شمارهٔ ۸۳
دلتنگم و با هیچکسم میل سخن نیستکس در همه آفاق به دلتنگی من نیست
گلگشت چمن با دل آسوده توان کردآزردهدلان را سر گلگشت چمن نیست
از آتش سودای تو و خارِ جفایتآن کیست که با داغ نو و ریش کهن نیست
بسیار ستمکار و بسی عهد شکن هستاما به ستمکاری آن عهدشکن نیست
در حَشْر چو بینند بدانند که وحشیستآنرا که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست