شمارهٔ ۱۴ - سپهر مرتبه، بکتاش بیگ
زهی ارادهٔ تو نایب قضا و قدرستاره امر ترا تابع و فلک منقاد
تویی خلاصه آبا و امهات وجودبه سان تو خلفی مادر زمانه نزاد
سپهر پیر که تا بوده گشته گرد جهانبه هیچ عهد جوانی چو تو ندارد یاد
چو عقل، مایه دانش، چو درک ، منشاء یافتچو جان ، عزیز وجود و چو روح، پاک نهاد
سپهر مرتبه بکتاش بیگ ، ای که نجومدوند حکم ترا در عنان رخش چو باد
نشان خاتم انگشت امر نافذ توبه سان موم پذیرند آهن و فولاد
بدارد افسر زرین شمع را محفوظنگاهبانی حفظ تو از تصرف باد
شوند جنبش و آرام جمع در یک جسمتصالح ار طلبی در میانهٔ اضداد
پر از ستاره شود از گهر سپهر نهمترا چو موج برآرد محیط طبع جواد
کمال جود تو بالقوه ماند زانکه خدایزمان زمان نکند عالم دگر ایجاد
رسد به عرصه جاوید پای رهرو عمربقای جاه تواش گر کند تهیه زاد
نمونهای بود از اهل کفر و دعوت نوحبه قصد دشمن دین حمله تو روز جهاد
زنند نوبت سلطانی تو بر سر چرخبلند پایه شود گر به قدر استعداد
عدو به ششدر غم ماند زانکه اختر بختبه مدعای تو گردد چو کعبتین مراد
ز آب دیدهٔ ظالم به دور معدلتتچو برگ سبز شد از زنگ، خنجر بیداد
غریب نیست ز نشو و نمای تربیتتکه نفس نامیه سر بر زند ز جیب جماد
به سعی خلق تو گل ز آب خود برویاندحدید تافته در جوف کوره حداد
به هر کشش علم نور سر زند ز قلمچو وصف رای منیر ترا کنند سواد
بسان دیده شود چشم صاد روشن ، اگردهد ضمیر تواش مردمک به نقطهٔ ضاد
قضا که حجله طراز عرایس قدر استبه هیچ حجله ندیدهست مثل تو داماد
از آن مجال که از اقتضای طالع سعدبه بخت نسبت پیوندت اتفاق افتاد
درون حجله اقبال در دمی سد بارعروس بخت کند خویش را مبارکباد
ایا خجسته اثر داور همایون فرکه میرسد ز تو فر همای را امداد
به قدر خانه جغدی در او خرابه نماندهمای مرحمتت هر کجا که بال گشاد
خرابه دل وحشی که گشت خانه بومامید هست که از فر تو شود آباد
همیشه تا نبود ناخوشی مثال خوشیمدام چون دل ناشاد نیست خاطر شاد
کسی که خوش نبود خاطرش به شادی تونصیبش از خوشی و شادی زمانه مباد