گنج

بخش ۲۳ - گفتار اندر دلربایی شیرین از فرهاد مسکین و گفت و شنید آن دو به طریق راز و نیاز در پردهٔ راز

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۱ بیت
خوشا عشق خوش آغاز خوش انجامهمه ناکامی اما اصل هر کام
خوشا عشق و خوشا عهد خوش عشقخوشا آغاز سوز آتش عشق
اگر چه آتش است و آتش‌افروزمبادا کم که خوش‌سوزیست این سوز
چه خوش‌عهدیست عهد عشقبازیخصوصا اول این جان‌گدازی
هر آن شادی که بود اندر زمانهنهادند از کرانه در میانه
چو یک‌جا جمع شد آن شادی عامشدش آغاز عشق و عاشقی نام
بتان کاردان خوبان پرکاردر آغاز وفا یارند وخوش یار
ولیکن از دمی فریاد فریادکه عشق تازه گردد دیر بنیاد
چو دید از دور شیرین عاشق نوسبک در تاخت گلگون سبکرو
به آنجانب که می‌شد در تک و تازبه جای گردش از ره خاستی ناز
به راه آن غبار توتیاسایهمه تن چشم مرد حیرت افزای
عنان را سست کرده لعبت مستکه آن مسکن بر آن آسان زند دست
به خنده مصلحت دیدی فریبشکه چون غارت کند صبر و شکیبش
اداها در بیان دلربایینگه‌ها گرم حرف آشنایی
به هر گامی که گلگون برگرفتیاسیر نو نیازی درگرفتی
به استقبال هر جولانِ نازیدوانیدی برون خیل نیازی
کشش بود از دو جانب سخت بازوبه میزان محبت هم ترازو
ز سویی حسن در زور آزماییز سویی عشق در زنجیر خایی
از آن جانب اشارتها که پیش آیوز این سو خاکساری ها که کو پای
از آنسو تیغ ناز اندر کف بیموز اینجانب سر اندر دست تسلیم
به هر گامی شدی نو آرزویینهان از لب گذشتی گفتگویی
به سرعت، شوق چابک‌گام می‌رفتصبوری، لب‌ پر از دشنام می‌رفت
چو آن چابک‌عنان آمد فرا پیشبه خاک افتاد پیشش آن وفا کیش
سراپا گشت جان بهر سپردنهمه تن سر برای سجده بردن
دعاها با نیاز عشق‌پروردبه زیر لب نثار یار می‌کرد
سری چون بندگان افکنده در پیشجبینی از سجود بندگی ریش
سراسیمه نگه در چشمخانهکه چون نظّاره را یابد بهانه
سراپای وجود از عشق در جوشهمین لب از حدیث عشق خاموش
پری‌رخ را عنان مستانه در دستنگاهش مست و چشمش مست و خود مست
فریب از گوشه‌های چشم و ابرودوانیده برون صد مرحبا گو
نگه در حال پرسی گرم گفتارنه گوش آگاه از آن نی لب خبردار
تواضعها به رسم عادت ونازبه شرم آراسته انجام و آغاز
برون آورد مستی از حجابشولی بسته همان بند نقابش
جمال ناز را پیرایه نو کردعبارت را تبسم پیشرو کرد
سخن را چاشنی داد از شکرخندبگفتش: خیر مقدم، ای هنرمند!
بگو تا چیست نامت وز کجاییکه گویا سال‌ها شد کآشنایی
جوابش داد کای ماه قصب‌پوشمبادت از خشن‌پوشان فراموش
صدت مسکین چو من در جان‌گدازیهمیشه کار تو مسکین‌نوازی
یکی مسکینم از چین نام فرهادغلام تو ولیک از خویش آزاد
فکن یک حلقه‌ام در گوش امیدطریق بندگی بین تا به جاوید
بیا این بنده را در بیع خویش آرپشیمان گر شوی آزادش انگار
به شیرین‌بذله شیرینِ شکرریزبرون داد این فریب عشوه‌آمیز
که مارا بنده‌ای باید وفادارکه نگریزد اگر بیند صد آوار
قبول خدمت ما صعب‌کاریستدر این خدمت دگرگونه شماریست
دلی باید ز آهن، جانی از سنگکه بتواند زدن در کار ما چنگ
اگر این جان و دل داری بیا پیشوگرنه باش بر آزادی خویش
بگفتش کاین دل و جان جای عشق استوجودم عرصه غوغای عشق است
همیشه کار جورت امتحان باددلم را تاب و جانم را توان باد
اگر بر سر زنی تیغ ستیزممبادا قوّت پایِ گریزم
مرا آزار کن تا می‌توانیوفاداری ببین و سخت‌جانی
دل و جان کردم از فولاد آن روزکه برق این امیدم شد درون‌سوز
به تابان‌کوره‌ای در امتحانمکه تا بینی چه فولادیست جانم
بگفتش ترسم این جان چو فولادکه از سختیش با من می‌کنی یاد
چو خوی گرمم آتش برفروزداگر یاقوت باشد هم بسوزد
جوابی گرم گفتش آتش‌آلودکه اینک جان! برآر از خرمنش دود
در آن وادی که میل دل زند گامچه باشد جان که او را کس برد نام
من و میل تو با میل تو جان چیستدگر جان را که خواهد دید جان کیست
شکرلب گفت کاین میل از کجا خاستبگفت از یک دو حرف آشنا خاست
بگفتش کآن چه حرف آشنا بودبگفتا مژده‌ای چند از وفا بود
بگفت از گلرخان بیند وفا کسبگفت این آرزو عشاق را بس
بگفت این عشقبازان خود کیانندبگفتا سخت‌قومی مهربانند
بگفتش تا کی است این مهربانیبگفتا هست تا گردند فانی
بگفتا چون فنا گردند عشاقبگفتا همچنان باشند مشتاق
بگفتش نخل مشتاقی دهد باربگفت آری ولی حرمان بسیار
بگفتا درد حرمان را چه درمانبگفتا وای وای از درد حرمان
بگفتش لاف عشق و ناله بی‌جاستبگفتا درد حرمان ناله‌فرماست
بگفت از صبر باید چاره سازیبگفتا صبر کو در عشقبازی
بگفت از عشقبازی چیست مقصودبگفتا رستگی از بود و نابود
بگفتش می‌توان با دوست پیوستبگفت آری اگر از خود توان رَست
بگفتش وصل بِه یا هجر از دوستبگفتا آنچه میل خاطر اوست
ز هر رشته که شیرین عقده بگشادیکی گوهر بر آن آویخت فرهاد
نشد خوبی عنان‌جنبان نازیکزان کوته شود دست نیازی
چو حسن و عشق در جولانگه نازعنان دادند لختی در تک و تاز
نگهبانان ز هر سو دررسیدنددو مرغ هم‌نوا دم در کشیدند
حکایت ماند بر لب نیم گفتهشکسته مِثقب و در نیم‌ سفته
سخن را پرده‌ای نو باز کردندز پرده نغمه‌ای نو ساز کردند
اگر چه ظاهرا صورت دگر بودولی پنهان نوایی بیشتر بود
نوای عشقبازان خوش نواییستکه هر آهنگ او را ره به جاییست
اگر چه صد نوا خیزد از این چنگچو نیکو بنگری باشد یک آهنگ
حکایت ماند بر لب نیم‌گفتهشکسته مثقب و دُرّ نیم‌سفته
غرض عشق است اوصاف کمالشاگر وحشی سراید یا وصالش