گنج

بخش ۷ - گفتار در آرایش و نکویی سخن

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۵۱ بیت
سخن صیقلگر مرآت روح استسخن مفتاح ابواب فتوح است
سخن گنج است و دل گنجور این گنجوز او میزان عقل و جان گهرسنج
در این میزان گنج و عقل سنجانکه عقلش کفه‌ای شد کفهٔ جان
سخن در کفه ریزد آنقدر درکه چون خالی شود عالم کند پر
نه گوهرهاش کانی لامکانیز دیگر بوم و بر نی این جهانی
گهرها نی صدف نی حقه دیدهنه از ترکیب عنصر آفریده
صدف مادر نه و عمان پدر نهچو این درها یتیم و دربدر نه
در گفتار عمانی صدف نیستصدف را غیر بادی زو به کف نیست
درین فانی دیار خشک قلزممجو این در که خود هم می‌شوی گم
ز شهر و بحر این عالم بدر شوبه شهری دیگر و بحری دگر شو
دیاری هست نامش هستی آباددر او بحری ز خود موجش نه از باد
در آن دریا مجال غوص کس نیکنار و قعر راه پیش و پس نی
چو این دریا بجنبد زو بخاریبه امکان از قدم آرد نثاری
ز در لامکانی هر مکانیز ایثارش شود گوهر ستانی
بدان سرحد مشرف گر کنی پایبدانی پایهٔ نطق گهر زای
سخن خورده‌ست آب زندگانینمرده‌ست و نمیرد جاودانی
سپهر کهنه و خاک کهن زادسخن نازاده دارد هر دو را یاد
اگر خاک است در راهش غباریستو گر چرخ است پیشش پرده داریست
تواریخ حدوثش تا قدم یادکه چون در بطن قدرت بود و کی زاد
سخن گر طی نکردی شقهٔ عیبکجا هستی برآوردی سر از جیب
سخن طغراست منشور قدم رامعلم شد سخن لوح و قلم را
دبستان ازل را در گشادهقلم را لوح در دامن نهاده
جهان او را دبستانی پر اطفال«الف ، بی » خوان عقل او کهن سال
سخن را با سخن گفت و شنود استنمود بود و بود بی‌نمود است
سخن را رشته زان چرخ است رشتهکه آمد پره‌اش بال فرشته
سر این رشته گم دارد خردمندکه چون این رشته با جان یافت پیوند
ازین پیوند باید سد گره بیشخورد هر دم به تار حکمت خویش
نیارد سر برون مضراب فرهنگکه پیوند از کجا شد تار این چنگ
نوایی کاندر این قانون راز استز مضراب زبانها بی‌نیاز است
در این موسیقی روحانی ارشادچو موسیقار حرف مابود باد
از این نخلی که شد بر جان رطب بارنماید نوش جان گر خود خورد خار
ازین شاخ گل بستان جاویدخوش آید خار هم در جیب امید
از آن خاری که آید بوی این گلبه عشق او نهد سد داغ بلبل
گل خودروست تا رست از گل کهکه داند تا زند سر از دل که
هما پرواز عنقا آشیانی‌ستزبانش چتر شاهی رایگانی‌ست
گدایی گر برش سرمایه یابدبه پایش هر که افتد پایه یابد
ز ابر بال او در پر فشانیببارد ز آسمان تاج کیانی
ز پایش چون سری عیوق سا شدبه تعظیمش سر عیوق تا شد
کسی را کاین هما بر سر نشیندبه بالادست اسکندر نشیند
ز تاجش خسروی معراج یابدجهان در سایهٔ آن تاج یابد
فلک در خطبه‌اش جایی نهد پاکه هست از منبرش سد پایه بالا
به منشوری که طغرا شد به نامشنویسند از امیران کلامش
سخن را من غلام خانه زادمولیکن اندکی کاهل نهادم
به خدمت دیر دیر آیم از آنستکه با من گاهگاهی سرگرانست
کنم این خدمت شایسته زین پسکه نبود پیشخدمت تر ز من کس
بر این آفتابم ایستادهقرار ذرگی با خویش داده
کمال است او همه، من جمله نقصمقبولم کرده اما زان به رقصم
بدین خورشید اگر چه ذره مانندنخواهم یافت تا جاوید پیوند
ولی این نام بس زین جستجویمکه در سلک هواداران اویم
چه شد کاین کور طبعان نظر پستکزین خورشید کوری دیده‌شان بست
کنندم زین هواداری ملامتمن و این شیوه تا روز قیامت