گنج

بخش ۹ - حکایت

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۷۷ بیت
بی درمی خار کشیدی به پشتنامده جز آبله هیچش به مشت
بود همین زخم سر نیش خارآنچه به دست آمدش از روزگار
زخم بسی خار بر اندام داشتخواری بسیار از ایام داشت
رو به در قاضی حاجات کرددست برآورد و مناجات کرد
کای ز تو خرم شده باغ و بهارخار ز فیض تو گل آورده بار
چند در این دشت من تیره روزخرقهٔ سد پاره کنم خاردوز
چند شوم نخل صفت لیف پوشچند توان بار کشیدن به دوش
نخل که شد خارکشی کار اوهست رطب نیز گهی بار او
وه که من از خارکشی سوختمجز ضرر خار نیندوختم
جز گل اندوهم ازین خار نیستهیچم از این خار جز آزار نیست
تیشه به گل میزد و می‌کَند خارگشت ز گل مشربه‌ای آشکار
مشربه‌ای بود در او زر بسیاز سر زردار گرانتر بسی
چون سر آن مشربه را باز کردزمزمه خوشدلی آغاز کرد
رفت و به زن صورت آن راز گفتصورت آن رازَ نهان باز گفت
پرده برانداخت چو از روی رازرفت زن و گفت به همسایه باز
راز نخواهی که شود آشکارلب بگز و باز مگو زینهار
کوه که سنگ است و ندارد بیانوز پی گفتار ندارد زبان
هیچ مگویش که بیان میکندراز نهان تو عیان میکند
آن سخن افسانه بازار شدوالی آن شهر خبردار شد
گفت که از خانه برونش کشنداز سر آزار به خونش کشند
حاجب شه رفت و به فرمان شاهبرد کشانش به سوی بارگاه
شاه به او بانگ زد از روی قهرشربت آن عیش بر او کرد زهر
کی شده از خارکشی پشت ریشجامه زربفت چه پوشی به خویش
وصلهٔ پالان خرِ خارکَشنیست ز پرگالهٔ زربفت خَوش
گنج برون آر که رستی ز رنجمار صفت کشته مشو بهر گنج
خارکشش گفت که ای شهریاردست ز آزار اسیران بدار
از نفس گرم اسیران بترسزآه دل ریش فقیران بترس
گنج ز من می‌طلبی گنج چیستحاصل ایام بجز رنج چیست
گنج کنی مشربه‌ای را لقبگنج کند خاک به سر زین سبب
شاه زد از خشم گره بر جبینگفت که بستند دو دستش ز کین
از فلکش آه و فغان می‌گذشتوز سر دردش به زبان می‌گذشت:
کز غم این حادثه گر جان برمچشم کنم دوش و مغیلان برم
از سر بیداد زدندش بسیقاعدهٔ داد ندید از کسی
ای ز حسد با همه عالم به جنگزین عمل بد همه عالم به تنگ
نیست ز رنج حسد امید زیستوای به جان تو علاج تو چیست
دیده انصاف ز تو خاردوزچشم هنربین ز تو مسماردوز
پیشه تو عیب هنرپیشگانعیب شمار هنراندیشگان
دشمن آن کز هنرش مایه‌ایستبر سرش از فر هما سایه‌ایست
عیب کنی مرد هنر کیش راتا بنمایی هنر خویش را
زین هنر آنکس که بود هوشمندبی‌هنریهای تو داند که چند
آنکه تو عیب هنرش میکنیدر همه جا نامورش میکنی
گر ز هنر نیست غرض نام و بسبه ز تو شهرت که دهد نام کس
آن هنر اندیش شود نامدارکش تو کنی عیب شماری شعار
آنکه چو پروانهٔ آتش پرستگرد تو گشت از تو در آتش نشست
شعله زنی بر تن خود شمع‌وارتا دگری از تو شود داغدار
آنکه پی حفظ تو فانوس‌وارشب همه شب ساخته پا استوار
پاس تو شب تا به سحر داشتهباد به نزدیک تو نگذاشته
سر زده او را ز تو دود از نهادزین عمل زشت ترا شرم باد
جور به پاداش وفا میکنیباد ترا شوم چه‌ها میکنی
خار نشانند و گل آرد به بارای تو کم از خار ز خود شرم دار
بد مکن از گردش دوران بترسدور مکافات کند ز آن بترس
هر که در این مزرعه شد دانه کارآرد از آن دانه همان دانه بار
ما که چو پرگار قدم می‌زنیمچرخ برین نقطه غم می‌زنیم
دور ز هر نقطه که برداشتیمباز به آن نقطه گذر داشتیم
آنکه به ره خار فشان بست بارباز چو گردید به ره داشت خار
هر که بدی کرد بجز بد ندیدکرد که یک بد که عوض سد ندید
مار که او بر سر آزار رفتزندگیش بر سر این کار رفت
شمع که آتش ز درون برفروختسوخت دلش چون دل پروانه سوخت
کس چه کند دشمنی زشتخودشمن او بس عمل زشت او
مار که آزار کسان کار اوستهر که بود بر سر آزار اوست
آنکه گذر بر سر نیکی فکندکی رسد از اهل گزندش گزند
زر که به مردم همه راحت دهدز آتش سوزنده سلامت جهد
خار کزو شد همه را پا فکارسوخت چو افکند بر آتش گذار
شیوهٔ آزار مکن اختیارورنه ز بیخت بکَنَد روزگار
خار پر آزار که نشتر زندخارکن از بیخ و بنش بَرکَند
نور فشان گرچه بسوزی به داغکسب کن این قاعده را از چراغ
باید اگر سوخت، بساز و بسوزخانهٔ تاریک کسی بر فروز
فتنه مینگیز و بترس از ستیزورنه شوی کشته در آن فتنه خیز
خلق کشند آتش خلوت فروززانکه مبادا شود آفاق سوز
آنکه در او هست ز لنگر اثرنیست بجز کشتی دریا گذر
هر که نصیبی ز هنر می‌بردبیشتر از فیض نظر می‌برد
رو نظری جو که هدایت در اوستمایه اکسیر سعادت در اوست
از طرف اهل دلی یک نگاهرهبر مقصود تو سد ساله راه
فیض ازل از نظر اهل رازکرده دری بر رخ مقصود باز
آنکه ترا مایه جان می‌دهدهر چه طلب می‌کنی آن می‌دهد
جان طلب و بگذر ازین آب و خاکجسم رها کن که شوی جان پاک
وحشی ازین گفته فروبند لبروز نهان است و عیان است شب