گنج

شمارهٔ ۹۲

می‌نماید چند روزی شد که آزاریت هستغالبا دل در کف چون خود ستمکاریت هست
چونی از شاخ گلت رنگی و بویی می‌رسدیا به این خوش می‌کنی خاطر که گلزاریت هست
در گلستانی چو شاخ گل نمی‌جنبی ز جامی‌توان دانست کاندر پای دل خاریت هست
عشقبازان رازداران همند از من مپوشهمچو من بی‌عزتی یا قدر و مقداریت هست
در طلسم دوستی کاندر تواش تأثیر نیستنسخه‌ها دارم اشارت کن اگر کاریت هست
چاره خود کن اگر بیچاره سوزی همچو تستوای بر جان تو گر مانند تو یاریت هست
بار حرمان برنتابد خاطر نازک دلانعمر من بر جان وحشی نه اگر باریت هست