گنج

بخش ۲ - آغاز سخن

وزن: مفتعلن مفتعلن فاعلن (سریع مطوی مکشوف)۵۱ بیت
طرح نوی در سخن انداختمطرح سخن نوع دگر ساختم
بر سر این کوی جز این خانه نیسترهگذر مردم دیوانه نیست
ساخته‌ام من به تمنای خویشخانه‌ای اندر خور کالای خویش
هیچ کسم نیست به همسایگیتا زندم طعنه ز بی‌مایگی
بانی مخزن که نهاد آن اساسمایه او بود برون از قیاس
خانه پر از گنج خداداد داشتعالمی از گنج خود آباد داشت
از مدد طبع گهر سنج خویشمخزنی آراست پی گنج خویش
بود در او گنج فراوان به کارمخزن سد گنج چه، سد سد هزار
گوهر اسرار الهی در اوآنقدر اسرار که خواهی در او
هر که به همسایگی او شتافتغیرت شاهی جگرش را شکافت
شرط ادب نیست که پهلوی شاهغیر شهان را بود آرامگاه
من که در گنج طلب می‌زنمگام در این ره به ادب می‌زنم
هم ادبم راه به جایی دهددر طلبم قوت پایی دهد
جهد کنم تا به مقامی رسمگام نهم پیش و به کامی رسم
کام من اینست که فیاض جودانجمن آرای بساط وجود
مرحمت خویش کند یار منکم نکند مرحمت از کار من
آن که به ما قوت گفتار دادگنج گهر داد و چه بسیار داد
کرد به ما لطف ز لطف عمیمنادره گنجی و چه گنج عظیم
آن که از این گنج نشد بهره‌مندقیمت این گنج چه داند که چند
دخل جهان گشته مهیا از اینبلکه دو عالم شده پیدا از این
بود جهان بر سر کوی عدمبی‌خبر از وضع جهان قدم
نه سخن کون و نه ذکر مکاننه ز هیولا وز صورت نشان
نام سما و لقب ارض نهعمق نه وطول نه و عرض نه
چون نه ز ابعاد نشان بود و نامقابل ابعاد که بود و کدام
غیر برون بود ز ملک وجودغیر یکی ذات مقدس نبود
بود یکی ذات و هزاران صفاتواحد مطلق صفتش عین ذات
زنده باقی احد لایزالحی توانا صمد ذوالجلال
بیند و گوید نه به چشم و زبانزو شده موجود هم این و هم آن
آن که از او دیده فروزد چراغوز مدد باصره دارد فراغ
وان که دهد کام و زبان را بیانهست چه محتاج به کام و زبان
آنچه نه او بود نمودی نداشتمحض عدم بود و وجودی نداشت
خلوتیان جمله به خواب عدمدر تتق غیب فرو بسته دم
تیره شبی بود، درآن تیره شبما همه در خواب فرو بسته لب
شام سیاهی که دو عالم تمامگم شده بودند در آن تیره شام
موج برآورد محیط قدمابر بقا خاست ز بحر کرم
گشت از آن ابر که شد درفشانحامله در صدف کن فکان
شعشعهٔ آن گهر شب فروزکرد شب تار جهان همچو روز
صبح دل افروز عنایت دمیدباد روان بخش هدایت وزید
کوکبهٔ مهر پدیدار شدهر دو جهان مطلع انوار شد
از اثر گرمی آن آفتابدیده گشودند جهانی ز خواب
عقل جنیبت ز همه تاخت پیشرایت خویش از همه افراخت پیش
فوج به فوج از پی هم می‌رسیدخیل و حشم بود که صف می‌کشید
جیش عدم سوی وجود آمدندبر سر میدان شهود آمدند
تاخت برون لشکری از هر طرفپیش جهاندند و کشیدند صف
لشکر حسن از طرفی در رسیدعشق و سپاهش ز برابر رسید
از طرف حسن برون تاخت نازوز طرف عشق در آمد نیاز
عشق و سپاهی ز کران تا کرانحسن و وفا بود جهان تا جهان
محنت و درد سپه بی‌شمارآمد و صف زد ز یمین و یسار
سوز و گداز آمده در قلبگاهزد علم خویش به قلب سپاه
از صف خود عشق جدا گشت فردتاخت به میدان و طلب کرد مرد
پر جگر آن مرد که شد مرد عشقآمد و نگریخت ز ناورد عشق