گنج

بخش ۷ - حکایت

جاهلی از گنج خرد تنگدستآرزوی گنج به دل نقش بست
در طلب گنج به ویرانه‌هابود سراسیمه چو دیوانه‌ها
رفت یکی روز به ویرانه‌ایچون دل ویران خودش خانه‌ای
جغد به میراث در او خانه گیرگشته بسی جغد در آن خانه پیر
گشته روان ریگ در آن سرزمینخشت در او بود مربع نشین
دید برون آمده ماری عجببر تن او نقش و نگاری عجب
شکل خوشی در نظرش نقش بستنقش زدش راه و گرفتش به دست
یک دو سه گامش به کف خویش داشتغافل از آن زهر که در نیش داشت
بر کف او نیش فرو برد مارنیش مگو دشنهٔ زهراب دار
دست برافشاند و درآمد ز پایسر به زمین سود و برآورد وای
داشت یکی دشمن دانا رسیدبر سر آن خسته که مارش گزید
چارهٔ آن زهر دل آزار جستکارد زد و پنجه‌اش انداخت چست
زهر کش جهل نظر باز کرددشمن خود دید و سخن ساز کرد
گفت چه از دست من آید کنونرفت چو سر پنجه ز دستم برون
جز نم خون کامده از تن فروآنچه ز دست آیدم امروز کو
یافته‌ای دست و به جان رنجه‌امسستی تو گر نبری پنجه‌ام
گفت خردپیشه که خاموش باششرح دهم یک دو سخن گوش باش
مار ز یاری چو کفت بوسه دادداد دمش خرمن عمرت به باد
تیغ من از خون تو چون رنگ بستداد ترا چشمهٔ حیوان به دست
بوسهٔ آن رخت کشیدت به خاکزخم منت باز رهاند از هلاک
تا تو بدانی که ز دشمن ضرربه که رسد دوستی از اهل شر
ای علم کبر برافراختهتاج تواضع ز سر انداخته
هر که به این تاج نشد بهره‌وربه که نیابند ز خاکش اثر
خاک ره مردم آزاده باشبر صفت خاک ره افتاده باش
خاک صفت راه تواضع گزینخاکی‌و از خاک نیاید جز این
سجده گه پاک دلان گشته خاکزانکه فتد در ره مردان پاک
گر کست از بوسه کند پای ریشدست نیاری ز تکبر به پیش
خاک به هر پای بود بوسه دهخاک به فرقت که ز تو خاک به
خواجه آکنده به کبر و منیکوهش اگر هیکل گردن کنی
مشکل اگر سرکشیش کم شوددر ره تعظیم قدش خم شود
ای سرت از قاف گرانتر بسیکوه به این سنگ نیابد کسی
حیرتم از گردن پر زور تستکاو به چنین بار بماند درست
بر همه خلق است تقدم تراوجه شرف چیست به مردم ترا
گر به لباست بود این برتریاین که نباشد به چه فخر آوری
ور تو به گنج و درمی محترمچون کنی آن دم که نباشد درم
گوهر آدم اگر از درهم استخر که زرش بار کنی آدم است
رو که ز زر خر نشود آدمیهیچ خر از زر نشود آدمی
زان فکنی جامهٔ اطلس به دوشتا شود آن بر خریت پرده پوش
رو که ترا آن خری دیگر استجامهٔ اطلس چو سزای خر است
لاف خرد چون زند آن خود پرستکش بنشانند اگر زیر دست
خانهٔ تابوت تمنا کندتا زبر دست کسان جا کند
خواجه خرامنده به سد احترامصوف و سقر لاط به دست غلام
هر قدمش فکری و رایی دگرهر دمش اندیشه به جایی دگر
شانه زن از پنجه به قسطاس خویشریش کن از غایت وسواس خویش
بیهده داده‌ست ز کف نقد جانریش نگر می‌کند از بهر آن
کرده ز سودا در گفتار بازکس نه و سد جنگ و جدل کرده ساز
این روش مردم بیدار نیستخواجه به خواب است و خبردار نیست
دیده‌ای آخر که چو کس شد به خوابخود به خودش هست عتاب و خطاب
خواجه به خواب است که خوابش حرامزان ندهد باز جواب سلام
منعم پر کبر به خود پای بندساخته در گاه سرا را بلند
تا چو زند گام برون از سراپشت نسازد ز تکبر دو تا
گر نه ز ایام خورد گوشمالجستنش از خواب نماید محال
خواجه که پر گشته ز باد غرورخم نکند پشت تواضع به زور
مشک پر از باد کجا خم شودگر نه ز بادش قدری کم شود
باد به خود کرده ولی وقت کارپوست کند از سر او روزگار
گشت چو از باد قوی گوسفندپنجه قصاب از او پوست کند
چند به این باد به سر می‌برینیستی آخر دم آهنگری
دم که به باد است چنین پای بستهیچ به جز باد ندارد به دست
ای ز دمت رفته جهانی به رنجچند توان بود چو دم باد سنج
باد چو بر شمع ره انداختهتاج زرش خاک سیه ساخته
باد در پردهٔ هر پاک زادهست بلی پرده در غنچه باد
چند شوی همچو گل بوستاندر صفت خویش سراسر زبان
دعوی گل راه به سوییش هستزانکه نکو رنگی و بوییش هست
بخت تو بر چیست چه داری بگوکیستی و در چه شماری بگو
لاف ز بالای پدر می‌کنیخود بنما تا چه هنر می‌کنی
شمع که ز آینده ازو گشته دودخانه کند روشن و آن یک کبود
ناخلفی پا چو نهد در میانپرتو عزت برد از دودمان
چون گذر روزنه را دود بستشمع فروزنده ز پرتو نشست
پرتو جمعی ز سر یک تن استمجلسی از مشعله‌ای روشن است
مجلس جمع است فروزان ز شمعشمع چو بنشست شود تیره جمع
شمع نه‌ای، جامهٔ شمعی چه سودروشنی شمع نیاید ز دود
نیست ترا نقد خرد در کنارزان نکنی رسم تواضع شعار
کفه چو خالی‌ست شود سرفرازپر چو شد افتاد به خاک نیاز
پست نشد پایه اهل صفاگرچه فرو دست تواش گشت جا
مرتبهٔ شمع نگردیده پستگرچه که از دود فروتر نشست
خس نشود کس به زبردست کسآب همانست و همانست خس
سرزنش ناخن از این پستی استکش چو تو عادت به زبردستی است
شد به فرودست چو ساعد مقیمبین که گرفتند بتانش به سیم
گر کست از راه خوش آمد ستودآنچه نباشی تو نباید شنود
حرف خوش آمد مشنو کان خطاستمضحکهٔ خلق مشو کان بلاست
زاغ که شد باز سفیدش لقبعقدهٔ سد خنده گشاید ز لب
نیست خوش آمد به در از چند حالبی‌غرضی نیست خوش آمد سگال
رخت چو در کوی خوش آمد برندگر ز طمع نیست زتو بد برند
چون به جگر شد دل قصاب بندبوسه زند بر قدم گوسفند
در هدف گربه چو افتاد موشوصف دگر کرد به هر تار موش
تو همه تن عیب و خوش آمد سگالنام نهادت به هنر بی‌مثال
آنکه ستاید به خوش آمد ترااز تو نکوتر نشناسد ترا