گنج

در گله‌گزاری و ستایش

اهل دارالعباده غیر از شاهکَش خدا دارد از گزند نگاه
کیمیای حیات خسته‌دلانخوی زدای جبین منفعلان
چشم حلمش خطای‌پوش همهبانگ منعش برون ز گوش همه
دارم از بله تا به دانشمندبه طریق ادب سؤالی چند
اولا یک سؤالم این ز شماستکه بگویید اختراع کجاست؟
که هنرمندی افسری سازدنه به طرحی که دیگری سازد
افسری از زرش عصابه و ترکخیره زو چشم عقل و دیدهٔ درک
کرده پیرایه‌اش ز گوهر و دُراز درش گوش هوشمندان پر
طرح آن اختراع طبع سلیمنه به اندام تاج‌های قدیم
برد آن را برون ز مجلس شاهایستاده که کی بیابد راه
چون شود بخت یار و یابد بارکارش افتد به عرض صنعت‌کار
فرصت عرض آن هنر یابداندکی راه بیشتر یابد
آورد ناگه از صف بالاپیش بهر شکست آن کالا
تاج دوزی به رسم همکاریتاجی از تاج‌های بازاری
نه که تاج نوی، کهن‌تاجیترک آن هر یکی ز حلاجی
پاره‌ای شال و پاره‌ای مخملشال آن خوب و مخملش مهمل
بوریا با حریر پیوستهبر هم از لیف پاره‌ای بسته
کرده محکم بر او به موی دمیسخت خرمهره‌ای به پاردمی
مهره‌ای را که برده نکبتییهر یک از ته بساط محنتیی
دوخته بی‌مناسبت هر سوشکه منم اوستاد تاج‌فروش
هست تاج مرصعی تاجممی‌فروشم به شه که محتاجم
اول این تاج را ببیند شاهزآن که تاجی‌ست سخت خاطرخواه
پادشاهان هند این افسرمی‌خریدند سد برابر زر
من ندادم که مفت و ارزان بودقیمتش صد برابر آن بود
خرد از صنعتش فرو ماندهر که این جنس دوخت، او داند
چون که تعریف آن به جای آردنظر از جمع زیر پای آرد
گوید ای مرد تاج زر پیرایکه چو کفشی فتاده در ته پای
ما نمودیم کار و حرفت خویشتو بیا و بیار صنعت خویش
نوبت توست، کار خود بنمایتاجِ گوهرنگار خود بنمای
کاین بزرگان هنر شناسانندناقدانند و زر شناسانند
واقفان دقایق هنرندهر یکی بهتر از یکی دگرند
او در این گفت و گوی خاطر جمعکه دگرها چو دود و اوست چو شمع
وه چه شمعی که آفتاب منیرپیش او جمله همچو ذره حقیر
واقف رنج هر سخن‌سنجیعقده‌دان طلسم هر گنجی
سر ز آداب‌دانی اندر پیشاو به تعریف تاج کهنهٔ خویش
ریش کرده سفید و اینش هوشکه کجا شاه و کهنه‌تاج فروش؟
آن که از تاج زر نماید عاربا چنان تاج کهنه‌ایش چه کار؟
زین سؤالم که رفت چیست جواب؟زو بنالم نخست یا ز اصحاب
همه قادر به منع او بودیدهیچ منعش چرا نفرمودید؟
مدعا زین چه بود حیرانم؟خود بگویید، من نمی‌دانم
ای سخن را قبول و رد ز شماخوبیش از شما و بد ز شما
هیزم از اتفاقتان صندلبوریا ز التفاتتان مخمل
زند راگر به لطف بنوازندحکم فرمای مصحفش سازند
لیکن این سیمی است محض نمودگر نمودش بود ندارد بود
قلب ماهیت از شما نایدآن چه آید ز سر، ز پا ناید
ریش و دستار نکته‌دان نبوداین محک جز به جِیبِ جان نبود
محک جان به دست هر کس نیستنقد جیب قبای اطلس نیست
نفس ظاهر که در برون در استکی ز حال درونیش خبر است؟
مور در چاه کی خبر داردکه ستاره کجا گذر دارد؟
پر سیمرغ بر دهد مگرتکه شود اوج قاف پی سیرت
پشه نازد بدین که پر داردلیک عنقا پری دگر دارد
کی به عنقا رسی تو با مگسی؟پر عنقا بجوی تا برسی
صعوه کز باز اخذ بال کندپر خود نیز پایمال کند
نیست چون فر و زور بال گشایگو به خود بند پشه بال همای
من به خود برنبسته‌ام این بالکه ز اوج اوفتم شوم پامال
این پری را که من برآوردمبا خود از جای دیگر آوردم
طایر فطرتم بلند پر استجای پروازگاه من دگر است
گر تو بر اوج من گذر یابیهمه عیب مرا هنر یابی
تو چه دانی به زیر سقف سرایکه برون تا کجاست سیر همای؟
تو همین سقف خانه بینی و بسکَش پرد پشه در هوا و مگس
نِی نِی، آن سوی سقف جایی هستقلهٔ قاف را هوایی هست
اوج پروازم ار بود انصافهست قائم‌مقام قلهٔ قاف
این ریاحین ز قاف روید و بسکَش نیاری تو در شمارهٔ خس
طوبی آن نخل باغ رضوانینشود خس گرش تو خس خوانی
سدره کش عرش منتها گرددکی به نقص کسی گیا گردد؟
تو تیر بر درخت سدره زنیلیک ترسم که بیخ خود فکنی
می‌بری بیخ و بر سر شاخیسخت بر قصد خویش گستاخی
گردنی کاو به تیغ جنگ کندبر گلو راه لقمه تنگ کند
سوی بالا کند چو دود گریزدست سیلی‌زنان آتش تیز
مرو این راه کاین ره خون‌خوارحرب پای تهی‌ست با سر مار
شعله را تیغ تیز و تو مسکینمرد برفین و جوشن مومین
ترسمت شعله بنگری و ز بیمبول بر خود کنی تو مرد سلیم
هول این حربگاه روحانیتا نیایی به حرب کی دانی؟
ظل بکتاش بیگ تا جاویدباد چون چتر بر سر خورشید
لامکان عرض عرصه گاهش بادچرخ و انجم صف سپاهش باد
بر کمر آفتاب قرص زرشقبهٔ سیم ماه بر سپرش
سلطنت در ثنای شوکت اوعاشق خدمت عدالت او
آن که در کینش استوار آیدتن بی‌سر به پای دار آید
چون گره زد به گوشهٔ ابرودل گردان گریز دار پهلو
زهر چشمش به غایتی قتالکه کشد گر گذر کند به خیال
خنده چون از لبش پدید شودشام ماتم صباح عید شود
در بساطی که او جدل خواهدچون اجل رخصت عمل خواهد
نیزه‌اش تا سری بجنباندیک جهان جسم بی‌روان ماند
آن کمان را که جان دهد به خدنگچون کند چاشنی به عرصه جنگ
زآن صد اگر زه کمان آیدتیر بر سد هزار جان آید
گر کمند افکند بر این ایوانخمش افتد به گردن کیوان
تیغ او نیمکش نگردیدهسر صد صف ز دوش غلتیده
تیرش اندر کمان هنوز که مرگلشکری را نموده غارت برگ
چابکی‌هاش گر بر آن داردکرهٔ باد زیر ران آرد
کره‌ای آن چنان گسسته لگامچون به نخجیر تازدش به دو گام
در ره آرد کمان سخت و به تیرزخم سازد دو جانب نخجیر
شهسواری بدین سبک‌دستیکس نیاید به عرصه هستی
پایش اندر رکاب دولت بادابدش در عنان مدت باد
ای به تو اعتماد جاویدمپشت بر کوه از تو امیدم
برگ امیدم از عنایت تستنازش جانم از حمایت تست
گله‌ای دارم از تو و گله‌ایکه نگنجد به هیچ حوصله‌ای
گله‌ای دود در دماغم از آنگله‌ای باد بر چراغم از آن
گله‌ام این که دی به مجلس عامکه در او بود خلق شهر تمام
زمره‌ای در شکست من بودندجد نمودند و جهد فرمودند
ناقصی را که پیش اهل کمالجای ندهند جز به صف نعال
جز دراین شهر ز اهل ایامشنشنیده‌ست هیچکس نامش
گر ورقها همه بگردانندکافرم گر دو بیت از او خوانند
عمری از فکر خویش را کشتهبسته بر هم ز شعر یک پشته
پشته‌ای را که بسته از اشعارکس نخواهد گشود جز عطار
شعر خشکی که گر در آب افتدماهی از آب در سراب افتد
بدل بارک الله و تحسینمعنی و لفظ را بر او نفرین
بر منش حکم برتری دادندبه شکست منش فرستادند
می‌توانستیش چو از جا جستکش نشانی به یک اشاره دست
از تو یک زهر چشم اگر دیدیبه خدا گر کسش دگر دیدی
بود یک چین ابرو از تو بسشکه شود بسته در گلو نفسش
گله چون نبودش دعا گوییکه نیرزد به چین ابرویی
جاودان پادشاه و دولت شاهشاه رحمت فزای زحمت کاه
مسندش پایتخت بخشش و جودهمتش پادشاه ملک وجود
دخل سد ملک خرج یک نفسشبسته سیمرغ زله مگسش
بر درش ایستاده دوش به دوشهر طرف سد گدای مخمل پوش
دست او را ز شغل زر باریهیچگه کس ندیده بیکاری
تا به احسان گشاده دارد دستهرگز انگشت با کفش ننشست
بسکه احسان اوست پیوستهراه اغراق بر سخن بسته
شاه دشمن گداز دوست نوازهر دو را کار از او به سوز و به ساز
دوست سوزی‌ست این که با من کردکار من بر مراد دشمن کرد
چشم اینم نبود چون باشدکه ز من مدعی فزون باشد
وه چه گفتم که مدعی نی نیبا من او را چه قدرت دعوی
کیست او هر ندان بر نشناسفرق ناکرده فربهی ز آماس
من کیم نکته دان موی شکافسره و قلب دهر را صراف
او اگر شیشه است من سنگماو اگر آینه‌ست من زنگم
تا رسیدم به او تباه شدمتا گذشته بر او سیاه شدم
کیست او خوش نشین خوش باشیکه فتد چون مگس به هر آشی
کیستم من همای گردون پرکه نزد در هوای هر دون پر
او اگر تیهوی‌ست من بازماو اگر سحر شد من اعجازم
هست تیهو زبون چنگل بازسحر گم شد چو رو نمود اعجاز
کیست او پیر پر کرشمه و نازاز جوانانش چشم عرض نیاز
من کیم گشته در جوانی پیراز همه در نیاز ناز پذیر
او اگر طامع خوش آمد گوستطبع من قانع تغافل جوست
اواگر هر زمان پی درویستپیش من خرمن جهان به جوییست
شاعر قانعم مجرد گرداز همه چیز و از همه کس فرد
دو جهان پیش من پشیزی نیستهیچ چیزم به چشم چیزی نیست
عار از صحبت جهان دارمفخر از این خاک آستان دارم
غرض من نه قیلغ و نه قباستطعنهٔ شاعران دهر بلاست
چون از این سرزنش بر آرم سرکه چو او بی ز من بود بهتر
زهر بی‌لطفیی عجب خوردمتو بمان جاودان که من مردم
من که مشهور قاف تا قافممی‌زنم لاف و می‌رسد لافم
از در روم تا به هند و ختاییادگاری بود ز من همه جای
هست بر هر جریده‌ای ناممگشته نامی سخن در ایامم
نکته دانان اگر نو ، ار کهنندهمگی پیروان طرز منند
در خراسان و در عراق منمکه نباشد عدیل در سخنم
هر کجا فارسی زبانی هستاز منش چند داستانی هست
هیچم از طبع بر زبان نگذشتکه به یک ماه در جهان نگذشت
یک مسافر نیامد از جاییکه نبودش ز من تمنایی
یا غزل جست‌یا قصیده منکز تو ثبت است بر جریده من
کرده مداحی تو مشهورماینهمه زان به خویش مغرورم
غره زانم که مدح خوان توامشهرتم این که در زمان توام
ورنه من از کجا و از دعویصورتی چند جمله بی‌معنی
آن کز و هست حیدری بهترنبرد نام شاعری بهتر
ای به شوکت غیاث دولت و دینعدل تو زیور شهور و سنین
زنگ ظلم از زمین ز دودهٔ تستدر داد و دهش گشودهٔ تست
کس در این دولت قوی پیوندوز دو خونی ندید جز در بند
زان به زندان سرای تنگ حبابگشته محبوس باد بر سر آب
که رود شب روانه در گلزاربرده شاخ شکوفه را دستار
بسکه قهرت رود گسسته جلوگر بود کیسه بر و گر شبرو
دست آن یک وداع شانه کندپای این یک ز ران کرانه کند
جمریان را ز چوب تو بر و دوشنایب دستگاه نیل فروش
غضبت راز دار قهر خدایمرگ پیشش به خاک ناصیه سای
دست فرمان دهی قوی از تورسم انصاف را نوی از تو
هر چه حکمت بر آن اشاره نمودراه تبدیل گشت از آن مسدود
نه غم از کم ، نه شادی از بیشتهستی و نیستی یکی پیشت
بهر مهمان و غیر مهمانتهست گسترده دایمی خوانت
خادم مطبخ تو آوردهبهر یک کس طعام ده مرده
کرده خوانت ز فرط نعمت نازسیر چشم نیاز و دیده آز
محک نقد حال قلب و سرهحال خوان صحیفهٔ بشره
زمره پیرای نکته آرایانمنتها بین دوربین رایان
میر عادل پناه دین و دولعدل تو پاسبان ملک و ملل
ای به عدلت عدیل نابودهشهری از عدل و دادت آسوده
ظلم از انصاف تو هزیمت کردبه طریقی که کس ندیدش گرد
گرد ظلمی نشسته بر رویمکه ندانم که چون فرو شویم
گرد این غم ز روی خون بستهدیده دریا شد و نشد شسته
وه چه گردی که روی گردآلودزیر این گرد غصه‌ام فرسود
گرد دردی و گرد اندوهیبار هر ذره‌ای از آن کوهی
ناله فرماست کوه اندوهمناله چون نبودم مگر کوهم
چون ننالم که لعل و سنگ یکیستشهد را نرخ با شرنگ یکیست
کاش بودی یکی چه گفتم آهمشک را نیست قدر خاک سیاه
جای در دیده کرده خاکسترسرمه را کس نیاورد به نظر
کفش بر سر نهند و پابر تاجلعل سازند زیر دست زجاج
بر مانند عندلیب از باغجای گلبانگ او دهند به زاغ
سر تاووس کم ز پا دانندبوم را بهتر از هما دانند
ناف آهو به خاک جای دهندفضلهٔ گربه‌اش به جای نهند
تنگ سازند جا به پرتو شمعکرم شب تاب آورند به جمع
بحر زخار خشک گردانندمنجلابش به جای بنشانند
کرده نسخ زبور را اثباتبهر ترویج انکرالاصوات
سخت بربسته دست و پای پلنگهمچو شیرش دوانده موش به جنگ
گر هژبر است چون فتاده به چاهدست یابد بر او کمین روباه
مرد کش دست و پاست در زنجیرغالب آید بر او مخنث پیر
فیل نر کاو به کو در افتادهعاجز آید ز پشه‌ای ماده
شیرم و بیشه‌ام نیستانی‌ستکه به هر نی هزار دستانی‌ست
چه نیستان که نیشکر زاریهر نیش توتی شکر باری
نی و توتی یکی چه بلعجبی‌ستعجمی نیست این سخن عربی‌ست
سر این نکته نکته دان دانداین لغت صاحب بیان داند
فهم این منطق سلیمانیشاه می‌داند و تو می‌دانی
می‌رسد حضرت سلیمان رافهم کردن زبان مرغان را
آن سلیمان که اسم اعظم هستپیش نقش نگین او پا بست
آن کزو اینچنین گهر سنجمآن که بست این طلسم بر گنجم
در نطقم چنین گشوده از اوستزنگ آیینه‌ام زدوده از اوست
آن که طبعم چو فرصتی دریافتبه ثنا گوییش دو اسبه شتافت
آن که در مدح خوانیش علممعشق ورزد به مدح او قلمم
شیرم و بر درش به بند درموقف آن آستانه گشته سرم
غرشم این کلام هیبت زایکه ز هولش جهد هژبر از جای
گوره خر هست آرمیده هنوزشیر و غریدنش ندیده هنوز
شیر را بند گر شود پارهمیرد از بیم گور بیچاره
گریه بر حال آن گوزن اولی‌ستکه به شیران شرزه‌اش دعوی‌ست
شاعران کیستند ، شیرانندگرسنه خفته ، چشم سیرانند
فارغ از فکر صید و بی‌صیدیایمن از ننگ قید و بی‌قیدی
قیدها را همه گسسته ز خویشلوح هستی خویش شسته ز خویش
تنشان را ز شال عاری نهو ز لباس زر افتخاری نه
گر بود شال پاره می‌پوشندگر بود خشک پاره می‌نوشند
چه کنند اسب و استر رهوارپای را باد قوت رفتار
عیسی ار ره سپر به پا بودیغم کاه خرش کجا بودی
پای را ماندگی مباد که پایبی جو و کاه هست ره پیمای
ره روی کاو پیاده پوید راهندود هر طرف پی‌جو و کاه
استر و اسب و خانه و اسبابخس و خارند در ره سیلاب
سیل چون از فراز شد به نشیبکند از جایشان به نیم نهیب
آنچه با ذات آمده‌ست نکوستغیر از آن جملهٔ سبزهٔ لب جوست
سبزهٔ طرف جو بود خرملیک تا جوی از آب دارد نم
چون نم از سبزه باز گیرد پایگلخنی را شود متاع سرای
سبزی سبزه ذاتی ار بودینشدی شعله سیه دودی
آب رویش نبردی آتش تیزبخت سبزش نمی‌نمود گریز
هر چه آن گاه هست و گاهی نیستپیش عقلش زیاده راهی نیست
به عوارض جماعتی نازندکه اسیران نعمت و نازند
هر که همچون تو همتش عالی‌ستفارغ از کیسهٔ پر و خالی‌ست
کمی و بیش این سرای غرورعاقلان بنگرند لیک از دور
هر چه این نقشهای بیرونی‌ستدر کمی گاه و گه در افزونی‌ست
طفل طبعان بر آن نظر دارندبالغان دیده دگر دارند
چشم سر حالت درون بیندچشم سر خلعت برون بیند
چشم سر جبه بیند و دستارچشم سر قول بیند و کردار
دیده سر درون دل نگرددیده سر برون گل نگرد
بس از آن چشم و آب و گل بین هستکم از این چشم نقش دل بین هست
داد از این دیده‌های ظاهر بینریش و دستار و وضع شاعر بین
ریش و دستار هر که به بیننداز همه شاعرانش بگزینند
نادر عصر خویش خوانندشپهلوی خویشتن نشانندش
گوز خر گر جهد ز کون دهانشآفرینها شود نثار بیانش
سد قلم زن قلم به دست آیندکه ورقها بدان بیارایند
لیک آن حشو را رقم کردننیست جز ظلم بر قلم کردن
نه همین ظلم بر قلم باشدبر مداد و ورق ستم باشد
ظلم اندر جهان علم و عملوضع هر شیء بود به غیر محل
وضع شیئی که آن به جا نبودضدعدل است و آن روا نبود
حاکم عادلی و دانا دلفارق معنی حق و باطل
عدل باشد که من به صف نعالجا کنم با هزار عقد ل
خصم من کیسه پر ز مهرهٔ خربر سر صف نهد بساط هنر
ظلم نبود که با چنان سخنیکه بود مهزل هر انجمنی
ضدمن دست رد دراز کنددر نطق مرا فراز کند
با وجود کمال پستی قدربرود در صف سخن تا صدر
مهره خر نهد به جای گهرجای گوهر دهد به مهره خر
نیست پوشیده کاین دو فعل قبیحبود ظلم و چه ظلم ، ظلم صریح
برمن این ظلم رفت ودر نظرتمنع ننمود طبع دادگرت
نظر لطفت ار به من بودیغیر بیرون انجمن بودی
گر بدی حامی من الطافتکی تغافل نمودی انصافت
لب ز آزار رفته بستم و رفتبر دل این نیشتر شکستم و رفت
دور عدل تو باد پایندهکه کند خیر او در آینده