بخش ۱۱۵ - در بیان آن که پاکی باطن را آبَش شیخ است. لابد که ناپاک از آب پاک شود. حرفتها و صنعتها که کمترین چیزهاست بی استادی و معلّمی حاصل نمیشود، شناخت خدای تعالی که مشکلترین و عزیزترین کارهاست و بالای آن چیزی نیست از خود کی میتوان بدان رسیدن؟ حق تعالی برای آن کار نیز معلمان پیدا کرد و آن انبیاء و اولیاءاند علیهمالسّلام بی حضرت ایشان آن کار به کس میسّر نشود. آنکه بی استاد دانست نادر است و بر نادر حکم نیست و هم آن نادر برای آن است که خلق دیگر از او بیاموزند و چون آموختند و به مراد رسیدند، چه از غیب و چه از استاد. باز نباید گفتن به مرید واصل که از آن شیخ که تو یافتی من نیز بروم و از او طلب دارم از تو قبول نمیکنم. همچنان که نشاید گفتن که من از پیغمبر و یا از شیخ نمیستانم بروم از آنجا بطلبم که ایشان یافتند. از این اندیشه آدمی کافر شود زیرا این همان است، مثالش چنان باشد که شخصی چراغی افروخته باشد دیگری هم که طالب چراغ باشد گوید که من از این چراغ نمیافروزم چراغ خود را بروم از آنجا بیفروزم که تو افروختهای، این سخن نه موجب مضحکه باشد؟
شیخ، پاکت کند بگیر او راچون پلیدی مهل چنان جو را
رفع چرک و حدث از آب بودچونکه در آب رفت پاک شود
کس ز خود هیچ پیشه ناموزدبی چراغی چراغ نفروزد
شمع مرده ز زنده زنده شودمرده ماند چو پیش او نرود
پیشه نور است و پیشهور چو چراغجور استاد کش گریز از لاغ
نادری باشد آنکه بی استادبنهد پیشه را ز خود بنیاد
بهر این آید آنچنان نادرتا در آن پیشه زو شوی قادر
هرچه گوید ترا همان ورزیوگر آن پیشهور بود درزی
درزییی را از او بیاموزیتا چو او خاص جامهها دوزی
آنکه بیواسطهاش رسید آن کارگشت پیش جهانیان مختار
وانکه از وی به واسطه آموختبه از او جامههای مردم دوخت
تو همانش بدان و بل افزونچون در آن کامل است و هم موزون
این مگو تو که «اولین استادهست ازین به چو عود از شمشاد»
گر ز یک شمع بر شود صد شمعدر پی همدگر سراسر جمع
آخرین را تو اولینش دانچون یکاند آن دو بیخطا و گمان
شمع خود خواه از آخرش گیرانز اولین خواه فرق نیست، بدان
گر بگیرانی از دهم شمعتنبود هیچ از اولین طمعت
زانکه دانی که هر دو یک نورندروشنی شبان دیجورند
هر مریدی که او ز شیخ رسیدنور دل را به چشم روح بدید
همچنان زان مرید بار دگرکرد از خود سوی خدای سفر
صد هزاران چنین ز یکدیگرچونکه کردند از حجاب گذر
همه را یک ببین به چشم خردتا ترا آن نظر ز جهل خرد
نور چون شاه و شمع چون مرکبنور چون ماه و شمع همچون شب
گرچه اندر شمار بسیارندشمعها لیک یک صفت دارند
شمع بگذار و بنگر اندر نورگر شدی نور رو نشین بر نور
صوَر شمع رهزنان توانددشمن دین و عقل و جان تواند
خنک او را که از صوَر برهیدوز چنین چاه پر خطر بجهید
رو به معنی نهاد و راه بریدبسوی منزل وصال پرید
هرکه معنی گزید بینا شدهرکه در نقش ماند اعمی شد
همه بودیم از قدم معنیهرکه دانست رست از دعوی
اصل معنی است چون ز یک اصلیمزان سبب جمله طالب وصلیم
در صور چند روز مهمانیمعاقبت جان شویم چون جانیم
تن که عاریت است خوش آمدجان به اصلش چگونه آرامد؟
در تن عاریه چو جان آسودفارغ آمد در آن ز مایه و سود
چون رود در مقام و اصل قدیمکاندر آنجا مدام بود مقیم
چون بیاساید اندر آن مأمنوز چه راحت بود بگو با من؟
روح چون آب و جسم همچو سبوآب را از سبو به آید جو
در سبو چون بود خوش و شیریندانکه در جو بود دو صد چندین
اولیا در تنند و بیروننددر کم آمد ز جمله افزونند
عین وصلند در جهان فراقظاهراً جفت و باطناً همه طاق
تا ابد جمله قایماند به حقعلمشان نیست از کتاب و ورق
ملک آنجا رسیدشان اینجاسرّها گشت پیششان پیدا
زانکه مردند پیشتر از مرگباغشان یافت از خدا بر و برگ
همه بی تن شدند مطلق جانزنده ز ایشان بود جنان و جنان
ذاتشان قادر است در دو جهانبینَد و بیضِدّند چون یزدان
نبوند از خدای هیچ جدازانکه نور حقاند در دو سرا
نور حق دان ز حق جدا نبودبی حق آن نور هیچ جا نرود
جزو لاینفک است آن جویاهمچو موجی که جو شد از دریا
نور خور بی خور ای پسر نبودچاشنی از شکر جدا نشود
این محال است رو محال مجویسَر بنه تا نماید این سِرّ روی
طالب این سرّ ار شوی برهیزین جهان چو دام خوش بجهی
هم رسی اندران مقام سَنیچون به حبل خدای دست زنی
دائماً اندر این هوس باشیدل و جان را در این طلب پاشی
خویش را بهر حق چو دربازیدل و جان را ز غیر پردازی
پر شوی آنگه از جمال و جلالبی فراقی رسی به ملک وصال
همچو ایشان شوی به حق قایمزنده مانی در آن لقا دایم
ای خنک آنکه جستنی را جستبست در بندگی میان را چست
عمر را کرد در طلب مصروفبی کسل همچو شبلی و معروف
باشد از شوق مضطرب دایمگرچه یقظان بود و گر نایم
بی خور و خواب باشد از هوس اودمبهدم زین هوس زند نفس او
همچو سیماب بیقرار بودروشن و گرم همچو نار بود
جز ره دوست راه نسپارددر دل او غیر یار نگذارد
تر و خشگش که هست باد دهددر غمش جان خویش شاد دهد
جان سپردن بود برش آساننبود طاعتی و را به از آن
زندگی یابد او ز جان دادنهر نفس تازگی دران دادن
مرده ماند دلی که جان ندهداینچنین جان ز مرگ بد نجهد
جان سپردن طریق مردان استزانکه این درد را دوا آنست
چون نفس میزنی به هر ساعتنی تو را میرسد به تن راحت؟
ور نیاید ز لب نفس بیرونجان بر آید ز جسم کن فیکون
دادن جان را چنین میدانهمچو عشاق جان خود افشان
نی که خورشید نور افشان است؟کی ازان داد او پشیمان است؟
بلکه از آن داد در فزونی استزانکه نور برون درونی است
همچو چشمه است نور او جوشانچشمه را کی ز جوش گشت زیان؟
بلکه سودش همیشه در جوش استفهم کن این اگر ترا هوش است
تا بمانی تو زنده در معنیفتدت اطلاع بر معنی
شودت این یقین که مرگ ترادائماً زندگیست در دو سرا
زندگی از جهان بسر مرگ استگرچه باغش مزین از برگ است
مرده بینش ظاهر ار زنده استزندگی آن بود که پاینده است
داند این هرکه او بوَد عاقلگذرد چون خلیل از آفل
ننهد دل بر آنچه باقی نیستنکند بر هر آنچه بیند ایست
گذرد ز اختر و مه و خورشیدچون بود در جهان جام جمشید
طلب او به جد بود چو خلیلرو نیارد به غیر رب جلیل
ذم هر آفلی بود وردشنور وجه خدا پرد گردش
غیر حق پیش او شود همه لادایم از لا رود سوی الا
گردد از خود فنا به حق باقیخود به خود حق شود ورا ساقی
شرح وحدت چنین بود میدانچون بری از خودی رسد به تو آن
چون در آن دررسی نمانی توهمچو حق حکمها برانی تو
هست باشی و نیست این عجب استشرح این از ورای کام و لب است
چون ازین گوش و هوش پاک شویسرّ این را به گوش جان شنوی
مس چو ز اکسیر زر شود میدانآن بود آن وهم نباشد آن
نطفه چون رفت در تن مادرنی همان نطفه است؟ گشته بشر
گرچه آنست لیک نیست همانهمچو نائم که گردد او یقظان
شود آن خواب عین بیداریگردد آن جهل علم و هشیاری
همچو آن مس بود که چون زر گشتهم مسش دان اگرچه زان برگشت
عین ذاتش چو گشت از ان حالتشد زر با عیار بی آلت
گر بگویی همان مس است رواستور بگویی که نی بود هم راست
زانکه تبدیل شد ز حال به حالاین چنین دان تبدل ابدال
بود این گفت راست بی سهویکشفتر گردد ار شوی محوی
در عبارت همین توان گفتندُر جان کی به لب توان سفتن؟
این سخن را نه حد بود نه کناربازگردم به شرح آن احرار
ذکر مردم کنم که بینا اندنور جان کلیم و سینا اند
نایبان حقاند در دو سراپیشوا و عزیز و راهنما
گفتشان از خدا بود نه ز خودپیش ایشان مگو ز نیک و ز بد
تا خدا بود بودهاند ایشانتا بود هم بوند درویشان
سرّ حقاند اولیای خداهیچکس دید سر ز شخص جدا؟
همه با هم چو موج در بحرندوصف ذاتش چو لطف و چون قهرند
پیش ایشان ملک غلامانندپری و دیو و انس دربانند