بخش ۲۱ - گفتار اندر گفت و شنید غلامان شیرین با فرهاد و بردن او را به نزد شیرین مه جبین
حریص گنج بنای گهر سنجبگفت این کار ممکن نیست بیگنج
بباید گنجی از گوهر گشادنگره از سیم و قفل از زر گشادن
بود بر زر مدار کار عالمبه زر آسان شود دشوار عالم
اگر خواهی هنر را سخت بازوزر بی سنگ باید در ترازو
به خلق و لطف خاطرها شود رامزر و سیم است دام، آن دانهٔ دام
دو چیز آمد کمند هوشمندانکز آن بندند پای ارجمندان
یکی جودی که بیمنت دهد کامیکی خلقی که بینفرت زند گام
برو گر زین دو در ذاتت یکی نیستکه در دستت کمند زیرکی نیست
بگفتندش که ما صنعت شناسیمهنر را پایهٔ قیمت شناسیم
تو صنعت کن که زر خود بیشمار استبه پیش ما هنر را اعتباراست
هنر کمیاب باشد زر بسی هستهنر چیزیست کان با کم کسی هست
هر آن جوهر که نایابست کانشچو پیدا شد بود نرخ گرانش
به زر نرخ هنر هست از هنر دورچه نیکو گفت آن استاد مشهور
هر آن صنعت که برسنجی به مالیبهای گوهری باشد سفالی
به گنج سیم و زر بنواختندشبه شغل خویش راضی ساختندش
به تعریف و به تحسین و به تعظیمبه انعام و به احسان زر و سیم
به مرد تیشه سنج سخت بازوچو زر کردند گوهر در ترازو
ز کار کارفرمایان بر آشفتگره بر گوشهٔ ابرو زد و گفت
مگر از بهر زر ما کار سنجیمز میل طبع خود زینسان به رنجیم
چه مایه زر که ما بر باد دادیماز آن روزی که بازو بر گشادیم
به ذوق کارفرما کار سازیمز مزد کارفرما بینیازیم
بلی گفتید در پیشانی مردنوشته حالت پنهانی مرد
برای صورت باطن نماییچنین آیینهای باشد خدایی
ز گنج آسوده باشد آن هنر سنجکه پنهانش به هر بازوست سد گنج
تهی دستی خروشد از غم قوتکه او را نیست بازو بند یاقوت
به ناخن تنگدستی گو بکن کانکه الماسش نباشد در نگین دان
ترا دانیم محتاجی به زر نیستکه سد گنجت به پای یک هنر نیست
به ذوق کارفرما پیش نه پایکه خیزد ذوق کار از کارفرما
اگر تو کارفرما را بدانیچو نقش سنگ در کارش بمانی
بگفت این کارفرما خود کدام استکه درهر نسبتی کارش تمام است
بگفتندش که آن شیرین مشهورکزو پرویز را شوریست در شور
ز نام او قیاس کار او کنحلاوت سنجی گفتار او کن
نه تنها دیده جاسوس جمال استکه راه گوش هم راه خیال است
به کامش درنشست آن نام چون نوشچنان کش تلخکامی شد فراموش
از آن نامش که جنبش در زبان بوداثر در حل و عقد استخوان بود
از آن جنبش که در ارکان فتادشتزلزل در بنای جان فتادش
از آن نامش به جان میلی درآمدچه میلی کز درش سیلی درآمد
از آن سیلش که در رفت از ره گوشنگون شد سقف و طاق خانهٔ هوش
به استادی ره آن سیل میبستدل خود را گذر بر میل میبست
بگفت آنگه بدین شغلم فتد رایکه افتد چشم من بر کارفرمای
بگفتندش چنین باشد بلی خیزبس است این نازهای صنعتآمیز
گرت حسن هنر پرناز داردکه یارد تا از آنت باز دارد
ز حسن آنجا که باشد نسبتی عامبود نازی، چنین شد رسم ایام
ولی این ناز هر جا درنگیردبود کس کش به کاهی بر نگیرد
سخی را پرده زینسان میگشادندغرض از پرده بیرون مینهادند
عبارت با کنایت یار می شدبه نکته مدعا اظهار میشد
از آن تخمی که میکردند در گلوفا میرستش از جان، مهر از دل
چنانش مهر غالب شد در آن کامکه ره میخواست طی سازد به یک گام
هوای دل چو گردد رغبتانگیزز جان فریاد برخیزد که هان خیز
تقاضای دل امید پروردتن از جان طاق سازد جان ز تن فرد
هوس را در گریبان اخگر افتادصبوری را خسک در بستر افتاد
دلیپر آرزو، جانی هوا خواهسراپای وجود آمادهٔ راه
به ایشان گفت اگر رفتن ضرور استتوقف از صلاح کار دور است
کسی کش عزم را بیحزم شد پیشچو محبوسان بود در خانهٔ خویش
به زندان گر رود از باغ و بستاندرنگ بوستان بند است زندان
چو دیدندش به رفتن استواریدر آن ناسازگاری سازگاری
ستودندش به تعریف و به تحسینبه ظاهر از خود و پنهان ز شیرین
طلب را کفش پیش پا نهادندغرض را رخت در صحرا نهادند
جهانیدند بر صحرا ز انبوهعنان دادند بر هنجار آن کوه
به ذوق خویش هر یک نکته پیوندسخن را بر مذاق خود ز سد بند
عمل پیوند عشق تازه آغازنهان از یک به یک در پوزش راز
از این پرسیدی آداب بساطشوزان ترتیب اسباب نشاطش
که در بزمش بساط آرایی از کیستبساطش را نشاط افزایی از کیست
مذاقش را چه زهر است و چه تریاکهوس سوز است طبعش یا هوسناک
دلش سخت است یا نرم است چونستعتابش بیش یا لطفش فزونست
غروری خواهدش بودن به ناچارکه اسباب غرورش هست بسیار
بگوییدم که رخش بی نیازیکجا تازد کجا آرد به بازی
بگفتندش که آری پر غرور استولی جایی که استغنا ضرور است
تغافلهای او با تاجدارانتواضعهای او با خاکساران
کس ار مسکین بود مسکین نوازستو گر نه پای استغنا دراز است
سحاب رحمت است و سخت بارانولی بر کشتزار عجز کاران
از آن ابری که گردد قطرهانگیزکند از رشحهٔ خود سبزه نوخیز
چو آید وقت آن کان سبزهٔ تررسد جایی کز آن دهقان خورد بر
فرو بارد چنان محکم تگرگیکه نی شاخش بجا ماند نه برگی
چنان ابری که گر بر خشک خارینم خود را دهد گاهی گذاری
چنان نشوی دهد دربار آن خارکه نخلی گردد و آرد رطب بار
وفا تخمیست رسته از گل اوفراموشی نمیداند دل او
دلی دارد که گر موری شود ریشبه سد عذرش فرستد مرهم خویش
به یک ایما بیابد یک جهان رازبه یک دیدن بگوید سد چنان باز
ز شوخیها که مخصوص جوانیستتو گویی عاشق مرکب دوانیست
به خاصان بر نشسته صبح تا شامندارد هیچ جا یک ذره آرام
ازین جانب دواند تیر در شستشود ز آنسوی مرغ کشته در دست
یکی چابک عنانش زیر زین استکه نی بر آسمان، نی بر زمین است
هر آن جنبش که بر خاطر گذشتهبدان میزان عنان انداز گشته
رود بر راه موی پر خم و پیچکه پیچ و خم نجنبد زان شدن هیچ
گرش افتد به چشم مور رفتارنگردد ور از آن رفتن خبردار
بتازد آنقدر روزیش کان راهنپوید ابلق گردون به یک ماه
همان در رقص باشد زیر رانشاگر تازد جهان اندر جهانش
برقصد چون نرقصد آری آریکه دارد آنچنان چابک سواری
سواری چون سوار لعب دانیسواری خود سر و چابک عنانی
چو خسرو گر چو خسرو سد هزارندچو او ره سر کند دنباله دارند
بتازد از کناره در میانهبه بالا برده دست و تازیانه
ز شوخی در پی این یک دواندبه بازی بر سر آن یک جهاند
کنون هر جا که هست اندر سواریستشکار انداز کبک کوهساریست
بگفتا وه چه خوش باشد که ناگاهسمندش را گذار افتد بر این راه
بگفتندش که راهی نیست بسیاراز اینجا تا به آن دامان کهسار
عجب نبود که آید از پی گشتکه نزدیک است آن صحرا به این دشت
یکی سدگشت شوق و اضطرابشز دل یکباره طاقت رفت و تابش
هجوم آورد رغبتهای جانیسراپا دیده شد در دیدهبانی
نه یک دیدن همه دستش نظر گاهنشانده سد نگه در هر گذرگاه
بلی چون آرزو در دل نهد گامنظر گردد مجاور در ره کام
به وسواس گمان آرزومندبه راه آرزو سالی شود بند
اساسی دارد این امید دیدارکه نتوان کندنش کاهی ز دیوار
اگر سد تیشهٔ حرمان شود تیزنگردد گرد این بی جنبشآمیز
نفرساید بنای استوارشنسازد کهنه طول انتظارش
خوش است امید و امید خوش انجامکه در ریزد به یکبار از در و بام
خوشا امید اگر آید فرادستخوشا بخت کسی کاین دولتش هست
تک و پوی نظر از حد گذشتهدر آن صحرا نگاهش پهن گشته