بخش ۱۲۵ - در بیان آنکه مرید راستین اوست که احوال و تقرب شیخ را که بخدا دارد ظاهراً و باطناً اکتساب کرده باشد و بمقامات شیخ رسیده، باعتبار ما کان او را مرید خوانند و الا در حقیقت عین شیخ باشد. این چنین مرید را تفضیل مینهیم بر اولیای گذشته نه هر مرید ناقص را که راه شیخ چنانکه حق آن است نبریده باشد و نرفته. در طلب سست بوده باشد و از رنجها گریخته و کاهلی ورزیده و بکلی خود را فدای حقناکرده و مرادهای نفس را گردن نازده، و نفس خود رادر جهاد ناکشته اوصاف حیوانی بر او غالب و ملکی مغلوب. اینچنین کس را بنام اگر مرید خوانند اسمی باشد بی مسمی فافهم.
زان مریدان صلاح دین بدیککه از او داشت نور حور و ملک
راه حق را بریده بود چو شیخپرده ها را دریده بود چو شیخ
بود یک قطره گشت صد دریاچونکه شد محو شیخ آن جویا
اضطرابش نمی نشست دمیجز لقای خدا نداشت غمی
بیقراری سوی قرارش برددر صفا رفت و وارهید از درد
نیست شد از خود وز حق شد هستهمچو قطره ببحر در پیوست
همه او گشت و شد مبدل حالگشت قایم بذات جل جلال
با چنین کس مگو زشیخ و مریدچونکه شد همچو شیخ قط ب و فرید
عین شیخ است این مرید عیانزانکه هستند بی دو تن یک جان
آب را باز چون بجو ریزییک شود آب گر نیامیزی
زانکه یک بوده اند هر دو ز اصلاز حجاب است در نظر این فصل
چون حجاب صور درید و نماندآب معنی بجوی وحدت راند
شیخ را راستین مرید این استکه همیشه چو شیخ حق بین است
نی مرید مرید کز ره شیخبی نصیب است و نیست آگه شیخ
از چنان تخت و بخت جز نامینشدش حاصل و سرانجامی
از چنان کار و بار و جاه بلندشد بافسانه از خری خرسند
که فلان روز شه چنین فرمودوان فلان شخص را بسی بستود
در فلان باغ خوش بهم گشتیمتخم پندش درون جان کشتیم
آش و تتماجها بهم خوردیمهر یکی صد نواله زو بردیم
در فلان خانه شب بهم بودیمیک نفس تا بروز نغنودیم
گاه رقصان و گاه دست زنانگه شنیده ز شاه علم و بیان
دیده از شاه جمله ظاهر اوغافل از سر و ذات طاهر او
گفتگوی تهی از او بردهزان بماندند جمله افسرده
وانگهانشان گمان که ما بردیماز شراب طهور او خوردیم
ذوق گفتار را گمان بردهکاین بود خمر صاف بی درده
گرمی گفتشان چنان از راهبرد تا ماندند از اللّه
گفت تنها بدان که برندهدنرسد آن کسی که سر ننهد
مردن است این طریق نی گفتارچونکه مردی رسید وصلت یار
نشنیده است هیچکس بجهانکه شود سیر کس ز گفتن نان
هیچ دیدی که کس زنام شرابگشت سرمست یا فتاد خراب
نقش ها میکنند بر دیوارگونه گون از درخت و برگ و ثمار
نقش دیوار هیچ سایه کندیا کسی زان برای هیمه کند
یا کسی میوه ای از او چیندیا کسی زیر سایه اش شنید
قال بی حال را چنین میداننیستش حاصلی مرو سوی آن
حاصلش آن بود که دانی اینکه کسی هست در زمانه چنین
کانچه گوید بود همه حالشحالش افزون بود بل از قالش
صد چنان باشد او که میگویدشاد جانی که در پیش پوید
خود چه گفتم ز قال حالت اوکی شود ظاهر و عیان بر تو
گر بگنجد بکوزه بحر زلالحال او هم بگنجد اندر قال
از ره قال فهم او نکنیبحر را فهم از سبو نکنی
حال از قال اگر نموده شدیزنگ شکها ز دل زدوده شدی
لیک از قال آنکه دارد حالبرسد بیگمان بشهر وصال
همچو کز نقش و صورت دیوارفهم گردد درختها و ثمار
زانکه هر نقش را بود اصلیکس نبیند فراق بی وصلی
بی حقیقت مجاز کی باشدبی ضرورت نیاز کی باشد
قلب بر نقد گشته است گواهکه صوابی تو من خطا و تباه
گر بود درد عشق همره توتو شوی شاه و درد اسپه تو
در جهان بقا جهان گیریچن شدی میر عشق کی میری
گوی را چون ربودی از میدانهمه هستی توئی یقین میدان
آن مریدش که شد بعشق مریدراه حق را بعون او ببرید
بر فلک رفت همچنانکه ملکگفت با حق ز جان و دل انالک
بود هم زان یکی حسام الدینکه شد او مقتدای اهل یقین
وان شهانی که پیش از او بودندبر همه اولیا بیفزودند
شرحشان کرده ایم خود زین پیشمی نگنجد در این بیان کم و بیش
خلق و خلقی که بودشان گفتیمآنچه دیدیم هیچ ننهفتیم
پیش ما خود مرید ایشان اندکه بر ارواح نور افشان اند
هر مریدی که راهشان نرودکی چو ایشان قبول شیخ شود
چونکه دایم مراد تن جویداو کجا سوی ملک جان پوید
هر که تن پرورد شود حیوانوانکه جان پرورد بود انسان
هر که باشد ز خواب و خورزندهخر تن را بود ز جان بنده
نقد بیند شود بدان مغرورهمچو کودک بباختن مسرور
غافل از دام دانه میچیندنقد را به ز نسیه می بیند
ابله است و عظیم بیخرد استاز در رهروان عشق رد است
هر که باشد خدای را جویانبایدش خواستن ز جسم و ز جان
هر دو را تا بباد بر ندهدنرسد با خدا زخود نرهد
تا نمیرد کجا شود زندهدر دو عالم چو عشق پاینده
میر گردد اگر بمیرد اوچون ملایک سوی حق آرد رو
همگی جان شود اگر جسم استدر مسمی رسد اگر اسم است
سر بسر آن شود اگر این استگر بود کفر بعد از آن دین است
نی ز اکسیر میشود مس زرنی ز دریاست قطره ها گوهر
مرد حق بیگمان ز حق گویدغیر حق را دلش کجا جوید
از حق آمد بحق رود باز اوموج را نی ببحر باشد رو
منگر در من ای برادر خوارنی که گلزار میدمد از خار
جسم من خار و عشق من چوگل استشهر عشقم من و جهان چو پل است
همه مائیم و این جهان هیچ استغیر ما سر بسر بدان هیچ است
عکس خوبی ماست حسن جهانرونق از ما گرفت کون و مکان
نی ز جان است رونق اجسامنی ز باده است سرخ شیشه و جام
جسم بیروح را بگور نهندتا ز گندش جهانیان برهند
روح را حس نمی تواند دیدلیک از او تازه است و خوب و پدید
هم ز تدبیر و رای او عالمنی مزین همی شود هر دم
از شهی عالمی شود آبادمردمانش ز عدل او دلشاد
این صفات آن روح حیوانی استکه پس از مرگ عاقبت فانی است
روح وحیی که نور یزدان استصد هزاران هزار چندان است
آنکه فانی است چون چنان باشدآنکه باقی است بین چسان باشد
نی ز شرق است و نی ز غرب آن نورهر دو عالم از او بود معمور
آسمان و زمین بدوزنده استآفتاب از عطاش تابنده است
چرخ و ماه و ستاره زو گردانخلق در کارهاش سرگردان
پس عیان گشت اینکه جان جهاناولیااند با دلیل و بیان
چرخ بر جسمشان بود غالبچرخ مطلوب و جسمشان طالب
عکس این بر هزار چرخ و فلکروحشان حاکم است و رشگ ملک
آسمانها بحکمشان گردندگر نخواهند زود بنوردند
بر همه چیز قادرند ایشانحاکم و نایب اند درویشان
تنشان گرچه هست خرد و ضعیفلیک جانشان بود بزرگ و شریف
شمس در ذره ای نهان گشتهبحر در قطره ای روان گشته
نی که این نور هم چو صد دریاکرد اندر دو چشم خرد تو جا
نور صافی و همچو دریائیمیزند موج از چنین جائی
سر موجش بر آسمان رفتهکوه و صحرا و دشت بگرفته
چونکه نور چو بحر ای دانایافت در چشم خرد تو گنجا
چه عجب باشد ار در این قالببحرها گنجد از عنایت رب