شمارهٔ ۸۱
سوزِ تبِ فراقِ تو درمانپذیر نیستتا زندهام چو شمع از اینم گزیر نیست
هر درد را که مینگری هست چارهایدردِ محبت است که درمانپذیر نیست
هیچ از دلِ رمیدهٔ ما کس نشان ندادپیدا نشد عجب که به دامی اسیر نیست
بر من کمان مکش که از آن غمزهام هلاکبازو مساز رنجه که حاجت به تیر نیست
رفتی و از فراقِ تو از پا درآمدمباز آ که جز تو هیچ کسم دستگیر نیست
سهل است اگر گهی گذرد در ضمیرِ تووحشی که جز تو هیچ کسش در ضمیر نیست