بخش ۱۲۳ - در بیان آن که آدمی اوست که ممیز باشد تا تواند فرق کردن میان حق و باطل و دروغ و راست و قلب و نقد. از این رو میفرماید پیغامبر علیه السلام که اَلمُؤْمِنُ کَیِّسٌ ممیزٌ. در هر که تمیز باشد به نقش ظاهر فریفته نشود همچنانکه صراف به نقش درم و سکهٔ آن فریفته نمیشود، مردان حق صرافاناند نقد را از قلب و حق را از باطل میدانند و جدا میکنند و در تقریر آنکه مدح اولیاء میکردم شیطان از سر رهزنی که خلق اوست گفت از مدح دیگران تو را چه فایده و خواست که مرا از آن طاعت باز دارد. همچنانکه به شخصی که دایم یا رب میگفتی گفت چند یا رب میگوئی، چون تو را لبیکی جواب نمیرسد بدین طریق آن رهرو را از راه برد تا سالها از ذکر و طاعت بماند. بعد مدتها از حق تعالی بوی خطاب رسید که ترک یا رب گفتن چرا کردی. گفت از آن که لبیک جواب نمیرسید. حق تعالی فرمود که آن یا رب گفتن تو عین لبیک گفتن من است، آخر من تو را بر آن میدارم که یا رب میگوئی و اگر چنین نیست دیگران چرا نمیگویند. پس به خود آمد و دانست که آن منع مکر شیطان است. باز بر سر رشته افتاد و به یا رب گفتن مشغول شد
مصطفی گفت مؤمن است عزیززانکه او راست راستین تمییز
کیس است و ممیز آن طاهرنکند التفات بر ظاهر
گر بود صورتش چو مه زیباور بود در همه فنون دانا
ور بود خوی او خوش و شیرینهمه بیرون و اندرون چون تین
پیش مؤمن بدان که پوست بودکی از آن نقشها ز راه رود
زان همه بگذرد بدل نکردروز و شب آن طریق را سپرد
دایم از نور حق بود نظرشهم ز علم لدن بود خبرش
کُلُّ مَنْ کانَ عاقِلاً مُخْتارلَیْسَ لِلجِسْمِ عِنْدَهُ مِقْدار
عِنْدَهُ لَا اعْتِبارِ لِلاَجْسامعِنْدَهُ الجِسْمُ مُحْبِسٌ وَ ظَلام
یَطْلُبُ العِلْمُ عَقْلَهُ الطّاهِرسِرُّهُ مُعْرِض عَنْهُ الظّاهر
عاشِقُ الحَقِّ جِسْمُهُ کَالقَلْبطالِبُ النَّفْسِ روحُهُ کَالقَلْب
ما سِوَی اللّهِ عِنْدَهُ سَقَرٌغَیْرُ لِقْیاهُ ضایِعٌ هَدَرٌ
کُلُّ مَنْ لاله سِوَی المَحْبوبِهُوَ فِی الدَّهْرِ واصِلٌ مَطْلوبٌ
روحُ مَنْ ذاقَ مِنْ سلافتِهِآمِنٌ فی ظِلالِ رَأْفَتِهِ
وَ الَّذی لَیْسَ عاشِقاً فِی الدَّهْرآخِرُ الاَمْرِ مُهْلَکٌ فِی القَهْر
صورَةٌ قَدْ خَلَتْ عَنِ المَعْنَیهیَ کَالبَرْقِ ضَوْئُهُ یَفْنی
وان تنی کو بود پر از معنیزوبرند اهل دل همه فتوی
کی شود سرها از او پنهانچونکه نورویست از یزدان
هیچ پنهان شود ز حق اشیااین نگوید کسی مگر اعمی
کی بماند خفی ز نور خدادر زمین و آسمان سری بخودآ
نور چشمان او چو نور خداستلاجرم سرها بر او پیداست
اهل دل را مگو که مخلوق اندزانکه ایشان ورای عیوق اند
آن طرف کان گروه میرانندبی نقوش و صور همه جانند
نیست با لا وزیر هیچ آنجاشد بر آن علم پرده این اسما
بی نشان است آن ره بیچونکی کند عزم آن سفر هر دون
راهشان عاشقی است بی شب و روزدل و جانشان ز عشق در تف و سوز
نیست سوزی که آن زیان داردمردگان را ابد زیان دارد
گرفتد سوزشان بگورستانروید از گورها دو صد بستان
روضه و گلستان بوالعجبیرسته بی باغبان و بی سببی
بوی آن گل گذشته از کیوانچرخ از آن بوی گشته سرگردان
نی گلی کاخر آن شود معدومبگدازد ز نار همچون موم
بل گلی کز خدا بود زندهرنگ و بویش همیشه پاینده
هیچ برگش نریزد اندر خاکخیرۀ خوبیش شده افلاک
همه را برگ باشد از برگششرح این را مگوزبان در کش
کی بگنجد چنین سری بزباندم مزن زین سخن بیند دهان
من که از جان ودل در این راهممن که از عاشقان اللهم
من که بیخود شدم در این سوداپیش من نیست پستی و بالا
میدوم همچو گوی در میدانهر طرف سو بسوی از چوگان
نی مرا منزلی و نی جائینی سری و نه دست و نی پائی
نیستم مقصدی در این رفتارفرد میپویم اندرین گلزار
اندر آن ره که میروم از جاننبود اولی و نی پایان
هستیم جمله زو شده ویرانگشته عقل من اندر این حیران
که چرا میکند خراب مراهر دمی مست بی شراب مرا
از من خسته دل چه میجویدنکته با من چرا همی گوید
عشق او زیرک است و من سادهچه شود مرد ساده زان باده
گفتگویم از اوست از من نیستجنبش از جانهاست از تن نیست
زانکه جان صانع است و تن آلتدایم از جان رسد بتن حالت
هم زحق میرسد بمردم دونناخوشیها ز حضرت بیچون
زانکه بدرا بدی سزاوار استهر که او نیست نیکخو خوار است
بگذر از پند و بند را بگشابی حجابی نما بما ره را
زانکه گفتارهای قوم قدیمگرچه نیکوست پیش ماست سقیم
همه بودند اندر آن معذوراز چنین قال و حال عالی دور
راه ما طرفه است و بیچون استبرتر از عرش و فرش و گردون است
مثل ما کس ندیده در دورانگنج عشقیم اندر این ویران
خنک آنکس که یار ما شد اوبمشامش رسید از این گل بو
عین روی است بوی ما میدانبی ن د این هر کراست عین عیان
اندکی چون نمود نامش بوستچونکه بسیار شد یقین دان روست
لیک یک باشد اندک و بسیاریک گهر را ز جهل دو مشمار
همه عالم یک است و نیست دویشودت کشف چون رهی زتوی
این سخن مغز سرها آمدخنک آن دل کزین بیارامد
رسد آنجا که هیچکس نرسیدبی حجابش شود خدای پدید
سخن من بدان که نیست سخنزانکه کشف است و مغز علم لدن
گرچه در ظرف حرف آمده استپیش بینا شگرف آمده است
این سخن را مگو همین سخن استکاندر آن بحر این سخن سفن است
این سخنها برد ترا آنجاکه بود آن ورای خوف و رجا
عاشقان اند آن طرف پویانآنچنان تخت و بخت را جویان
همه در بحر نور حق غواصهمه بی پا و سر شده رقاص
هر یکی پادشاه بیمانندهمچو حق بی شریک و خویشاوند
هر دو عالم ز نورشان زندهنیست چیزی که نیستشان بنده
شرح ایشان نگنجد اندر حرفهمچنانکه یمی درونۀ ظرف
عاشقان را طریق و ملت نیستعشقشان را غبار علت نیست
رنگها را مجوی در بیرنگزانکه آنجا نه رومی است و نه زنگ
باز گردم بدان حدیث نخستکه چسان برد دیو رختم چست
کرد منعم ز مدحت مردانتا بمانم ز غصه سرگردان
مدتی ماندم اندر آن پابندلب ببستم ز مدحت و از پند
آمد الهامم از خدا که هلازین گمان گران سبک بدرآ
کاینچنین ظنها ز وسواس استنی که ابلیس دشمن ناس است
رهزن صادقان رهرو اوستمیکند دوست را جدا از دوست
این بدان ماند ای پسر بشنوکه همیکرد ذکر یک رهرو
بود وردش ز جان و دل یا ربتن نمیزد دمی نه روز و نه شب
گفت شیطان بوی که ای ابلهچند ازین بانگ و سوز و شید و وله
زین همه بانگ یارب از لب توهیچ لبیک نامد از رب تو
گر بدی یاربت برش مقبولبرسیدی ز حق ترا مسئول
چون از او این شنید شد خامو شسرد گشت و نماند دروی جوش
مدتی چون بر او گذشت چنانناگهانی خطاب حق از جان
برسیدش که ای مرا جویااز چه گشتی خمش نئی گویا
گفت کردم بسی ندا یاربدائماً بی ملال و رنج و تعب
خوش بدم روز و شب در آن گفتنگاه بیداری و گه خفتن
خود چه گفتم نبود خواب مراعاشقان را چه خواب ای مولا
گفت شخصی که بس کن این غوغاچند گوئی تو یارب ای جویا
چونکه از حق نمیرسد لبیکچند هر سو همی دوی چون پیک
چون بگوشم رسید آن گفتاررفت خمر از سرم بماند خمار
شد زبانم ز ذکر تو معزولچون بدانستم اینکه نیست قبول
پس ورا گفت در جواب خدااز چه رو دیدیم ز ذکر جدا
عین آن یاربت نه لبیک استقوت پا جدا کی از پیک است
نه بامرم بده است یارب تومی جهانید م آن من از لب تو
که بود ورد روز و شب یارباز دل و جان و کام و لب یارب
ورنه خود دیگران بجز تو چرایاد می ناورند هیچ مرا
هیچ یارب شنید کس ز ایشانیا دعا از زبان بدکیشان
چون تو بودی بدین دعا مخصوصاز چه بنمود آن ترا منقوص
ناقص این بود خود که ذکر مراترک کردی و عمر رفت هبا
وسوسه دیو این چنین باشدگرچه بر چرخ و بر زمین باشد
نی که اندر بهشت آدم راچون خورانیدش از فسون دم را
بهر یک دانه گندم آن سگ دونکرد از جن ت ش سبک بیرون
اتقیا را زند ره آن ملعونتا کندشان در این شری مغبون
ورنه باقی همه جنود وی اندجمله رسته ز تار و پود وی اند
او چو شاه است و جملگان لشکراو چو جان است و جملگان پیکر
کی بدیشان بلیس پردازدخویش را کس چگونه اندازد
زین سبب مخلصان خطر دارندکه ز دین رخت و سیم و زر دارند
اغنیا را بود ز دزد هراسزان بودشان ز دزد دایم پ اس
ورنه مفلس چه ترسد از دزدانچونکه کیسه اش تهی است هم انبان
بلکه مفلس بدزدد از دزدانبرباید چو سگ از ایشان نان
هست این را بیان و شرح دگرکاندر آن گم شود عقول و فکر
لیک اگر من بدین شوم مشغولفوت خواهد شدن یقین مأمول
پس بدان ذکر و مدحت پاکانسخت نیکوست زان طریق ممان
چون کنی ذکر اولیای خدااولیا را مدان ز خویش جدا
دان که آن مدحها از آن تو استزانکه این یکدلی بری ز دواست
چونکه از ذکر میشوی مذکورشکر کن باش دائماً مشکور
عین آن نام را که خوانی توبیگمان دان یقین که آنی تو
نی که گردد زنار نار افزونهم شود آب از انبهی جیحون
چونکه شد بیشتر شود دریانی دخان چون فزود گش ت سما
باید الا که جنس باشد آنهمچو هیزم درون آتشدان
چونکه از غیر جنس این نشودمیرد آتش چو اندر آب رود
قطره ها ز اجتماع زود روندهمچو سیلی بسوی بحر دوند
زانکه هستند جنس همدیگرحالشان زانبهی شود خوشتر
شده ز آمیختن چو سیل فراتیافته از وجود جمع حیات
گشته ایمن ز مرگ ازان وصلتاز عدد رسته رفته دروحدت
جسته از دست رهزنان همه شانشده در حصن و قلعۀ عمان
آتش و خاک و بادشان خوردیهمه را خشگ و منعدم کردی
قطره از تیغ خور کجا رستیگرنه با قطره ها بپیوستی
از چنین رهزنان بصحبت رستتا بدان بحر بیکران پیوست
جانها را چو قطره ها میدانشغل دنیا چو رهزنان عوام
رفته عمر همه در این اشغالمانده دور از خدای بی ز زوال
باز گرد و بگوی آن قصهتا برد مستمع از آن حصه
قصۀ اولیای حق را گویوصلشان را ز جان ودل میجوی