گنج

بخش ۳۲ - در اظهار نمودن شیرین محبت خویش را به آن غمین مهجور

اثرها دارد این آه شبانهولی گر نیست عاشق در میانه
عجبها دارد این عشق پر افسونولی چون عاشق از خود رفت بیرون
چو بیخود از دلی آهی برآیددرون تیرگی ماهی برآید
چو بی‌خود آید از جانی فغانیشود نامهربانی مهربانی
چو عاشق را مراد خویش بایدبه رویش کی در وصلی گشاید
نداند کز محبت با خبر نیستهمی نالد که با عشقم اثر نیست
دلی باید ز هر امید خالیدرون سوز، آرزوکش، لاابالی
که تا با تلخ کامی‌ها برآیدمگر شیرین لبی را درخورآید
چو فرهاد آرزو را در درون کشتکلید آرزوها یافت در مشت
به کلی کرد چون از خود کرانهبیامد تیر آهش بر نشانه
نمود از دولت عشق گرامیشاثر در کام شیرین تلخ کامیش
چنان بد کن شه خوبان ارمنسر شکر لبان شیرین پر فن
شد از آن دشت مینا فام دلگیروزان گلگشت دلکش خاطرش سیر
به خود می‌گفت شیرین را چه افتادکه جان با تلخکامی بایدش داد
نه وحش دشتم و نه دام کهسارکه بی دام اندر این دشتم گرفتار
گل بستانی آوردم به صحراندانستم نخواهد ماند رعنا
گل صحرا تماشایی نداردطراوت های رعنایی ندارد
خدنگم را اسیر غرق خون بهبه رنجیرم سر و کار جنون به
چه اینجا بود باید با دل تنگبه سر دست و به پا خار و به دل سنگ
خود این می‌گفت و خود انصاف می‌دادکه جرم این دشت و صحرا را نیفتاد
به باغ آیم چو با جانی پر از داغگنه بر خود نهم بهتر که بر باغ
اگر دوزخ نهادی در بهشت استچه بندد بر بهشت این جرم زشت است
کسی کش کام تلخ از جوش صفر استبه شکر نسبت تلخیش بی‌جاست
تو گویی از دلی آهی اثر کردکه شیرین را چنین خونین جگر کرد
اگر دانم ز خسرو مشکل خویشهوس را ره نیابم در دل خویش
همانا آن غریب صنعت آراکه کار افکندمش با سنگ خارا
به سنگ اشکستنش چون بود دستیدلم را زو پدید آمد شکستی
به چشم از دل پس آنگه داد مایهز نزدیکان محرم خواند دایه
بگفت ای زهر غم در کامم از توبه لوح زندگانی نامم از تو
چه بودی گر نپروردی به شیرمکه پستان اجل می‌کرد سیرم
به شیر اول ز مرگم وا رهاندیبه آخر در دم شیرم نشاندی
چه درد است این که در دل گشته انبوهدلست این دل نه هامون است و نه کوه
دمی دیگر در این دشت ار بمانمبه کوه ازدشت باید شد روانم
بگفتا دایه کای جانم ز مهرتفروزان چون ز می تابنده چهرت
به دل درد و به جانت غم مباداز غم سرو روانت خم مبادا
چرا چون زلف خود در پیچ وتابیسیه روز از چه‌ای چون آفتابی
ز پرویز اربدینسان دردمندیاز اینجا تا سپاهان نیست چندی
به گلگون تکاور ده عنان راسیه گردان به لشکر اسپهان را
عتاب و غمزه را با هم برآمیزبه تاراج بلا ده رخت پرویز
در این ظلمات غم تا چند مانیروان شو همچو آب زندگانی
ز تاب زلف از خسرو ببر تابز آب لعل بر شکر بزن آب
ز لعل آبدار و روی انوربه شکر آب شو بر خسرو آذر
دل پرویز شیرین را مسخرتو تلخی کردی و دادی به شکر
نشاید ملک دادن دیگران راسپردن خود به درویشی جهان را
شکر را گرچه در آن ملک ره نیستکه دور از روی تو در ذات شه نیست
ولی چون دزد را بینی به خواریبرافرازد علم در شهریاری
حدیث دایه را شیرین چو بشنفتبرآشفت و به تلخی پاسخش گفت
که ای فرتوت از این بیهوده گوییبه دل آزار شیرین چند جویی
مگر هر کس دلی دارد پریشانز پرویزش غمی بوده‌ست پنهان
مگر هرکس دلی دارد پر آتشز شکر خاطری دارد مشوش
مرا این سرزمین ناسازگار استبه پرویز و سفاهانم چکار است
ز پرویزم بدل چیزی نبوده‌ستچنان دانم که پرویزی نبوده‌ست
من این آب وهوای ناموافقنمی‌بینم به طبع خویش لایق
کجا با اسفهانم خوش فتاده‌ستکه پندارم در آن آتش فتاده‌ست
غرض اینست کز این آب و خاک استکه جان غمگین و دل اندوهناک است
چو باید رفت از این وادی به ناچارکجا باید نمود آهنگ رفتار
تو کز ما سالخورد این جهانیصلاح خردسالان را چه دانی
چو دایه دید پر خون دیدهٔ اوز خسرو خاطر رنجیدهٔ او
به خود گفت این گل از بی‌عندلیبیسر و کارش بود با ناشکیبی
اگرچه طبعش از خسرو نفور استولی آشفتهٔ او را ضرور است
مهی در جلوه با این نازنینینخواهد ساخت با تنها نشینی
گلی زینسان چمن افروز و دلکشکه رویش در چمن افروخت آتش
رواج نوبهارش گو نباشدکم از مرغی هزارش گو نباشد
بگفتا گشت باید رهنمونشکه راه افتد به سوی بیستونش
مگر چون ناز او بیند نیازیبه گنجشکی شود مشغول بازی
مگر چون زلف او بیند اسیریبه نخجیری شود آسوده شیری
بگفت اکنون کزین صحرا به ناچاربباید بار بر بستن به یکبار
صلاح اینست ای شوخ سمنبرکه سوی بیستون رانی تکاور
که صحرایش سراسر لاله زار استهمه کوهش بهار است و نگار است
مگر ، چون گشت آن صحرا نمایدگره از عقدهٔ خاطر گشاید
هم اندر بیستون آن فرخ استادکه دارد در تن آهن جان ز فولاد
یقین زان دم که بازو بر گشوده‌ستز کلک و تیشه صنعتها نموده‌ست
به صنعت‌های او طبعت خوش افتدکه صنعتهای چینی دلکش افتد
در اینجا نیز چندی بود بایدکه تا بینم از گردون چه زاید
حدیث دایه را شیرین چو بشنیدتبسم کرد و پنهانی پسندید
بگفتا گرچه اکنون خاطر منبه جایی خوش ندارد بار بر من
کز آن روزی که مسکن شد عراقمهمه زهر است و تلخی در مذاقم
ز پرویزم زمانی خاطر شادنبوده‌ست ای که روز خوش نبیناد
ولیکن چون هوای بیستون نیزبود چون دشت ارمن عشرت انگیز
بباید یک دوماه آن جایگه بودوزان پس رو به ارمن کرد و آسود
به حکمش رخت از آن منزل کشیدندبه سوی بیستون محمل کشیدند
ز بس هر سو غزالی نازنین بودسراسر دشت چون صحرای چین بود
به سرعت بسکه پیمودند هامونبه یک فرسنگی از تک ماند گلگون
یکی زان مه جبینان شد سبک تازبه گوش کوهکن گفت این خبر باز
چنین گویند کان پولاد پنجهکه بود از پنجه‌اش پولاد رنجه
میان بربست و آمد پیش بازشنیازی برد اندر خورد نازش
چنان کان ماه پیکر بد سوارهبه گردن بر کشید آن ماه پاره
عیان از پشت زین آن ماه رخسارچو ماهی کاو عیان گردد ز کهسار
به چالاکی همی برد آن دل افروزبه گلگون شد به چالاکی تک آموز
تو کز نیروی عشقت آگهی نیستمشو منکر که این جز ابلهی نیست
اگر گویی نشان عشقبازانتنی لاغر بود جسمی گدازان
ز عاشق این سخن صادق نباشدوگر باشد یقین عاشق نباشد
کسی کو بر دلش چون عشق یاریستبرش گلگون کشیدن سهل کاریست
نه هر کوعاشق است از غم نزار استبسا کس را که این غم سازگار است