شمارهٔ ۱۸ - سرتاس
ای که هر خلعتی که در بر توستزینت دوش آسمان باشد
جسمش از جامه تو پوشیدهستهر که در حیز مکان باشد
خلعت خاصه کز شرافت آنشرفم برهمه جهان باشد
گشته شاعر، بلی شود شاعرهر که همدوش شاعران باشد
آنچه او گفته بنده میخواندزانکه خود سخت بیزبان باشد
گفته : ای درفشان گوهر بخشکه کفت رشک بحر و کان باشد
بر درت اطلس فلک پوشدآنکه او خاک آستان باشد
خلعت خاصه کز شرافت آندعویم بر همه عیان باشد
میپسندی که جامه چون مندر بر مردکی چنان باشد
کش نه کفش و نه چاقشور بودنه کمربند در میان باشد
باشد او را همین سرتاسینه سری هم که مو بر آن باشد
فوطهای چون فتیله مشعلآن سر کل در آن نهان باشد
مصلحت چیست من به او چه کنمهر چه امر خدایگان باشد