گنج

رسیدن آن گل نودمیدهٔ چمن رعنایی و سرو تازه رسیدهٔ گلشن زیبایی به مرغزاری که پنجهٔ چنارش شاخ بیداد شکستی و آفتاب بلند پایه در سایه بیدش نشستی

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۷۳ بیت
سمند ره نورد این بیانانبزد راه سخن زینسان به پایان
که چون منظور دور از لشکری گشتخروشان همچو سیل افتاد در دشت
ز دل می‌کرد آه سرد و می‌رفتدو منزل را یکی می‌کرد و می‌رفت
کسان همزبان را یاد می‌کردز درد بی‌کسی فریاد می‌کرد
خوش آن بیکس که صحرایی گزیندکه غیر از سایه همپایی نبیند
کند چندان فغان از جان ناشادکه آید آه از افغانش به فریاد
نماند در مقام خسته حالیدل پر سازد از فریاد خالی
بیا وحشی که عنقایی گزینیموطن در قاف تنهایی گزینیم
چو مه با خور بود نقصان پذیر استمی از تنها نشستن شیر گیر است
ز تنهاییست می را در فرح رویچو یارش پشه شد گردد ترش روی
چو سرکه همسرای پشه افتادنیاید از سرایش غیر فریاد
چو زر با نقره یکچندی نشینددگر خود را به رنگ خود نبیند
مشو دمساز با کس تا توانیاگر می‌بایدت روشن روانی
چو آیینه که با هرکس مقابلز تأثیر نفس گردد سیه دل
چو روزی چند شد القصه منظوربه چشمش مرغزاری آمد از دور
چو شد نزدیک جای خرمی دیدعجب آب و هوای بی‌غمی دید
در او هر سو چکاوک خانه کردهچو هدهد کاکل خود شانه کرده
ز جا برجسته طفل سبزه از بادبه آهو نیزه بازی کرده بنیاد
ز زخم خار گلها را تکسرز زخم سنگ مشت یاسمین پر
گشودی ماهیش مقراض از دمبه قصد آب می‌بردید قاقم
بیان می‌کرد هر سو غنچه با گلبه سر گوشی حدیث خون بلبل
میان سبزه آب افتاده بیهوشکشیده سبزه تنگ او را در آغوش
پی راحت فرود آمد ز شبرنگبه طرف سبزه‌زاری کرد آهنگ
به آسایش به روی سبزه افتادسمند خویش را سر در چرا داد
فتادی همچو گل از دست بر دستکه شد در خواب نازش نرگس مست
چو مست خواب شد آن مایه نازسمندش ناگه آمد در تک و تاز
ز آواز سم اسب رمیدهز جا جست و گشود از خواب دیده
نظر چون کرد شیری دید از دوردر و دشت از غریوش گشته پر شور
ز چنبر شیر گردون را جهاندهنشان ناخنش بر ثور مانده
خروشش مرده را بردی ز سر خواببه زهر چشم کردی زهره‌ها آب
پی جستن زدی چون بر زمین پاینمودی کوههٔ گاو زمین جای
کشید آن شیردل بر شیرشمشیرچو شیری حمله آور گشت بر شیر
هژبر تیغ زن تیغ آنچنان راندکه زخم تیغ بر گاو زمین ماند
جدا کرد آن بلا را از سر خویشنمود از سبزه و گل بستر خویش
به روی سبزه می‌غلطید چون آبکه شد بر روی گل آهوش در خواب
سفر سازندهٔ شهر فسانهزند بر رخش زینسان تازیانه
که چون منظورگشت از خواب بیداربرآمد بر سمند باد رفتار
چو بیرون شد از آن دلکش نشیمنبه روی پشته‌ای برراند توسن
نظر چون کرد شهری در نظر دیدسوادش از نظر پر نورتر دید
حصار او زدی بر چرخ پهلوکواکب سنگها بر کنگر او
حصارش زلف زهره شانه کردهز کنگر شانه را دندانه کرده
کشیده خندقش از غرب تا شرقدر آب خندقش چوب فلک غرق
سواد شهر کردش دیده پرنورچو گل از خرمی بشکفت منظور
ز روی خرمی میراند توسنکه تا گشتش در دروازه روشن
بر او دروازه‌بان چون دیده بگشادبه پای توسنش چون سایه افتاد
بگفتا کای جوان نورسیدهکه از مهرت به ما پرتو رسیده
چسان جان برده‌ای زین بیشه بیرونکه شیرش بسته ره بر گاو گردون
کنون عمریست تا این راه بستهبه راه رهروان از کین نشسته
ز نیش خویش شیر این گذرگاهنهاده رهروان را خار در راه
ازو این حرف چون منظور بشنیدز کار رفته گوهر بار گردید
بر او پیر از تعجب دیده بگشادبه منزلگاه خویشش برد و جا داد
چو دید آن گنج در ویرانهٔ خویشبه پیش آورد درویشانهٔ خویش
پس آنگه رفت سوی درگه شاهبگفت این حال با خاصان درگاه
ازو چون شرح این معنی شنفتندبه خسرو صورت احوال گفتند
زد از روی تعجب دست بر دستکه یک تن چون ز دست این بلا رست
به جمعی داد خلعت‌ها و فرمودکه باتشریف تشریف آورد زود
سوی منظور از آنجا رو نهادندزمین از دور پیشش بوسه دادند
پی تعظیم تشریف از زمین خاستبدن از خلعت شاهانه آراست
به آنها گشت همره بی‌توقفسوی بازار مصر آمد چو یوسف
ازو دل داده خلقی از کف خویشهجوم بی‌دلانش از پس و پیش
فتاده پیش و خلقی گشته پیروچنین می‌رفت تا درگاه خسرو
بیاوردند نزدیکان درگاهبه تعظیم تمامش جانب شاه
زمین بوسید آنطوری که شایددعایش کرد آن نوعی که باید
به میدان سخن افکند گوییز هر جا کرد با او گفتگویی
چو از هر بحث گوهر بار گردیدبه تقریبی حدیث شیر پرسید
زمین بوسید منظور ادب کیشبه خسرو گفت یک یک قصه خویش
چنین در بزم شه تا شام جا کردسخن از هر دری با شه ادا کرد
شهنشه گفت تا کردند تعیینمقامی از پی شهزادهٔ چین
پی رفتن زمین بوسید منظوربه دستوری ز بزم شاه شد دور
چو جست از مجلس خسرو کرانهببردندش به بزم خسروانه
به روی نیم تختی جاش دادندبه مجلس نقل خوشحالی نهادند
چو پاسی از شب دیجور بگذشتسپاه خواب بر منظور بگذشت
برای پاس آن پاکیزه گوهرگروهی حلقهٔ سان ماندند بر در