گنج

بخش ۱۲۱ - در بیان آنکه نور انبیاء و اولیاء و مؤمنان قدیم است و قایم به خدا. حدوث و عدد در صورت ایشان باشد نه در معنی‌شان. از اینرو می‌فرماید پیغامبر علیه السلام که « کنت نبیاً و آدم بین الماء و الطین »  و از آن سبب یک نفس‌اند که همه زنده به نور حق‌اند چون نظر به نور ایشان کنی جمله را یک بینی و اگر به صورتشان نگری متعدد نماید همچنانکه آفتاب در صد هزار خانه می‌تابد خانه‌ها متعدداند اما نور یکی است از این جهت مصطفی صلوات اللّه علیه مؤمنان را نفس واحد خواند که آن یگانگی مخصوص بدیشان است، باقی همه متعدداند ظاهراً و باطناً. مثلا هر کس را در خانه‌ی خود چراغی هست از مُردنِ چراغِ یکی، خانه‌ی دیگری تاریک نشود. زیرا هر یکی جدا چراغی دارند. الا چراغ خانه‌ی مؤمنان چون آفتاب است که اگر غروب کند یا منکسف گردد همه خانه‌ها تاریک شوند و در تقریر آنکه هر که مدح اولیا می‌کند در حقیقت مداح خویشتن است چنانکه مولانا قدسنا اللّه بسره العزیز می‌فرماید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۸۱ بیت
« مادح خورشید مداح خود استکه دو چشمم روشن و نامرمد است
ذم ِخورشیدِ جان ذمِ خود استکه دو چشمم کور و تاریک و بد است »
مصطفی گفت من نبی بودمدر عدم گنج مختفی بودم
بود در آب و گل هنوز آدمکه بُدم با خدای من همدم
تا خدا بود بوده‌ام با اوسر اویم مخوان یکی را دو
ما بدیم و نبود این عالمما قدیمیم و حادث است آدم
صورتش حادث است کز وحَل استنور پاکش قدیم از ازل است
جان مردان چو نور حق آمدلاجرم جز به حق نیارامد
نور خوَر گرچه اوفتد به زمیننیست از خوَر جدا یقین دان این
رش نور حق‌اند آن جان‌هانشوند از خدا جدا آنها
همه را یک ببین اگرچه به تناین یکی مرد گشت و آن یک زن
شد یکی رومی و یکی شامیشد یکی عالم و یکی عامی
هر یکی را زبان و آوازیهر یکی را جدا به حق رازی
در صور باشد این همه اعداددو ندید آنکه معنوی افتاد
در نقوش است ضد و ند و عددزین صفتهاست پاک ذات احد
آنکه نبود ورا نظر به صوَرسوی معنی کند همیشه نظر
لاجرم بی‌حجاب یک بیندجز یکی را به عشق نگزیند
نور خور در هزار خانه فتادسبب خانه‌ها نمود اعداد
لیک آن که‌اوست عاقل و داناکی کند نور را ز نور جدا ؟
نور صد خانه یک بود برِ اوچونکه عقل است یار و رهبرِ او
همه اجسام ِ اولیای خداهمچو آن خانه‌هاست پُر ز ضیا
نور حق همچو آفتاب عیانتافته است اندرون دلشان
همه روشن ز تاب آن نوراندهمه زان رو یک‌اند و منصورند
گر خدا نور خود به خویش کشدهمه مانندْ بی‌ضیا و رشَد
نفسِ واحد ازاین سببشان خوانْدمصطفی چون حدیثشان می‌رانْد
باقی خلق نیستند چناننور حق نیست در دل ایشان
جان ایشان بدان که حیوانی استآنچنان جانها چو تن فانی است
آن چنان جان ز تن بود زندهنیست چون جان وحی پاینده
جانِ وحیی از آنِ مرد ِحق استزانکه بگذشته از نُهم طبق است
جان حیوان فزاید از خور و خوابنیست گردد چو نبودش اسباب
می‌نماید چو جان، ولی جان نیستزانکه روشن ز نور جانان نیست
نور معلول دارد او چو چراغنیست آن نور را ز زیت فراغ
زنده از زیت و از فتیله بودچونکه این دو نماند نیست شود
اینچنین جان‌ها نیَند یکیزانکه پُرند از نفاق و شکی
چون بمیرد چراغ یک خانههیچ همسایه غم خورد زان؟ نه
زانکه هر خانه را چراغی هستنور این را از آن فراغی هست
نشود او ز مرگ این غمناکنکند جامه بهر این او چاک
به خلاف شعاع شمس و قمرکه بدان روشن است خانه و دَر
همه ایوان و خانه‌های جهانزین دو پُرند جمله روز و شبان
چون در ایشان فتد خسوف و کسوفپر شوند از ظلام صحن و سقوف
همه گردند ازان جَرج غمگینهمه مانند مضطر و مسکین
اتحاد و یکی در آن نور استنور معلول از این صفت دور است
پس نباشند جان‌ها همه یککو سرایِ یقین و کو چَهِ شک
جان وحیی است کاو بود عرشیروح حیوان است اسفل و فرشی
جان وحیی به حق بود قایمهستی او به حق بود دایم
همه فانی شوند و او باقی استزانکه آن روح را خدا ساقی است
اینچنین قوم اگر بوند هزارهمه را یک نگر گذر ز شمار
همچو امواج دان عددهاشاناز یکی بحر بین مددهاشان
موج از بحر کی جدا باشد ؟گرچه در سفل و بر علا باشد
عین بحراند موج‌ها می‌دانگرچه هستند هر طرف جنبان
این سخن را پذیر  بی تأویلتا روی سوی بحر همچون نیل
تا به خود ره دهد ترا دریاتا ترا گوهری کند بینا
جان پژمرده‌ات شود زندهکندَت همچو خویش پاینده
در صف اولیای او باشینگزینی طریق اوباشی
باده نوشی ز دست آن رندانبرهی زین جهانِ چون زندان
سکر از آن خمر بی‌خمار کنیعشرت و عیش بی‌شمار کنی‌
دائماً در خدا شوی نگرانهم عطاها دهی تو با دگران
ای که در مدح اولیا فردیاز چه رو گِرد خود نمی‌گردی ؟
هر دمی وصف اولیا گوییسوی خود یک نفس نمی‌پویی
گرچه داری ز دادشان در دستدوغ خوردی و یا ز خَمری مست ؟
مشگ خالص شدی و یا بویی ؟بحر صافی شدی و یا جویی ؟
مست قالی و یا همه حالی ؟یا خود از هر دو مانده‌ای خالی ؟
آمد اندر دلم جواب از هوکه از ایشان بگو نه از خود تو
چون فنایی ز خود کجا گوییاندر آن صولجان چو یک گویی
محو یاری به خود کجا گروی ؟هست از اویی ز خود چو نیست شوی
چون شدی همچو آینه صافیدیگر از خویشتن کجا لافی ؟
لافت از اولیا بود نه ز خودچونکه در تو نه نیک ماند نه بد
بنماید نقوش جمله ز توگرچه بی نقش و صورت است آن رو
لیک این را بدان میُفت غلطگرچه گفتی از این طریق و نمط
هر ولی را جدا ثنا گفتیدر ثناشان هزار دُر سفتی
نی ازیشان پُری چو مَشک از آبهمچنانکه پُر از یم است سحاب
آب باران علمت از بالامی‌کند خاک پست را خضرا
میل از نسبت است تا دانیغیر را همچو یار کی خوانی ؟
میل حیوان به سبزه و بستانمیل انسان به طاعت رحمان
میل طاعت بوَد ز جنسیّتجان مؤمن از آن کند نیّت
بهر خیرات و بندگی خداهر دم از جان و دل به صدق و صفا
گه کند میل در صلوة و صیامگه کند ذکر در قعود و قیام
هیچ دیدی شتر به خر مَیلان ؟ور کند میل، کی بود میل آن ؟
اینچنین میل از مجاز بوددر حقیقت نه از نیاز بود
میل مردان بود ز غایت صدقعشق باید که رو کند در عشق
هر که باشد محب درویشانبی‌گمانی یقین بود ز ایشان