم از نرانی تو
سر هر چیز اولیا دانندبسته زان سر لبان و می‌رانند
نفخ صوراند در جهان ایشانمرده را جان دهند درویشان
کور را بی‌گمان نظر بخشندبی‌خبر را هش و خبر بخشند
روح آن است کو رسد زیشانغیر آن همچو ریح در انبان
ریح انبان بسوزنی است گروریح را ترک کن بروح گرو
روح ریحی نصیب حیوان استروح وحیی چو آب حیوان است
روح وحیی طلب چو می‌طلبیهمچنانکه حسام دین چلبی
بود با کل چو جزء لاینفکاین یقین دان و درگذر از شک
گشت پنهان ز ما چنان بدریفوت شد از جهان شب قدری
خفته بودیم و آن روان بگذشتهمچو برقی از آسمان بگذشت
گشت مدفون ز ما چنان گنجیماند بر جانها از آن رنجی
که علاجش خدای داند و بسنکند غیر حق معالجه کس
بعد از این چون شد از نظر پنهانچاره‌ای نیست غیر آه و فغان
گشت از فرقتش روان ویرانتن ما را نماند بی‌ وی جان
جان ما را جمال او بد جاندرد ما را وصال او درمان
اینچنین فوت را چو موت شناساگرت هست نور خیر الناس
اولیا را جهان بوالعجب استبویشان او برد که با ادب است
ننگرد سوی جسم خاکیشانچشم جان افکند به پاکی‌شان
خاک پاشان شود ز جان و ز دلروی نارد بغیر خوب چگل
گلشان را ورای دل داندهم ز گل هم ز دل برون راند
زانکه دلها نمایدش گلهاپیش آن گل چه باشد این دلها
دل او پر ز نور پاک بوددل باقی همه هلاک شود
زانکه هستند پر ز کژدم و مارهر دلی را مخوان دل ای دلدار
دل و جان اوست دیگران همه گلاو چو بحر است و باقیان ساحل
هست صدرش خزینۀ یزداناندر او گنج‌های بی پایان
بلکه عرش است آن دل بیدارتن خاکیش فرش آن انوار
صورتش حامل چنان نور استگرچه از خلق عام مستور است
خاص خاص خداست صاحب دلگرچه جسمش بود ز آب و ز گل
جان او دور نیست از جانانهمچو موجی است در یم عمان
حق چو مه رو دل ولی چو فلکمی‌زند تاب او بر انس و ملک
می‌برد هر یکی از او نوریدیو از بخششش شده حوری
پشه‌ای را کند چو عنقاییقطره‌ای را بسان دریایی
کی توانی صفات او کردنتا نبری تو نفس را گردن
گرچه در علم و معرفت میرینرسی اندر و مگر میری
راه حق مردن است ای زندهدایما گریه است بی‌خنده
ترک خواب و خور است و نقل و شراببهر این گنج شو تمام خراب
تا کشاند ترا در آن دریاکندت در خاص بی‌همتا
کار تو او کند تو خوش بنشیندیده بگشا و در خود او را بین
خنک آن جان که او بود مقبولبی سؤالی رسد به هر مسئول
نیست مثلش در این جهان یاریغیر او دشمن است و اغیاری
چون ندارد در این زمانه نظیردامن هر خسی ز حرص مگیر
آنچه او را رسید از یزداننرسد با کسی دگر میدان
زان ندارد مثال در عالمکه فزون شد بعلم از آدم
هست آدم چو جسم و او چون جانمغز مغز است و سر سر نهان
هم برون است از منی و توییگر شوی عاشقش رهی ز دویی
اولیای خدای یک گهرانددر جهان تافته چو نور خوراند
کی کند نور راز نور جدابوی گل با گل است در هر جا
هر یکی همچو موج از آن دریاسر زده رفته تا بر اوج سما
بی خور و خواب زنده چون ملک ‌ اندهمچو خورشید و ماه بر فلک ‌ اند
هم فلک هم ملک غلامان اندگردشان همچو چرخ گردانند
نور حق آب و جسمشان چون جوحق از ایشان همی‌نماید رو
زندگیشان ز حق بود نه زجاندلشان ز اصبعین حق جنبان