گنج

بخش ۴۴ - امتحان کردن شیرین فرهاد را در عشق

به گرمی گفتش ار کار دگر هستبجو تا وقت و فرصت این قدر هست
که این شب چون به روز آید ز شیرینبه هجران وصل بگراید ز شیرین
پس از این شب بود روز جداییکه این بوده‌ست تقدیر خدایی
چو فرهاد این شنید، از دل به صد دردبرآورد آهی و از جان فغان کرد
که ای وصلت دوای درد هجرانچه سازم در فراقت با دل و جان؟
تو گر رخ پوشی از من جان نخواهماگر دردم کُشد درمان نخواهم
به هجران گر بر این سر کوه مانمبه زیر کوهِ صد اندوه مانم
نخواهم زندگانی در فراقتکه شادم ز اجتماع و احتراقت
بگفت از اجتماع و احتراقماگر شادی میندیش از فراقم
که در قربت مَه ار مهرش بسوزدز مهرش بار دیگر برفروزد
هلالش را چو خواند در مقابلکند بدر و بَرَد اندوهش از دل
اگر خسرو نبندد پایم از راهبه هر مَه بردمم زین کوه چون ماه
شبان تیره‌ات را نور بخشمگه از نزدیک و گه از دور بخشم
و گر چون شکّرم در کام گیردز لعل شکّرینم جام گیرد
دگر نگذاردم از کف زمانیکه آساید ز وصلم خسته جانی
اگر با خسروم افتد چنین کاربه هجرانم بباید ساخت ناچار
ز وصلم گر به ظاهر دور مانیبه صد محنت ز من مهجور مانی
به تمثال و به یادم آشنا شوز اندوه جدایی‌ها جدا شو
میسر بی مَنَت گر هست خوابیبه خواب آیم ترا چون آفتابی
غرض هر کامت از من هست مقصودبخواه اکنون که آمد گاه بدرود
بگفتا کام خسرو کام من نیستبه شهد شهوت‌آلوده دهن نیست
رضای تو مرا مقصود جان استنه کام دل نه دل اندر میان است
تو را گر راندن شهوت مراد استمرا نی در کمر آب و نه باد است
وگر این نیست قصد و امتحان استمرا آن تیر جسته از کمان است
به چین افکندم آنرا همچو نافهچو آهوی ختایی بی‌گزافه
و گر زان صورتی بر جای مانده‌ستبه راه عاشقی بی پای مانده‌ست
بنتواند ز جا برخاست کامیندارد جز قعود بی‌قیامی
چو خسرو گر کسی آلُفته گرددبود کین در به سعیش سفته گردد
ز حرف کوهکن شیرین برآشفتبخندید و در آن آشفتگی گفت
چو خسرو بایدت آلفته گشتنکه می‌باید درم را سفته گشتن
تو کوه بیستون از پا درآریچرا افزار دُر سفتن نداری؟
وگر داری و از کار اوفتاده‌ستچو خوانیمش به خدمت ایستاده‌ست
رضای من اگر جویی ز جا خیزبه خدمت کوش و از شنعت مپرهیز
که بی مردی زنی را خرمی نیستکه بی روح القدس این مریمی نیست
بسنب این گوهر ناسفته‌ام رابکن بیدار عیش خفته ام را
که از آمیزش خسرو به شکّرنهادم پیشت این ناسفته گوهر
فکندم گنج باد آورد از دستکه جانم با غم عشق تو پیوست
ز عشقت بی‌نیاز از ملک و مالمدر این برج شرف نبود وبالم
نخوانده خطبه‌ام خسرو به محضرنکرده بیع این ناسفته گوهر
متاع خویش را دیگر به خسروبنفروشم که دارد دلبری نو
بیا آسان کن از خود مشکلم رابه بر گیر و بده کام دلم را
که مه را مشتری در کار باشدنه هر انجم که در رفتار باشد
چو فرهاد این سخن‌ها کرد از او گوشبه کامش شد شرنگ از غیرت آن نوش
بگفت ای عشق تو منظور جانمکرم فرما به این خدمت مخوانم
از این خدمت مرا معذور می‌دارکه دُر سفتن بسی کاریست دشوار
به هجران تا رضای توست سازمبه وصلم گر نوازی سرفرازم
مرا در عشق تو از خود خبر نیستبه غیر از عاشقی کار دگر نیست
بر این سر کوهم ار گویی بمانموگر خواهی به پایت جان فشانم
چو شیرین این سخن‌ها کرد از او گوشبه کامش باز کرد آن چشمهٔ نوش
دهانش را ز نقل بوسه پر کردز مژگان هم کنارش پر ز دُر کرد
در آغوشش دمی بگرفت چون جانبه کامش لب نهاد و گفت خندان
که الحق چون تو اندر عشق فردیندیده تا جهان دیده‌ست مردی
نشاندم بر سر خوان وصالتنپوشیدم ز چشم جان جمالت
ترا چندان که باید آزمودمبه رویت باب احسان‌ها گشودم
زرت آمد برون پاک از خلاصمچه غم دیگر ز طعن عام و خاصم
بمان چندی بر این سرکوه چون برفگدازان کن به یادم عمر را صرف
که آخر زین گدازش جام لالهدمد زین خاک چون پر می پیاله
به پایان نخل عشق آرد از آن بارکند آسان هزاران کار دشوار
میان گفتگو شد صبح را چاکگریبان و عیان شد عرصهٔ خاک
ز زیر زاغ شب چون بیضه خورشیدعیان شد چون به محفل جام جمشید
پرستاران شیرین هم ز بستربرآوردند سر چون هفت اختر
پی پوشیدن آن راز شیرینز جا برخاست همچون باغ نسرین
چو خور بر کوههٔ گلگون برآمدچو سیل از کوه در هامون برآمد
وداع کوهکن کرد و عنان دادبه گلگون و روانش ساخت چون باد
پرستارانش هم از پی براندندبه هجرش کوهکن را برنشاندند
از آن هامون چو بیرون رفت شیریننماند آنجا به جز فرهاد مسکین
به سنگ و تیشه باز افتاد کارشبه تکمیل مثال روی یارش
ندانم در فراق یار چون کردز تیشه بیستون را بی‌ستون کرد
پس از چندی که شیرین را به خسروگذار افتاد و جست آن شادی نو
حدیث کوهکن گفتند با همدُرِ این مدعا سفتند با هم
میان گفتگو خسرو ز شیرینشنید از محنت فرهاد مسکین
به عشق کوهکن دیدش گرفتارپی آزادیش دل ساخت بیدار
به دفع کوهکن اندیشه‌ها کردبسی تیر خطا از کف رها کرد
در آخر از حدیث مرگ شیرینبه جان کوهکن افکند زوبین
نبودش چون ز عشق او فروغیبه جانش زد خدنگی از دروغی
به تیشه دست خود سر کوفت فرهادشد از کوه دو صد اندوه آزاد
درخت عشق را جز غم ثمر نیستبر و برگش جز از خون جگر نیست
نه تنها کوهکن جان داد ناشادکه خسرو هم نشد زین غصه آزاد
یکی از تیشه تاج غم به سر داشتیکی پهلو دریده از پسر داشت
خمش کن صابر از این گفت پرپیچکه دنیا نیست غیر از هیچ در هیچ
زبان زین گفتگو بربند یکچندکه طوطی از زبان مانده‌ست در بند
وصال و وحشی این افسانه خواندندبه پایان نامده دامان فشاندند
تو هم رمزی از این افسانه گفتیکه اندر خواب دیدی یا شنفتی
جهان گویی همه خواب و خیال استخیال و خواب اگر نبود چه حال است؟
دلم از معنی این قال خون استکه در آخر ندانم حال چون است
بود خواب و خیال این خواری ماپس از مردن بود بیداری ما