گنج

بخش ۴ - حکایت

اهل دلی ترک جهان کرده بودز اهل جهان روی نهان کرده بود
رفته و در زاویه‌ای ساختهوز همه آن زاویه پرداخته
آمده سیر از تک و پوی همهبسته در خانه به روی همه
مجلسی او دل آگاه اوهمدم او آه سحرگاه او
ساخته چون جغد به ویرانه‌ایدم به دمش خود به خود افسانه‌ای
رفت فضولی به در خانه‌اشزد به فضولی در کاشانه‌اش
داد جوابش ز درون سراکه آهن سرد این همه کوبی چرا
بستم از آن رو در کاشانه سختتا تو نیاری به در خانه رخت
مرد ز بیرون در آواز دادکای همه را گشته درون از تو شاد
تا ندهد دست مرادی که هستحلقهٔ این در نگذارم ز دست
حلقهٔ چشم است بر این در مراکز تو شود کام میسر مرا
گفت بگو تا چه هوا کرده‌ایبر در من بهر چه جا کرده‌ای
گفت مرا آن هوس اینجا فکندکز تو و پند تو شوم بهره‌مند
گفت نداری اثر هوش حیفعقل ترا کرد فراموش حیف
گر شوی از نقد خرد بهره‌مندقیمت این پند شناسی که چند
کاین همه آزار کشیدی ز منصد سخن تلخ شنیدی ز من
ساخته‌ام در به رخت استوارمی‌روی از درگه من شرمسار
وحشی از این دربدری سود چیستچیست از این مقصد و مقصود چیست
به که در خانه برآری به‌ گلتا نروی از در کس منفعل
ای رطب تازه‌رس باغ جودذات تو نوباوه باغ وجود
دانهٔ این نخل چو می‌کاشتندبر ثمری چون تو نظر داشتند
مهر سحر گردی بسیار کردبر سر این کشته بسی کار کرد
ابر کرم قطره بسی ریختهتا ز گل این نخل بر انگیخته
جز تو کسی میوهٔ این شاخ نیستغیر تو زیبندهٔ این کاخ نیست
کاخ فلک را که برافراختندخاصه پی چون تو کسی ساختند
کشور هستی‌ ست مسلم تراحکم رسد بر همه عالم ترا
هر که به غیر از تو سپاه تو اندگوش به در چشم به راه تو اند
چرخ جنیبت کش فرمان تستگوی فلک در خم چوگان تست
دور زده دست به فتراک توآمده محراب فلک خاک تو
حیف که باشی به چنین آبرویبر سر این گوی چو طفلان کوی
آب کزو گشته هر آلوده پاکمی‌شود آلوده به یک مشت خاک
هر که در این خاک عداوت فن استخاک شود آخر اگر آهن است
آینه هر چند بود صاف دلزنگ برآرد چو بماند به گل
بگذر ازین خاک و گل عمر کاهچند کنی آیینه دل سیاه
خیز و صفایی بده آیینه رازو بزدا ظلمت دیرینه را
آینه کز زنگ شده تیره رنگمالش خاکستر از او برده زنگ
آتشی از فقر و غنا برفروزهر چه بیایی ز علایق بسوز
زان کف خاکستری آور به کفزنگ از آن آینه کن برطرف
تا چو نظر جانب او افکنیدیده شود هر چه بود دیدنی
آه که آیینه به زنگ اندر استهر نفسش تیرگی دیگر است
بر همه روشن بود آیینه وارکز نفس آیینه رود در غبار
آینهٔ دل که پر از نور باداز نفس تیره دلان دور باد
زنگ و غباری چو شود حایلشرفع نماید دم صاحب دلش
چرخ نگر کز نفس جان فزاز آینه خور شده ظلمت زدا
هر نفسی را نبود این اثرمی‌وزد این باد ز باغ دگر
کی به همه عمر دم ما کندآنچه به یک دم دم عیسا کند
روح فزاید دم روح الهیبا نفس روح کند همرهی
از دم ما طایفهٔ بلهوسزنده، شود مرده چو شمع از نفس
گر تو بر آنی که به جایی رسیرسته ز ظلمت به صفایی رسی
صاف دلی را به مقابل گرایتا شودت ز آینه ظلمت زدای
ماه چو با مهر مقابل شودوارهد از ظلمت و کامل شود
لیک بسی راه کند طی هلالتا گذر آرد به مقام و کمال
ره به در کعبه نیابد کسیتا نکند قطع بیابان بسی
کعبهٔ وصل است هوای دگرسیر ره اوست به پای دگر
فیض در او مرحله در مرحلهنور در او مشعله در مشعله
روح در این قافله محمل کش استاین چه فضا وین چه ره دلکش است
آب درین بادیه اشک نیازهادی ره مرحمت کار ساز
دیده ز بس پرتو خورشید تابشب پره‌ای در گذر آفتاب
مانده در این ره خرد دور روکند در این ره نظر تیزرو
خود به چنین جا که خرد مانده لالهست زبان را چه مجال مقال
جسم در او راه به جایی نیافتخواست رود قوت پایی نیافت
جان به حیل می‌کند اینجا مقامجسم که باشد که بود تیزگام
چند توان بود به دوری صبوردیده بر افروز به نور حضور
هر که در این ره به طلب گام زدگشت بقای ابدش نامزد
خیز که این راه به پایان بریمرخت به سرچشمه حیوان بریم
کسوت جسم از سر جان برکشیمیک دو قدح آب بقا در کشیم
غسل بر آریم در آب بقاچهره بشوئیم ز گرد فنا
خامهٔ رد برسر هر بد کشیملوح فنا را رقم رد کشیم
چند نشینیم در این کنج تنگچند توان کرد به یک جا درنگ
در بن این شیشه سیماب گونبند چو دیوم به هزاران فسون
آه که دیوانه شدم تا به چنددر تن این شیشه توان بود بند
وای که هرچه بکنم اهتمامجز بن این شیشه نیابم مقام
مور چو در شیشه بود سرنگونجانش از آنجا مگر آید برون
مور کی از شیشه نماید صعودتا ندمد بال و پرش از وجود
کو پر همت که از اینجا پریمرخت به سرمنزل عنقا بریم
شهپر همت چو بیابد مگسکی کندش فرق ز سیمرغ کس
همت اگر پایه فزایی کندپشه بی‌بال همایی کند
همت اگر پای به میدان نهدگوی فلک در خم چوگان نهد
گر نبود همت ازین نه صدفگوهر مقصود که آرد به کف